غمم، گین شده
یک نفری هم هست که با من غمش گین شده
پس ما باهم غممون، گین شده
پس من توی غمگین شدن تنها نیستم:)
معتاد قهوه که شدم، هیچ
خوابم میاد و بازم کار دارم، هیچ
اینکه ستون فقراتم هم داره نصف میشه، هیچ
اینکه معدهام و سرم همزمان یادشون میاد درد بگیرن، هیچ
اینکه فهمیدم برش فاز ۲ چه کابوسیِ هم هیچ،
تازه یادم اومد هنوز هم وسط جنگایم.
معماری اینجوریه که هربار میگی نه دیگه ویرانکنندهتر از این نمیشه،
بهت نشون میده که میشه.
مشکات !
معماری اینجوریه که هربار میگی نه دیگه ویرانکنندهتر از این نمیشه، بهت نشون میده که میشه.
یعنی در واقع تو میسازی و خودت ویران میشی✔️
صدای پشت گوشی موبایل، محو میشد
و تنها صدایی که به گوش میرسید، صدای تپش قلبی بود.
قلب من بود که با حرفش شروع به تپیدن کرده بود؟
پس چرا گمان میکردم همهی افراد حاضر در آسانسور این صدا را میشنوند؟
اهمیتی ندادم. اهمیتی هم نداشت.
اما حالا راجعبه من میگفت.
چه در گوشِ بقیه پچپچ میکرد؟ چه الفاظی، چه عباراتی؟
نمیدانم.
بالاخره این لحظات جهنمی به پایان رسید. مرحلهی پایانی. در طبقهای پیاده شد. طبقهای دیگر، نفر بعدی، تنها، قبل از پیاده شدن چشمکی حوالهام کرد به گمانم که یعنی: بیخیال.
طبقهای دیگر،
نفر بعدی پیاده میشد که شنیدم: چه موهای قشنگی.
حالا من بودم و یک آسانسور خالی که هنوز هم نمیدانستم کدام طبقه بود.
ناخودآگاه لبخند زدم.
مردم این شهر را دوست دارم.
حتی آنهایی را که نمیدانند، «هرچیزی بهشان مربوط نمیشود».