شب میتازد و من مثل همیشه بازنده ام
بازنده تمام معادلات روزگار ، انگار گَرد غم
ته نشین همه ثانیه های زندگیام شده
با تک لغزشی همه چیز بهم میخورد،
قاطی میشود، در سرگُم میشود، فرومیپاشد
بالا میآید تا غمهایم لبریز شود
لبسوز شود که بسوزم و نتوانم دَم بزنم
نتوانم بگویم این منِ نحیف و درمانده طاقت ندارد
نه تنی مانده نه روحی که بخواهد
این آشفتهبازار را جمع کند، ساکت کند، پاک کند
این منِ وامانده دیگر در بین نشد های ممتد زندگی اش
چهارپایه ای زیر تک درخت خاطراتش میگذارد
و نظاره میکند که چگونه زندگی اش دود میشود
خاکستر میشود، به فنا میرود و تمام میشود..
نشد؟ وقت تمام شد؟ خوب نبود؟
کاری ساخته نیست، رهایم کنید ..
برونریزیِدرونریزیهایماندهبردل /
در همین حد ناراحت و غم زده بشید فعلا