من از دست دادن رو هزار بار تجربه کرده بودم، از دست دادن رفیق صمیمی، از دست دادن گردنبند موردعلاقه ام، از دست دادن لحظه های خوب، از دست دادن عزیزترینام، مثلا همون باری که متوجه شدم قرار نیست دیگه معاونمون مدرسه بیاد یا وقتی فهمیدم بخاطر اختلافات سیاسی قراره ادمهای زیادی رو از دست بدم یا حتی وقتی باریستای موردعلاقه ام از کارش استعفا داد و من دیگ کرپ مرغ خوشمزه پیدا نکردم، من تجربه اش کردم .. این بارهم جزو همون لحظه ها بود.. از قاب دیوار مدرسه که ۳ نفره شدنش نشون دهنده از دست دادن عزیز بود.. تا آخرین لحظه هایی که میتونستم مثل قبل به صدرای کوچیک سر بزنم و با آغوش گرم پذیرفته بشم، باید منم میپذیرفتم که هر قصه ای پایانی داره و نقطه پایان همین نزدیکیاس.. باید در کتاب این قصه ی پرماجرا و شیرین رو برای همیشه ببندم.. برای منی که ۳ ۴ ساله فارغ التحصیل شدم و هنوز اونجا بودم سخت تر از همه اونایی که فقط ۳ سال درس خوندن، به قول یه سری من سوگلی مدیر بودم، درِ یکی از باریکه های نورم رو دارن اروم اروم گِل میگیرن و من فرسوده تر از همیشه به بستنش نگاه میکنم ...
#باریکه_نور