پسر همسایهمان مرغ و خروس دارد. صدایشان همیشه مهمان خانهی ماست؛ چه در طلوع صبح که با آوایی روز را باز میکنند، و چه وقتی که مرغش تخم میگذارد و پشتسرهم «قدقد» میکند و ما در انتظار آمدن فرزندش هستیم. من همواره والدینش را تحسین میکردم. چون معتقدم زندگی کنار حیوانات، شجاعت میبخشد و کودکی را شادتر میسازد...
دیروز که پسر همسایه را دیدم، با لبخندی بر لب گفتم: «خروست خیلی زیادی آواز میخواند، نه؟» پسر با آرامش تمام، بدون هیچ هیجانی گفت: «آره، میخواند... دیگر نمیخواند.» ذهنم جایی نرفت؛ پرسیدم: «چرا؟» گفت: «مرد.»
قلبم یک لحظه ایستاد. عمیقاً غمگین شدم. با صدایی لرزان، پرسیدم: «عزیزم... چرا مرد؟ ایوای!» خودم را آماده دلداری دادن به او در سوگِ خروسش کردم. اما او با ریلکسترین و بیتفاوتترین چهرهای که تا به حال دیدهام، گفت:«قربانیاش کردیم.»
در لحظهای، غم و خنده در چهرهی من آمیخته شدند. زبانم از کلمات بازمانده بود. طوری گفت انگار عادیترین و طبیعیترین کار دنیاست. سالی خروست را نگه داری، عاشقش باشی، همبازیت باشد و سپس در عید قربان، قربانی اش کنی.
در نهایت کلام خواستم این را بگویم که اری ما فرزندانمان را اینگونه تربیت میکنیم. گذشتن از عشق های مادی برای ارزش های معنوی بدون آنکه لحظه ای تردید کنند. و سربازانمان همان کودکان دیروز این روزها در کرانههای خلیج فارس بر روی قایقهای تندرو، در دل تلاطمهای آب بر بلندای اقتدار ایستادهاند و به پاسداری از این مرز و بوم جان را سپر کردند. و آبهای خلیج فارس بوی بهشت مردانی را گرفته که سر به سر، تن به مرگ می سپارند مبادا وجبی از کیان دین و وطن، به دست کفتاران حریص و متجاوز بیوفتد. چرا که خاک دادن در قاموس فرزند ایران نمیگنجد و این روزها آب های ایران همان خاک ایران است.
اگر مردید و ادعای شهامت میکنید قدم بر روی آبهای خلیج فارس گذارید تا هزاران سر قربانی مولایمان علی کنیم و از سرها سد بسازیم تا دست هیچکدامتان به ناموس ایران نرسد.
🌚@Mmahva
تاریخ قلمت بشکند اگر ننویسی
دلِ ما پیش نوشتن و روایت کردن بود
دستمون ولی تو کتاب و دفترای درسی👀...
هدایت شده از "قَلَمدُخت"
روزی تراوشات ذهنم را کتاب میکنم، اسمش را میگذارم: مرامنامهیرفاقت
تقدیمش هم میکنم به دوستانی که اسمشان دوست بود، ولی به من یاد دادند که دوست بودن، چطور نیست.