eitaa logo
✿جَنَتُ الحُسِین✿
94 دنبال‌کننده
529 عکس
338 ویدیو
7 فایل
بِسـمِ رَبِ حُسِین (؏) (روزی‌آیَد‌ڪه‌دَرون‌ِحَرَمِت‌خواهیم‌خواند..! چِشم‌ِبَد‌دورعَجَب؛صَحن‌وسرایۍدارۍ:)🩺🫀 .. وَجَب‌به‌وَجَب‌دِلتَنگ ِ حَرَمت‌هستم ُ بَس..!🌱 -کُپی؟! حَلالِت مؤمِن
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز با حاج ابوذر روحی احرا داشتیمـ🌱✨
خب خب بچه هااا رمان پارت گذاری بشه???
✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ و به موهای فرم که الان شبیه برق زده ها بود نگاه کردم از قیافه خودم تو اینه خندم گرفت چشم های درشت به رنگ مشکی و مژهای بلند و ابروهای کشیده و بینی خوش فرم و لبای قلوه ای صورتمو جذاب کرده بودن با موهای فرم محشر میشدن من تنها فرزند این خانواده ام و اسمم افرا و فامیلم مجلل ۲۲ سالمه و دانشگاه پزشکی در تهران درس میخونم تنها شانسم این بود ک دانشگاه رو توی شهر خودمون اوردم و میتونم کنار خانواده ام باشم خبب بگذریم.. پدرم موهای جو گندمی و صورت قشنگی داره ک همه میگم من به اون رفتم مهربون و شوخه اسمش علی و ۴۲ سالشه مادرم چهره دلنشینی داره و رنگ چشماش مشکیه ک رنگ چشمای من به اون رفته اسم مادرم لیلاست و  ۵ سال اختلاف سنی با پدرم داره و الان ۳۷ سالشه رفتم سمت سرویس صورتمو شستم و درشدم رفتم پایین پیش بابا ک داشت تلویزیون نگاه میکرد روی مبل نشستم تا دید من اومدم تلویزیون خاموش کردو لبخندی به روم زد +به به بابای خوشگلم چطورههه؟؟ _قربونت برم دخترم خوبم من کم پیش میومد با بابا تنها باشیم بابا بخاطر شغلش ظهر ها ک خونه نبود شب هم در حد ۲ ساعت میشد کنار هم باشیم خسته بود میرفت بخوابه ک صبح بره شرکت دوباره ~به قلمِ:رونیا🍃✍🏻~ ·.¸¸.·♩♪♫ رمـاט بـہ یاב تو ♫♪♩·.¸¸.· 🌸------------عاشقان حسینی------------🌸 https://eitaa.com/joinchat/3978888054C18be29d8d4🖤🫀
✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ به بابا نگاه کردمو گفتم: +جانم بابا چیزی میخواستی بگی بهم؟؟ بابا یکم منو من کردو بلاخره گفت: _دخترم تو ک منو میشناسی تا حالا شده اجبارت کنم کاری رو کنی؟؟ با تعجب به بابا نگاه کردم لبخندی زدم و گفتم: +معلومه ک نه دورت بگردم من خیلی خوشبختم ک شما رو دارم.. بابا ادامه داد: _ببین عزیزم نمیخوام مجبورت کنم کاری رو ک نمیخوای انجام بدی خودت به سنی رسیدی ک برای ایندت تصمیم بگیری +چیزی شده بابا داری نگرانم میکنی کم کم _همکار من اقای رحمتی رو میشناسی دیگه؟؟ اقای رحمتی همکار بابا بود باهاشون بیرون رفته بودیم چندباری خانواده خوبی بودن کلا خوشم میومد از صمیمیتی ک با بابا داشت _پسرش تورو دیده و ازت خوشش اومده امروز رحمتی بهم گفت اگه اشکال نداره بیایم حالا یک صحبتی کنیم با حرف بابا جا خوردم +ولی بابا من الان قصد ازدواج ندارم خودتون بهتر میدونین ~به قلمِ:رونیا🍃✍🏻~ ·.¸¸.·♩♪♫ رمـاט بـہ یاב تو ♫♪♩·.¸¸.· 🌸------------عاشقان حسینی------------🌸 https://eitaa.com/joinchat/3978888054C18be29d8d4🖤🫀
✨✨✨✨ ✨✨✨ ✨✨ ✨ _میدونم دخترم من فقط بهت گفتم ک در جریان باشی اگ نمیخوای بهشون بگم نیان اره؟ +اره همینکارو کنین لطفاا با تموم شدن صحبتمون مامان صدام زد ک سفره رو بندازم درسکوت شامو خوردیم •••••• ساعت اول رو با استاد راد داشتیم استادی ک دیروز باهاش بحثم شد خوشتیپ و خوشگل ولی اخلاق.... دیشب یکتا بهم زنگ زدو گف برم دنبالش باهم بریم دانشگاه _افرا نمیای داخل مگه؟ +نه ساعت بعدی میام ک با استاد شفیعی داریم الانم فقط اومدم تورو برسونم _اگ نیای استاد راد این ترم میدازتت ها خودت میدونی ک چه ادم سخت گیریه +بندازه بدرک تو هم بهش نگو استاد هِی میزنمتااااا ۴ سال ازمون بزرگتره شده استاد برا من تو کافه نشسته بودم ک گوشیم زنگ خورد دست کردم تو کیفمو در اوردم +جانم یکتا؟ _کجاایی افرا بیا دیگهه الان شفیعی میاد پوستتو میکنهه +نزدیکم میام الان گوشیو قط کردم انداختم تو کیف سوار ماشین شدمو روندم سمت دانشگاه ~به قلمِ:رونیا🍃✍🏻~ ·.¸¸.·♩♪♫ رمـاט بـہ یاב تو ♫♪♩·.¸¸.· 🌸------------عاشقان حسینی------------🌸 https://eitaa.com/joinchat/3978888054C18be29d8d4🖤🫀
یکم‌رمان‌بخون‌دختر🫠🤌🏻
سردرد‌یعنی…..یه‌خاطره‌داره‌تو‌مغزت‌خون‌ریزی‌میکنه:((((