یه احساس تنهایی عجیبی میکنم
به صورت مامان بابام نگاه میکنم و حس میکنم دیگه نمیشناسمشون
به دوستام نگاه میکنم و میبینم دیگه هیچی مثل قبل نیست
به خودم نگاه میکنم و میبینم خیلی وقته از خودم دور شدم
اگه همه چی اشتباه پیش بره چی؟
چقد همه چیز ازم دور و غریبه شده
انگار همهی چیزایی که یه زمانی دوست داشتم دستای همدیگه رو گرفتن و دارن توی یه مه عجیب ناپدید میشن.
یادمه قبلا که اینطوری میشدم از همه میترسیدم
احساس میکردم تحمل اینهمه چیزِ ناآشنا رو ندارم
و بعدش فقط میخواستم فرار کنم و دور شم و از یکی بخوام که چیزای قدیمی رو بهم برگردونه
الان ولی دیگه نمیترسم
الان نهایتش با پای چشم سیاه و گود افتاده فقط نگاه میکنم و شونه تکون میدم و به خودم یادآوری میکنم که حداقل هیچکدوم ازاینا برا اولین بار نیست که اتفاق میفتن، و قطعا آخرین بارم نیستن.
Madam Marple
از امروز، چون آفتاب بیجونِ پاییزی و چایی همه چیو بهتر کرد!
چه برچسب بامزه ای
Madam Marple
آخرین قسمت اون سریاله رو که دیدم به خودم قول دادم قسمت بعدی رو وقتی ببینم که زیاد درس خونده باشم
امروز زیاد درس خوندم پس سلام به قسمت جدید
Fuckin finally