یادش بخیر کلاس نهم که بودم یه شنل بلند سیاه داشتم میپوشیدم میرفتم مدرسه
اونموقعم ونزدی تازه ترند شده بود بچه ها بهم میگفتن ونزدی
ولی الان که فکرشو میکنم کاش واقعا ونزدی بودم و یدونه «ثینگ» داشتم که الان میرفت دکمه لپ تاپمو برام میزد، برگه های ازمونمو میذاشت جلوم، بعدم انقد منو از مو میکشید تا بلند شم بشینم سر میزم
هدایت شده از 𝗎𝖿𝗈.
من خیلی وقتها درد رو احساس نمیکنم. نیاز دارم یکنفر از بیرون بهم یادآوری کنه که دردم گرفته. یکی که دستمو فشار بده، روی زخممو ببنده و بگه زخمی شدی، حالا میتونی گریه کنی.
بنظرم بدترین بلایی که سر یه نفر میتونه بیاد بیخیالیه.
سر شدن باعث میشه حرفا و کارای هیچکس روت کوچیکترین تاثیری نداشته باشه. هیچ پشیمونی ای از کارای کرده و نکردت نداری، حتی وقتی به تهش فکر میکنی هیچ پایانی اونقدر ناگوار بنظر نمیاد که بخوای بابتش کاری کنی. مثل زندگی توی یه حبابه، خلأ مطلق. هیچ تلنگری به اندازه کافی قوی نیست و هیچ احساسی اونقد نفوذ نداره که تورو بکشونه بیرون. نه از دست خودت کاری برمیاد نه بقیه. حرفاشونو میشنوی ولی حتی آزرده نمیشی. حرفاشونو میشنوی ولی نمیتونی اهمیت بدی. حرفاشونو میشنوی ولی هیچ هیجانی بهت دست نمیده.
آدمی که اهمیت میده، اشتباه میکنه ولی پشیمون میشه و درستش میکنه
کارای خوب میکنه و از بابت کاراش خوشحال میشه و بهشون ادامه میده.
آدم بیخیال؟! هیچ چیز براش پشیزی ارزش نداره و این خیلی خیلی خطرناکه، هم برای خودش، هم برای بقیه.