🕊🌷
#سیره عملی شهدا
تا گريه مي كرد و مادر مي دويد طرفش، ساكت مي شد. از بيست روزگي اين طوري بود. مادر را مي شناخت.
مادر بسم الله مي گفت و عبدالله را بغل مي گرفت و مي چسباند به سينه. تا شير دادنش تمام نمي شد «...يا حسين» از لبش نمي افتاد.
يادگاران، جلد 5 كتاب شهيد عبدالله ميثمي ، ص 3
#امام_زمان
🕊
#سیره عملی شهدا
یک روز علی پور به من گفت : در کودکی معلمی داشتم او را خیلی اذیت می کردم . حالا هر طور شده باید او را پیدا کرده و از خود راضی کنم . زیرا حق معلمی بسیار سنگین است .
شهید حسن علیپور
منبع: اطلاعات دريافتي از كنگره سرداران و 32000 شهيد استانهاي خراسان
#شهیدانه🕊
#امام_زمان 🌷
@shahidbabeknoori💙
🕊هر روز با یاد و خاطرهی یک شهید🥀
#سیره عملی شهدا
دانشجوهایی که با استاد پروژه داشتند،میگفتند:امکان نداشت دکتر سر ماه فراموش کند حقالزحمه ما را بدهد. خودش میآمد میگفت: بیاییداین حقوق این ماهتان. حواسش بود که اگر یکی از بچهها متاهل است و درآمدی ندارد استاد باید به او کمک کند.
شهید دکتر مجید شهریاری
کتاب شهید علم، جلد اول، ص17
#مدیون_خون_شهداییم ‼️
🕊هر روز با یاد و خاطرهی یک شهید🥀
#سیره عملی شهدا
سال 54 در آزمون استخدامی آموزش و پرورش پذیرفته شدم اما برادرم شهید برونسی گفت: برادر جان امام خمینی گفته همکاری با دولت محمد رضا شاه حرام است و همین نان زحمت کشی بهتر است.
شهید عبدالحسین برونسی
منبع: اطلاعات دریافتی از کنگره سرداران و 23000شهید استانهای خراسان
#مدیون_خون_شهدا_هستیم ‼️
🕊هر روز با یاد و خاطرهی یک شهید🥀
#سیره عملی شهدا
بعد از مجروحیت جلیل، یک مرتبه دیدم که او آینه در دست گرفته و موهایش را شانه می زند و به صورتش نگاه می کند. به او گفتم: مادر جان این مختصر مجروحیت و اثر ترکش که روی صورتت مانده چیزی نیست. کمی که بزرگتر و چاق شوی خوب می شودو اصلاً ناراحت نباش که زشت شده ای. او گفت: مادر، من اتفاقاً خیلی خوشحال هستم که همین یک ذره مجروحیت و اثر ترکش روی بدنم هست. که فردای قیامت نزد حضرت زهرا(س) سر بلند باشم.
شهید جلیل گندمکار
منبع: اطلاعات دريافتي از كنگره سرداران و 32000 شهيد استانهاي خراسان
#مدیون_خون_شهدا_هستیم ‼️
🕊هر روز با یاد و خاطرهی یک شهید🥀
#سیره عملی شهدا
یک بار برایش غذا بردم. ناراحت شد و گفت: « دیگر از این کارها نکن. من هم باید مثل سایرین در غذاخوری غذا بخورم. »
بعد از غذا همیشه ظرف غذایش را هم می شست و هرگز این کار را به دیگری واگذار نمی کرد.
شهید یوسف کلاهدوز
کتاب هالهای از نور، ص122
🕊هر روز با یاد و خاطرهی یک شهید🥀
#سیره عملی شهدا
صدا زد:« مامان! مامان! چادرت کجاست؟».
دم در بود. آن قدر عجله داشت که این پا و آن پا میکرد. گفتم:« واسه چی میخوای؟».
گفت:« بگو! بعداً بهت میگم.».
گفتم:« طبقه بالا.».
پلهها را دو تا یکی رفت بالا و سریع از در خانه زد بیرون. وقتی برگشت تعریف کرد:« خانمی از روی موتور خورده بود زمین. همهی موهاش پیدا بود. چادر رو انداختم روی سرش. بالاخره کوچه و خیابون پر از مردای نامحرمه.».
شهید غلامرضا احمدیان
منبع فرهنگنامه شهدای سمنان، ج1، ص223
#شهیدانھ_زیستن