✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_به_یادِ_تُو
#پارت_4
و به موهای فرم که الان شبیه برق زده ها بود نگاه کردم از قیافه خودم تو اینه خندم گرفت
چشم های درشت به رنگ مشکی و مژهای بلند و ابروهای کشیده و بینی خوش فرم و لبای قلوه ای صورتمو جذاب کرده بودن با موهای فرم محشر میشدن
من تنها فرزند این خانواده ام و اسمم افرا و فامیلم مجلل ۲۲ سالمه و دانشگاه پزشکی در تهران درس میخونم
تنها شانسم این بود ک دانشگاه رو توی شهر خودمون اوردم و میتونم کنار خانواده ام باشم خبب بگذریم..
پدرم موهای جو گندمی و صورت قشنگی داره ک همه میگم من به اون رفتم مهربون و شوخه اسمش علی و ۴۲ سالشه مادرم چهره دلنشینی داره و رنگ چشماش مشکیه
ک رنگ چشمای من به اون رفته اسم مادرم لیلاست و ۵ سال اختلاف سنی با پدرم داره و الان ۳۷ سالشه
رفتم سمت سرویس صورتمو شستم و درشدم رفتم پایین پیش بابا ک داشت تلویزیون نگاه میکرد روی مبل نشستم
تا دید من اومدم تلویزیون خاموش کردو لبخندی به روم زد
+به به بابای خوشگلم چطورههه؟؟
_قربونت برم دخترم خوبم من
کم پیش میومد با بابا تنها باشیم بابا بخاطر شغلش ظهر ها ک خونه نبود شب هم در حد ۲ ساعت میشد
کنار هم باشیم خسته بود میرفت بخوابه ک صبح بره شرکت دوباره
~به قلمِ:رونیا🍃✍🏻~
·.¸¸.·♩♪♫ رمـاט بـہ یاב تو ♫♪♩·.¸¸.·
🌸------------عاشقان حسینی------------🌸
https://eitaa.com/joinchat/3978888054C18be29d8d4🖤🫀
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_به_یادِ_تُو
#پارت_5
به بابا نگاه کردمو گفتم:
+جانم بابا چیزی میخواستی بگی بهم؟؟
بابا یکم منو من کردو بلاخره گفت:
_دخترم تو ک منو میشناسی تا حالا شده اجبارت کنم کاری رو کنی؟؟
با تعجب به بابا نگاه کردم لبخندی زدم و گفتم:
+معلومه ک نه دورت بگردم من خیلی خوشبختم ک شما رو دارم..
بابا ادامه داد:
_ببین عزیزم نمیخوام مجبورت کنم کاری رو ک نمیخوای انجام بدی خودت به سنی رسیدی ک برای ایندت تصمیم بگیری
+چیزی شده بابا داری نگرانم میکنی کم کم
_همکار من اقای رحمتی رو میشناسی دیگه؟؟
اقای رحمتی همکار بابا بود باهاشون بیرون رفته بودیم چندباری خانواده خوبی بودن کلا خوشم میومد از صمیمیتی ک با بابا داشت
_پسرش تورو دیده و ازت خوشش اومده امروز رحمتی بهم گفت اگه اشکال نداره بیایم حالا یک صحبتی کنیم
با حرف بابا جا خوردم
+ولی بابا من الان قصد ازدواج ندارم خودتون بهتر میدونین
~به قلمِ:رونیا🍃✍🏻~
·.¸¸.·♩♪♫ رمـاט بـہ یاב تو ♫♪♩·.¸¸.·
🌸------------عاشقان حسینی------------🌸
https://eitaa.com/joinchat/3978888054C18be29d8d4🖤🫀
✨✨✨✨
✨✨✨
✨✨
✨
#رمان_به_یادِ_تُو
#پارت_6
_میدونم دخترم من فقط بهت گفتم ک در جریان باشی اگ نمیخوای بهشون بگم نیان اره؟
+اره همینکارو کنین لطفاا
با تموم شدن صحبتمون مامان صدام زد ک سفره رو بندازم درسکوت شامو خوردیم
••••••
ساعت اول رو با استاد راد داشتیم استادی ک دیروز باهاش بحثم شد خوشتیپ و خوشگل ولی اخلاق....
دیشب یکتا بهم زنگ زدو گف برم دنبالش باهم بریم دانشگاه
_افرا نمیای داخل مگه؟
+نه ساعت بعدی میام ک با استاد شفیعی داریم الانم فقط اومدم تورو برسونم
_اگ نیای استاد راد این ترم میدازتت ها خودت میدونی ک چه ادم سخت گیریه
+بندازه بدرک تو هم بهش نگو استاد هِی میزنمتااااا ۴ سال ازمون بزرگتره شده استاد برا من
تو کافه نشسته بودم ک گوشیم زنگ خورد دست کردم تو کیفمو در اوردم
+جانم یکتا؟
_کجاایی افرا بیا دیگهه الان شفیعی میاد پوستتو میکنهه
+نزدیکم میام الان
گوشیو قط کردم انداختم تو کیف سوار ماشین شدمو روندم سمت دانشگاه
~به قلمِ:رونیا🍃✍🏻~
·.¸¸.·♩♪♫ رمـاט بـہ یاב تو ♫♪♩·.¸¸.·
🌸------------عاشقان حسینی------------🌸
https://eitaa.com/joinchat/3978888054C18be29d8d4🖤🫀