من شیرین دختر رعیت زاده ای که نشون کرده پسرعمو بودم روز عقدم داریوش پسر نصرالله خان با قشونش اومد در خونمون با فریاد میگفت که پسرتون خواهرمو دزدیده سریع تحویلش،بدین وگرنه همه جا رو به آتیش میکشم همه اومدیم دم در وقتی چشمش به من افتاد نمیدونم چی شد که اروم شد رو به پدرم کرد و گفت. دخترتون رو میبرم تا پسرتون بیاد خودش رو تحویل بده اما من نمیدونستم با وارد شدن تو اون کاخ قراره چه بلایی سرم بیارن اون منو ...😱😱😱😱
برا خواندن ادامه داستان روی لینک زیر بزنید👇👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2000553361C7fff6762ae