؛
دزدی در سرم چرخ میزند و مدام کلمات و جملات را میقاپد،
دزدی که شاید نامش _عدم تمرکز_ است.
مهمان جدیدیست که شاید باید به آن عادت کنم،
چرا که ماندنی به نظر میرسد..
فکر میکنم که پریشونی و آشفتگی به سادگی توی نوشتههام، مشهود هستن،
و چه باک که نوشتههام، فریادهای ِ خفهی من باشن که حالا بیشتر از هرچیز دیگری، آشفتهام
آشفته
مضطرب
سردرگم
غمگین،غمگین، غمگین
و یا شاید حسی که تا به حال اسم مناسبی براش، نوشته نشده
شرمندهام بابت پرحرفیهام.
گرچه هنوز هم حرفهای مهمی دارم
اما گمان میکنم که درحال حاضر، ذهنم رو یارای ادامه دادن نیست
هدایت شده از |عاشقترین زندگان|
اینجا هم هیرمان است. به معنای به یاد ماندنی.
[خلافِ ما و تمامِ آنها]
ولی بیاید تو این شرایط بیشتر باهم حرف بزنیم
من خودم به شخصه حوصله هیچ کاری رو ندارم
و تنها پناهم این روزها حافظ ِجان هست✨
هی دفن میکنم و دفن میکنم و دفن میکنم؛ امیدهای رفته پی روزهای رفته را
هی قرض میکنم و قرض میکنم و قرض میکنم، از فردای خود امید..
[فتحنامهی کلات از استاد بهرام بیضایی]