eitaa logo
مود ماینکرافت|𝐌𝐨𝐝 𝐌𝐢𝐧𝐞𝐜𝐫𝐚𝐟𝐭
20.4هزار دنبال‌کننده
7.1هزار عکس
391 ویدیو
3.5هزار فایل
. . .𝗪𝗲𝗹𝗹𝗰𝗼𝗺 𝗧𝗼 𝗖𝗵𝗮𝗻𝗻𝗲𝗹🧊. . . دومین و بزرگ‌ترین کانال ماینکرفتی در ایتا🌷 بزرگترین منبع مود های ماینکرفتی🍿 ‌𝐎𝐰𝐧𝐞𝐫➣ @Mohamad_real ‌‌ ‌ 𝐓𝐚𝐛𝐥𝐢𝐠𝐡𝐚𝐭➣ @Tablighat_strom
مشاهده در ایتا
دانلود
هنوز سیاهِ شوهرم تنم بود که دختر هشت ماهه ام زبون باز کرد و به عموش گفت بابا! عموش مجرد و جوون بود، بیچاره به خاطر این موضوع سخت بهم ریخت و خونه رو ترک کرد، همون شب وسایلم و جمع کردم تا برم خونه ی بابام! پدرشوهر و مادرشوهرم جلومو نگرفتن، بعد از چند روز که خونه ی بابام بودم، بچه ام شدید تب کرد، بردمش دکتر، بعد از چند روز که هنوز تبش نخوابیده بود و علتش مشخص نبود، دکتر بهم گفت که به کسی وابستگی داشته یا نه، صادقانه گفتم به عموش وابسته اس، چند روزیه که ندیدتش، بهم گفت ببرمش پیش اون. روم نمی شد به خونه ی پدرشوهرم برگردم، به مادرشوهرم زنگ زدم و قضیه رو گفتم، پدرشوهرم اومد دنبالم و برادرشوهرم که خونه بود، دخترم و ازم گرفت و بغل کرد. به طرز عجیبی حال دخترم خوب شد، چند روزی گذشت، مادرشوهرم من و پیش کشید و گفت که برادرشوهر جوونم به خاطر دخترم میخواد ازم خواستگاری کنه! باورم نمی شد که چی‌می شنوم، یهو برادرشوهرم از پله ها پایین اومد و گفت: - میخوام باهات تنها حرف بزنم.... https://eitaa.com/joinchat/3838443809C0fc180cfb3
هدایت شده از 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐖𝐨𝐫𝐥𝐝│دنیآی آبـ💙ــی
هنوز سیاه شوهرم تنم بود که به خاطر وابستگی دخترم به عموش، مجبور شدم به عقد برادرشوهر جوون و جذابم در بیام👇👌 https://eitaa.com/joinchat/3838443809C0fc180cfb3 سرگذشت جذاب و واقعی هدیه و جهانگیر👆
مود خفن 🫐𝗧𝗮𝗴 ✨𝗔𝗱𝗺𝗶𝗻 🏖| 🏜 | 🏝| 𝗹𝗶𝗻𝗸 𝗖𝗵𝗮𝗻𝗻𝗲𝗹 @Mod_Minecraft0 💀𝗚𝗼𝗱 𝗘𝗻𝗱𝗶𝗻𝗴
هدایت شده از گسترده امید
سعید میگه: دوستم با دختری از عشایر عقد کرد. همه‌چی خوب بود، اما یه مدت بعد خبر رسید که میخوان جدا بشن! دلیلش رو که پرسیدم، گفت: «به خاطر دوری راه کم می‌رفتم پیشش. یه پسر از اقوامش به اسم شاهرخ مدام رفت‌وآمد داشت و حس کردم بینشون رابطه‌ای هست...» «یه شب خداحافظی کردم و وانمود کردم که رفتم، ولی آخر شب یواشکی برگشتم و رفتم سمت چادری که همیشه می‌خوابیدیم،چیزی که شنیدم رو باور نمیکردم...» 👈 ادامه داستان‌ 👉 👈 ادامه داستان 👉
هیچ‌وقت بین من و مادرشوهرم مشکلی نبود! حداقل من اینطور فکر می‌کردم🤦🏻‍♀️ همیشه جلوی بقیه ازم تعریف می‌کرد، توی مهمونی‌ها کنارم می‌نشست و حتی هر وقت کسی از عروسش گلایه می‌کرد، می‌گفت: « عروسم بهترینه » تا اینکه یه روز گوشیش خونه ما جا موند و چون گوشیش رمز نداشت چیزی تو گوشیش دیدم که تمام تنم یخ کرد...😟😣 👈 ادامه ماجرا 👈 ادامه ماجرا
مود خفن 🫐𝗧𝗮𝗴 ✨𝗔𝗱𝗺𝗶𝗻 🏖| 🏜 | 🏝| 𝗹𝗶𝗻𝗸 𝗖𝗵𝗮𝗻𝗻𝗲𝗹 @Mod_Minecraft0 💀𝗚𝗼𝗱 𝗘𝗻𝗱𝗶𝗻𝗴
من نقره‌ام… دختری که سال ۱۳۰۰ دنیا اومد، تو یه روستای دورافتاده به دور از همه ادما ... ۹ سالم که شد، هنوز دست‌هام بوی خاک‌بازی می‌داد.اما یه روز فهمیدم قراره «عروس» بشم.نه جشن، نه لباس سفید… فقط یه روسری که سه سایز از سرم بزرگ‌تر بود من نه بدنم بزرگ شده بود،نه عقلم.چند ماه گذشت و مادرشوهرم چشم غره‌هاش بیشتر شد.هی فشار می‌آورد، هی می‌گفت «چرا شکمت بالا نمیاد؟! دخترای مردم تو این سن مادر می‌شن!» من فقط ساکت می‌موندم.چطور باید می‌فهمید که یه بچهٔ ۹ ساله چه جوری باید بچه دار شه ؟ تو اون سال‌ها کسی نمی‌فهمید.هیچ‌کس. آخرش مادرشوهرم طاقت نیاورد.یه روز که داشتم از درد کارهای خانه گریه می‌کردم، اومد بالا سرم و گفت«پاشو آماده شو. پسرم می‌خواد زن دوم بگیره… تو نمی‌تونی براش بچه بیاری.» و من باید خودم میرفتم برا شوهرم خواستگاری اما من باید ازشون انتقام میگرفتم باهاشون کاری کردم که .... https://eitaa.com/joinchat/1152254539C1df268d9d3
مود خفن 🫐𝗧𝗮𝗴 ✨𝗔𝗱𝗺𝗶𝗻 🏖| 🏜 | 🏝| 𝗹𝗶𝗻𝗸 𝗖𝗵𝗮𝗻𝗻𝗲𝗹 @Mod_Minecraft0 💀𝗚𝗼𝗱 𝗘𝗻𝗱𝗶𝗻𝗴