#پارت۹۹
#زهرابانو
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿
با اینکه سرم را پایین انداخته بودم ولی سنگینی نگاه هر چهار نفر را روی خودم احساس می کردم.
اول از همه صدای داد نرگس آمد...
- ای خداااا
عمو جدی میگی؟
چرا زودتر نگفته بودی؟
بی بی که با صحبت های من سردرگم شده بود به نرگس گفت:
- آرام بگیر ببینم!
سید چی میگی مادر؟
سکوت جمع نشان میداد من باید توضیح بیشتری بدهم.
بی بی جان الان که با استادم تماس گرفتم تا شخص مورد اعتمادشان را برای صحبت کردن معرفی کنند ایشان گفتند که قرار هست من هم همراه کاروان باشم و منظورشان خود بنده بوده.
بی بی که حالا متوجه واقعی بودن مسئله شده بود نفس راحتی کشید و از ته دلش خدا را شکر کرد
- خدایا شکرت که دیدن چنین روزهای قشنگی را به من دادی
الهی مادر سفرت پر برکت باشد خوشحالم کردی...
نرگس که اوضاع را خوب دید شروع کرد
- عموجان لیست خریدم را برایت می نویسم موقع بازار رفتن هم آنلاین باش
که در رنگ بندی لباسهایم مشکلی پیش نیایید.
هنوز خانم علوی و مادرشان چیزی نمی گفتند و من تمام حواسم به واکنش آنها بود.
بی بی به مادر خانم علوی گفت:
- نظر شما چی هست؟
- نظر زهرا نظر من هم هست.
بی بی که حالا مخاطبش زهرا بود.
- خب دخترم بسم الله...
قرار بود حرفهایت را بگویی بگو عزیزم
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿
✍ #نویسنده_طـــﻟاﺑاﻧـــۆ❀ツ
🍀🍀🍀🍀🍀
#پارت۱۰۰
#زهرا_بانو_صد
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿
خانم علوی همچنان سکوت کرده بود که نرگس گفت:
بی بی جان کار از دستت در رفته!
این چه مدل خواستگاری کردن هست؟
بعد هم برای صحبت این حرفها باید تنهایشان گذاشت!
بلندشید ؛ بلند شید...
که گفتن این حرفها خیلی مهم است.
بزرگترها اجازه میدهید بروند و صحبت هایشان را بکنن؟...
- از دست تو نرگس جوری حرف میزند انگار صدتا خواستگار داشته
- بی بی حالا قرار نبود کلاس من را پایین بیاوری حالا ما از تجربه های نود و نه تا خواستگار شما استفاده می کنیم.
چه اشکال دارد.
بی بی روبه نرگس گفت:
- نرگس یک سینی چای همراه با نُقل بیاور تا ان شاالله دهانمان را شیرین کنیم.
- چشم زهرا جان بلند شو برویم ریختنش با من آوردنش باتو
نرگس که بی خیال نمیشد و حرفش را تکرار می کرد.
مجبورشدم پشت سرش به آشپز خانه بروم.
- به به عروس خانم آمدی
- نرگس اینجوری نگوووو
- بابا خجالت نکش.
خدایا شکرت چه عروس خوبی شکار کردیم.
خدایا بهش صبر بده بتواند عموی من را تحمل کند...
نگاه متعجبم را که دید با خنده گفت:
- بابا شوخی کردم.
هرچه گفت که سینی چای را ببرم قبول نکردم چون می دانستم می خواد سوژه ام کند.
باهم به سالن برگشتیم.
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿
✍ #نویسنده_طـــﻟاﺑاﻧـــۆ❀ツ