eitaa logo
منیرنت
24 دنبال‌کننده
74 عکس
87 ویدیو
0 فایل
سلام
مشاهده در ایتا
دانلود
╔═════ ೋღ پروفــ مذهبی ــایل •┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈• ღೋ ═════╗
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جاده‌ای بین دارالسلام و ایرانگاه در تانزانیا کسی جرات داره بره پائین بگه برو کنار رد شیم!! 🇯‌🇴‌🇮‌🇳 ↯ 🌍 @ajaaeb😨♡🍂
در روزگاری که هنوز خبری ازتلسکوپ ودوربینهای پیشرفته نبود،خواجه نصیر طوسی رصدخانه ای را در 638 هجرى بناکرد رصدخانه مراغه که سال ها بعنوان پیشرفته ترین رصد خانه جهان شناخته میشد. @bedanin
هدایت شده از ﷽ طریق السُّلوک
✨﷽✨ ✍یکی از راهها و کلیدهایی که در لطف و رحمت خدا را برای شما باز می کند و مشکلات و گرفتاریهای "مادی" و "معنوی" شما را برطرف می کند دائم روی هر عمل است. لازم نیست حتی ذکر استغفار بگویید. 🔹شما وقتی با برخورد می کنید و احساس می کنید یک خرده از شما دلگیر است، خیلی به پر و پایش می پیچید تا بفهمید چرا ناراحت است، بعد جبران می کنید. کلی اظهار محبت می کنید تا برطرف شود، با خدا هم اینطورید؟؟؟ 🔹یک انسان مؤمن یک وقت احساس می کند خدا ازش ناراضی است، بخاطر یک عملی که یا عامدانه انجام داده، استغفار برای شما این است که اینقدر توی این قضیه پافشاری کنید تا خدا راضی شود، خدا هم الرضاست. بگویید خدایا من نفهمیدم. من را ببخش، دست خودم نبود.اینجوری با خدا دوست می شوید. 🔹این یکی از است که خدا درهای لطفش را به روی شما باز می کند. 📚استاد حاج آقا زعفری زاده 👈کانال طریق السلوک 🆔 @sulook
یا مهدی ادرکنی: پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت، با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت: خواهش می کنم به داد این بچه برسید. بچه ماشین بهش زد و فرار کرد. پرستار: این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید. پیرمرد: اما من پولی ندارم. پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم. خواهش می کنم عملش کنید، من پول رو تا شب براتون میارم. پرستار: با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید. اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیاندازد گفت: این قانون بیمارستانه. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه. صبح روز بعد، همان دکتر، سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروزش می اندیشید. ‌‌
🍇🍇🍇🍇🍇🍇🍇🍇🍇🍇 (حبه انگور) داستان قشنگی است: روزی همراه پدرم به مسجدی رفتم، که امام جماعت آن مسجد دوست پدرم بود. می‌گفت: داستان بنا شدن این مسجد در این شهر قصه عجیبی دارد، برایتان تعریف می‌کنم... روزی شخص ثروتمندی یک من (یعنی سه کیلو) انگور میخرد و به خدمتکار خود می‌دهد و میگوید انگور را به خانه ببر و به همسرم بده... و سپس خودش به سراغ کسب و کارش میرود ، بعد از ظهر که از محل کارش به خانه برمیگردد، به اهل و عیالش میگوید: لطفا آن انگور را بیاورید تا با بچه ها دور هم آن انگور را بخوریم، همسرش با خنده میگوید: من و فرزندانت همه انگورها را خوردیم... خیلی هم خوش مزه و شیرین بود... مرد با تعجب میگوید: تمامش را خوردید... زن لبخند دیگری میزند و میگوید: بله تمامش را... مرد ناراحت شده میگوید: یک من (سه کیلو) انگور خریدم یک حبه از اون رو هم برای من نگذاشته اید!!! الان هم داری میخندی؟!!! جالب است!!! مرد ناراحت میشود و بعد از اندکی به فکر فرو میرود، ناگهان از جا برخواسته و از خانه خارج میشود... همسرش که از رفتار خودش شرمنده شده بود او را صدا میزند... ولی هیچ جوابی نمی شنود، مرد ناراحت ولی متفکر میرود سراغ کسیکه املاک خوبی در آن شهر داشته... به او میگوید... یک قطعه زمین میخواهم در یک جای این شهر که مردمش به مسجد نیاز داشته باشند و آن را نقداً خریداری میکند سپس نزد معمار ساختمانی شهر رفته، و از او جهت ساخت و ساز دعوت بکار میکند... و میگوید: بی زحمت همراه من بیایید... او را با خود بر سرِ زمینی که خریده بود برده و به معمار میگوید میخواهم مسجدی برای اهل این محل بنا کنید و همین الان هم جلو چشمانم ساخت و ساز را شروع کن.... معمار هم وقتی عجله مرد را می بیند... تمام وسایل و کارگران را آورده و شروع به کار کردن و ساخت و ساز مسجد میکند... مرد ثروتمند وقتی از شروع کار مطمئن میشود به خانه اش برمیگردد... همسرش به او میگوید: کجا رفتی مرد... چرا بی جواب چرا بی خبر؟؟؟؟ مرد در جواب همسرش میگوید... هیچ رفته بودم یک حبه انگور از یک من مالی که در این دنیا دارم برای آخرتم کنار بگذارم... و اگر همین الان هم بمیرم دیگر خیالم راحت است، که حداقل یک حبه انگور ذخیره دارم.... همسرش میگوید چطور... مگه چه شده... اگر بابت انگورها ناراحت شدید حق با شما بوده ما کم لطفی کردیم معذرت میخواهم... مرد در جواب زن با ناراحتی میگوید: شما حتی با یک دانه از یک من انگور هم بیاد من نبودید و فراموشم کردید البته این خاصیت این دنیاست و تقصیر شما نیست...جالب اینست که این اتفاق در صورتی افتاده که من هنوز بین شما زنده هستم... چگونه انتظار داشته باشم بعد از مرگم مرا بیاد بیاورید و برایم صدقه دهید؟؟؟ وبعد قصه خرید زمین و ساخت مسجد را برای همسرش تعریف میکند... امام جماعت تعریف میکرد که طبق این نقل مشهور بین مردم شهر الان چهارصد سال است که این مسجد بنا شده و ۴۰۰ سال است این مسجد صدقه جاریه برای آن مرد میباشد. چون از یک دانه انگور درس و عبرت گرفت... ای انسان قبل از مرگ برای خود عمل خیر انجام بده و به انتظار کسی منشین که بعد از مرگت کار خیری برایت انجام دهد، محبوب ترین مردم تو را فراموش می کنند حتی اگر فرزندانت باشند...
👌 دوش حمام رو نگاه کن آب از بالا سرت میاد ولی اینکه اصلا آب بازشه یا نه،کم باشه یا زیادسرد باشه یا گرم،به تو مربوط میشه که کدوم شیرو بچرخونی کم بچرخونی یا زیاد اصلا بچرخونی یا نه! همه به خودت ربط داره. این مثال رو زدم که بگم ماجرای "رزق و روزی" یک چنین ماجراییه رزق ما تو آسمونه،اون بالا به همین خاطر قرآن میگه : "و فی السماء رزقکم" ولی اینکه فرو بباره یا نه و یا کم بباره یا زیاد به سعی و تلاش ما بستگی داره. "لیس للانسان الا ما سعی" فرمود اگر کسی رزقش کمه ،انفاق کنه . میگیم دست خودم خالیه اما خدا میگه از همونی که داری ببخش تا برات زیادش کنم. چه حساب کتاب قشنگی داره خدا. همه چیش بوی محبت می ده میگه غمگینی ؟ دلی رو شاد کن خسته ای ؟ دست افتاده ای رو بگیر نگاه نکن کم داری ، ببخش من برات زیادش می کنم. درستش می کنم باور کنیم خدا رو دیدید وقتی حال کسی را خوب می کنیم،دل کسی رو شاد میکنیم تا چند وقت خودمون شارژیم؟ کل قصه ی زندگی همینه همش بده بستون محبته. اگه تو این داد و ستد شرکت نکنی و بلدش نباشی پس «زندگی» نمی کنی همین.
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢 قابل توجه صدا و سيما و سازمان تبلیغات! 🔺 فيلم آموزشی جالب عراقی‌ها یا کویتی ها برای برگزاری هيأت در محرم. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
13.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جالبه ، خبرنگار زنه که در زمان جنگ با اسیرا توی اردوگاه عراق مصاحبه کرده ، الان پیداش کردن و آوردنش ایران و با همان بچه‌ها ملاقات کرده.
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلاه گشادی که سر بچه مذهبی ها گذاشتند! که حضور حداکثری در اینستا و... داشته باشید.!
حاب با هم قرار گذاشتند تا زنده‌اند نگذارند کسی از بنی‌هاشم به میدان برود. انگار برای شهادت با هم مسابقه داشتند. ‌بعضی «در مقابل نگاه امام‌(ع)» شهید شدند. یکی از اولین کسانی که کشته شد، پیرمرد زاهد، جناب بریر بود. مسلم بن عوسجه بعد از او کشته شد. حبیب بر سر بالین او رفت و گفت کاش می‌توانستم وصیت‌های تو را اجرا کنم. مسلم با دست امام حسین(ع) را نشان داد و گفت: «وصیت من این مرد است».  یک بار هفت نفر از اصحاب امام‌(ع) در محاصره واقع شدند، حضرت عباس(ع) محاصره آنها را شکست و نجاتشان داد. ۱۲:۵۰ اذان ظهر  حبیب بن مظاهر موقع اذان ظهر شهید شد. چون که نوشته‌اند امام(ع) خطاب به اصحاب گفت یکی برود با عمر سعد مذاکره بکند و بخواهد برای نماز ظهر جنگ را متوقف کنیم. یکی از لشکر کوفه صدا زد: «نماز شما قبول نمی‌شود.» حبیب به او گفت: «ای حمار! فکر می‌کنی نماز شما قبول می‌شود و نماز پسر پیامبر(ص) قبول نمی‌شود؟» به جنگ او رفت اما از سپاه کوفی به کمکش آمدند و حبیب کشته شد. امام(ع) از شهادت حبیب متاثر شد و برای اولین بار در روز عاشورا گریست. رو به آسمان کرد و گفت: «خدایا رفتن جان خودم و دوستانم را به حساب تو می‌گذارم.»  امام‌(ع) نماز را شکسته و به قاعده «نماز خوف» خواند. گروهی از اصحاب به امام‌(ع) اقتدا کردند و بقیه به جنگ پرداختند. زهیر و سعید بن عبدالله حنفی خودشان را سپر امام کردند. نوشته اند سعید بن عبدالله ۱۳ تیر و نیزه خورد و به شهادت رسید. در آخرین نفس از امام پرسید: «آیا وفا کردم؟» حدود ساعت ۱۳ ۳۰ نفر از اصحاب امام(ع) تا وقت نماز زنده بودند و بعد از این ساعت شهید شدند. بعد از کشته شدن اصحاب، نوبت به بنی هاشم رسید. اولین نفر، حضرت علی اکبر پسر امام حسین(ع) بود. البته الفتوح عبدالله بن مسلم بن عقیل را اولین شهید بنی هاشم خوانده است. این عبدالله بن مسلم، به طرز ناجوانمردانه‌ای شهید شد. شهادت او بر جوانان بنی هاشم گران آمد. دسته جمعی سوار شدند و به دشمن حمله بردند. امام آنها را آرام کرد و فرمود: «ای پسرعموهای من بر مرگ صبر کنید. به خدا پس از این هیچ خواری و ذلتی نخواهید دید.»  حدود ساعت ۱۴  عاقبت امام حسین(ع) و حضرت عباس(ع) تنها ماندند. عباس(ع) اجازه میدان خواست اما امام او را مامور رساندن آب به خیمه ها کرد. دشمن بین دو برادر فاصله انداخت. عباس(ع) دلاور در حالیکه با شجاعت تمام سعی در آوردن مشک آب برای زنان و کودکان داشت در محاصره دشمن دو دستش قطع شده و با عمودی آهنین بر سرش زدند که از اسب بر زمین افتاد. اباعبدلله سراسیمه خود را بر پیکر قطعه قطعه برادر رساند. دشمن کمی به عقب رفت. امام(ع) برای دومین بار بعد از مرگ برادر عزیزش گریه کرد و فرمود «اکنون دیگر پشتم شکست.»  حدود ساعت ۱۵   امام(ع) به طرف خیمه‌ها برگشت تا خداحافظی بکند. همچنین پیراهنش را پاره پاره کرد و پوشید تا بعدا در وقت غارت کردن توسط دشمن برهنه‌اش نکنند. وقت وداع با اهل بیت، کودک شیرخواره اش علی اصغر را به میدان برد تا او را سیراب کند که به تیر حرمله کشته شد.  امام(ع) به میدان رفت اما کمتر کسی حاضر به مقابله با ایشان می‌شد. بعضی تیر می‌انداختند و بعضی از دور نیزه پرتاب می‌کردند. شمر و ده نفر به مقابله امام(ع) آمدند. بعد از شهادت امام(ع)، بر پیکر مبارکش جای ۳۳ زخم نیزه و ۳۴زخم شمشیر شمرده شد. در مقاتل نوشته اند زمانی که امام(ع) در آستانه شهادت بود اما کسی جرات نمی‌کرد به سمت ایشان برود اهل حرم از صدای اسب ایشان ذوالجناح متوجه شده و بیرون دویدند. کودکی به نام عبدالله بن حسن (ع) دوید و به طرف مقتل امام آمد. او را در بغل عمویش کشتند. امام ناراحت شدند و کوفیان را نفرین کردند: «خدایا باران آسمان و روییدنی زمین را از ایشان بگیر!» ۱۶:۰۶ اذان عصر وقت شهادت امام(ع) را وقت نماز عصر گفته‌اند. روایت تاریخ طبری به نقل از وقایع‌نگار لشکر عمر سعد چنین است: «حمید بن مسلم گوید: پیش از آن که حسین کشته شود شنیدم که می‌گفت «به خدا پس از من کس را نخواهید کشت که خدای از کشتن او بیش از کشتن من بر شما خشم آرد.» گوید: آن‌گاه شمر میان کسان بانگ زد که «وای شما منتظر چیستید؟ مادرهایتان به عزایتان بنشینند، بکشیدش!» گوید در این حال سنان بن انس حمله برد و نیزه در قلب امام(ع) فرو برد ...»  حدود ساعت ۱۷  بعد از شهادت امام(ع)، عده‌ای لباس‌های آن حضرت را غارت کردند که نوشته اند تمام این افراد بعدها به مرض‌های لاعلاج دچار شدند. غارت عمومی اموال امام حسین(ع) و همراهانش آغاز شد. عمر سعد ساعتی بعد دستور توقف غارت را داد و حتی نگهبانی برای خیمه‌ها گذاشت. یکی از شیعیان بصره به اسم سوید بن‌مطاع بعد از شهادت امام به کربلا رسید و برای دفاع از حرم امام جنگید تا شهید شد. نزدیک غروب آفتاب است . سر امام را جدا می‌کنند و به خولی می‌دهند تا همان شبانه برای ابن زیاد ببرد. بعد به دستور عمر سعد بر بد