و حالا... روزِ تشییع تو رسید...
روزی که آرزو میکردم هیچوقت در تقویمِ دنیا نوشته نشود. اما سهمِ من از این روز، فقط اشک بود. فقط حسرت. فقط ماندن پشتِ صفحهای که مردم، شانهبهشانه، تو را بدرقه میکردند و من، کیلومترها دورتر، دستم به هیچچیز نمیرسید. مثل همیشه. مثل همهی رویاهای برباد رفته. دلم میخواست فقط یکبار، فقط یکبار، میان آن جمعیت باشم. دلم میخواست بگویم: «آقاجانِمن...خدا نگهدارت باشد.» اما حتی برای آخرین بدرقهات هم نرسیدم. و این حسرت، تا آخر عمر، گوشهی قلبم میماند.
من که نه توانستم تابوتت را بدرقه کنم...
نه توانستم آخرین سلامم را میان آن جمعیت به تو برسانم... و نه توانستم برای آخرین بار، زیر همان آسمانی که تو را تشییع میکرد، گریه کنم. با تو از دور سخن میگویم مثل همه دوری هایی که تحمل کردم. آقا جان میدانم که هنوز زنده ای و میان ما قدم میزنی و صدایم را میشنوی میخواهم بدانی که من هنوز همان دختری هستم که با خیالِ بودنت آرام میگرفت. همان دختری که هنوز وقتی میترسد، ناخودآگاه دنبالِ سایهی تو میگردد.
فقط فرقش این است که اینبار... هرچه چشم میگردانم... دیگر سایهای نیست که خودم ببینمش. و شاید دردناکترین قسمتِ ماجرا همین باشد... اینکه مردم از تشییع تو برگشتند و من هنوز به تو نرسیدهام.