1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای کاش مثل معجزه آن شب دوباره برگردی...
(شب عاشورا؛ محرم الحرام ۱۴۴۷)
مَهوا
ای کاش مثل معجزه آن شب دوباره برگردی... (شب عاشورا؛ محرم الحرام ۱۴۴۷)
دوبار در زندگیم قلبم لرزید.
یه بار از خوشی
یه بار از غم
از خوشی پارسال که پردهها رو کنار زدی و اومدی تو حسینیه.
از غم امسال که میدونم دیگه هیچ وقت قرار نیست بیای و دلم از شادی بلرزه...
میدانی؛ من در میان اشک و سوگِ روضه ها ائمه را شناختم و عاشق آنها شدم. صفحاتِ غبار آلودِ کتابها عشقِ شهدا را به خونِ رگهایم تزریق کرد. حتی من حاجقاسم را تازه بعد از شهادت ایشان عمیق تر شناختم. و اشتراک همه اینها این بود که از همان آغاز انگار همهشان روحی بودند که پیوند میان ما زمان برد تا بشناسمشان، بفهممشان و روحمان یکی شود.
اما امروز، کلام من، به سوی "آقای شهیدم" باز میگردد که برای من، فراتر از یک نام و نشان بود... دقیقا مثل پدری که شاید زیاد به خانه سر نزند، اما سایهاش همواره روی سر توست. او همان مأمنی بود که با خیالِ وجودش، جهانِ پرتلاطم را برایم امن میکرد؛ حتی اگر میدانستم امشب، در خانه حضور ندارد. پیوندی که از جنسِ زندگی بود. او برای من، نه یک شخصیتِ تاریخی، که یک "واقعیتِ جاری" بود.
به خاطرِ آن سایهیِ پناه بود که هرگز در برابرِ تندبادها نلرزیدم. وقتی که حاج قاسم شهید شد، نترسیدم. وقتی آقای رییسی شهید شدند، نترسیدم. وقتی آتشِ آشوبها شعلهور شد و بوی باروت و دود، نفسها را در گلو حبس کرد، من نترسیدم. با خود میگفتم: «آقا میآید... الان آقا با آن صلابتِ بیمانند، سکوتِ جهان را خواهد شکست.» و او آمد؛ و با همان نگاهِ آرامشبخش، بار دیگر، آرامش را به قلبهایِ لرزان بازگرداند.
اما حالا... آقا جان! این چه عذابی است که قلبم از درک آن عاجز است؟ حالا هر بار صدایت را میشنوم، انگار یکی آرامآرام قلبم را از سینهام بیرون میکشد. هر بار عکست را میبینم، باورم نمیشود که باید برای تو فعلِ «بود» را به کار ببرم. من هنوز هر صبح، ناخودآگاه، دلم میخواهد بدانم حالت خوب است... بعد یادم میآید که دیگر قرار نیست هیچ خبری از تو برسد.
همه میگویند باید صبور بود. همه میگویند راهت ادامه دارد. میدانم... اما هیچکس به من نگفت با دلتنگیِ کسی که زنده شناخته بودمش چه کنم. هیچکس نگفت چطور باید نبودنت را یاد بگیرم، وقتی تمام امنیتِ کودکی و جوانیام را با حضورت معنا کرده بودم. من با شما در کتابها آشنا نشدم که میان کتاب ها دنبالتان بگردم؛ من شمارا میان قاب عکسها پیدا نکردم که قاب عکستان کنم. من شما را "زنده" شناختم، و حالا، این نبودن، مثلِ یک زخمِ گشوده در روحم است. مغزم در فرسایش است و روحم، همچون کالبدی تهی، در میانِ این خلاء، مسیرِ خود را گم کرده است.
برای نوشتهام هیچ پایانبندی ندارم؛ پیدا نمیکنم...که پایان این قصه فقط پایان من است.
۱۴.تیر.۱۴۰۵|مهوا
و حالا... روزِ تشییع تو رسید...
روزی که آرزو میکردم هیچوقت در تقویمِ دنیا نوشته نشود. اما سهمِ من از این روز، فقط اشک بود. فقط حسرت. فقط ماندن پشتِ صفحهای که مردم، شانهبهشانه، تو را بدرقه میکردند و من، کیلومترها دورتر، دستم به هیچچیز نمیرسید. مثل همیشه. مثل همهی رویاهای برباد رفته. دلم میخواست فقط یکبار، فقط یکبار، میان آن جمعیت باشم. دلم میخواست بگویم: «آقاجانِمن...خدا نگهدارت باشد.» اما حتی برای آخرین بدرقهات هم نرسیدم. و این حسرت، تا آخر عمر، گوشهی قلبم میماند.
من که نه توانستم تابوتت را بدرقه کنم...
نه توانستم آخرین سلامم را میان آن جمعیت به تو برسانم... و نه توانستم برای آخرین بار، زیر همان آسمانی که تو را تشییع میکرد، گریه کنم. با تو از دور سخن میگویم مثل همه دوری هایی که تحمل کردم. آقا جان میدانم که هنوز زنده ای و میان ما قدم میزنی و صدایم را میشنوی میخواهم بدانی که من هنوز همان دختری هستم که با خیالِ بودنت آرام میگرفت. همان دختری که هنوز وقتی میترسد، ناخودآگاه دنبالِ سایهی تو میگردد.
فقط فرقش این است که اینبار... هرچه چشم میگردانم... دیگر سایهای نیست که خودم ببینمش. و شاید دردناکترین قسمتِ ماجرا همین باشد... اینکه مردم از تشییع تو برگشتند و من هنوز به تو نرسیدهام.