مشکات !
ولی من باور دارم، هنوزم بین این همه برفکی، چیزای رنگیِ زیادی هستن که چشمک میزنن تا به چشم بیان! مثل
یادش بخیر برفکی رو😭
الان جدی جدی دنیامون برفکی شده
به حال پرندگان غبطه میخورم، وقتی آزادانه در آسمان چرخ میزنند.
به حالِ باد غبطه میخورم، وقتی از کنارِ تو رد میشود.
به حال سپیدارها که سر، افراشته و ایستادهاند، سرافراز، تا همیشه.
همینطور به حال پرستوها که وطنی دارند تا با تمام شدن زمستانِ استخوان سوزِ سرزمینشان و با فرا رسیدن بهارش به آن بازگردند..
اما من چه گویم؟
من که در زمستان جانسوزِ سرزمینم به انتطار بهار نشستهام؟
و با این حال، گهگاهی هم هست که به حال هیچکس غبطه نمیخورم..
گهگاهی که رقص باد را در سپیدار به تماشا ایستادهام.
گهگاهی که به تماشای بهار طبیعت مینشینم.
و حتی گهگاهی که میاندیشم به بهار، به زندگی، به بودن
و گمان میکنم که زمستان سرد است اما زور بهار بیشتر از آن است،
که نبودنها و جاهای خالی درون قابهای عکس هرگز پر نمیشوند اما زور بودنها بیشتر از آن است،
به این میاندیشم که «مرگ» سرد است، سخت است، تاریک است
اما
زور زندگی، خیلی خیلی بیشتر از مرگ است.
کاش زور من هم بیشتر از این روزهایی باشد که میگذرند
کاش زورم به جاهای خالی، به حفرههای تهیشده از هیچهای _درونم_ برسد.
کاش هیچ نشوم
باشم
بمانم
زنده بمانم
امیدوار بمانم
کاش تمامِ غم نشوم،
تسلیم غم نشوم
کاش بمانم تا روزی مادربزرگ قصهگویی شوم، که قصهی این روزها را روایت میکند؛
_ یکی بود و یکی نبود
روزی روزگاری یه سرزمینی بود...
هدایت شده از شرقِ اندوه
"آزاد زندگی کن و عاشق ترین بمیر
هرجا که زیستهای، در ایران زمین بمیر"