~🕊
🌴#برگیازخاطرات✨
از برادر شہید جهاد مغنیه پرسیدند مسٺحب ترین توصیہ شھید چه بودھ اسٺ؟ و جواب این بود:
همیشہ از ارٺباط ما با امام زمانمان و لزوم ٺقویت این ارٺباط و حضور امام مہدی علیه السلام در ھمہ اعمال و همیشہ در ذهن ما صحبٺ می ڪرد.
هميشہ در ٺمام سطوح و نيز بر ديگران در ساختن خود ڪار مي ڪرد تا مردمي باشند ڪه ڪشور را براي امام عصر و زمان آماده ڪنند و همہ اعمال خود را به او و خداوند متعال پيوند دھند.
✍🏻به روایت برادر
#شهید_جهاد_مغنیه♥️🕊
@shahidbabeknoori🕊
~🕊
🌴#برگیازخاطرات✨
🍁طی عملیاتی در #سوریه، دو نفر در خانهای زخمی بودند و نزدیک بود داعشیها آنها را بعنوان #اسیر ببَرند، جواد سمت نیروها داد زد چه کسی با ما برای نجات آنها میآید؟ من و دو نفر دیگر با او رفتیم، همین که رفتیم، پای جواد تیر خورد و زخمی شد، من داشتم داد و فریاد میزدم که آهای بیائید نجاتش دهید، الان برادرم #شهید میشود، جواد گفت: چِته؟ اینقدر داد میزنی؟! بعد با لبخندی به شوخی گفت: #سید_حسن_نصرالله خالی بست؛ این تیره درد داره! (سیدحسن در یکی از سخنرانیهایش گفتهبود شهادت مثل نوشیدنِ آبِ خنک است).
🍁جواد هیچوقت سلاح گرم با خود در مناطق عمومی عراق حمل نمیکرد، هرچه هم به او میگفتیم خطرناک است، جواب میداد لازم نیست، هروقت زمان و دقیقه #شهادت من برسد، شهید خواهم شد؛ چه باسلاح، چه بیسلاح.
جواد متواضع بود و خود را جدا از شهروندان نمیدانست؛ حتی در پستهای ایست بازرسی هم در نوبت میماند تا مانند سایر مردم غیرنظامی، بازرسی شود.
✍🏻به روایت برادر
#شهید_جوادعلی_حسناوی♥️🕊
~🕊
🌴#برگیازخاطرات✨
🍁از خیابانِ ایران تا میدانِ شهدا پیاده میرفت تا از دَکّهی یک پیرمرد میوه بخرد. دور از چشم پیرمرد، میوههای له شده را در پاکتش میریخت.
🍁"شهید رجایی" بعدها گفت دکهدار پدر شهید و نیازمند بود، این میوهها را میخریدم که کمکی به او شده باشد...
#شهید_رجایی♥️🕊