💕 #بزم_محبت
#پارت63
ماهان و محمد هر دو غمگین به چهره زرد و بی حال فرشته چشم دوخته بودند. دکتر سکوت رو شکست و گفت
- نگران نباشید ضعف داره که گفتم سرم و تقویتی بزنن. شوک هم بهش وارد شده که با آرامبخش بهتر میشه. تا سرمش تموم شه بهوش میاد و میتونید مرخصش کنید.
هر دو اتاق رو ترک کردند و روی نیمکت های روبروی اتاق نشستند.
- چی شد اومدی سراغ خواهرت؟ فرشته میگفت شما ازش خبر ندارید.
- فرشته گفته؟ البته عجیب نیست که اینطور فکر کنه. همون روزی که رفت پدرم همه جا رو دنبالش گشت. وقتی فهمید خونه مادربزرگشه با مامان تصمیم گرفتن کاری به کارش نداشته باشن و دورادور حواسشون بهش باشه. از وضعش خبر داشتیم ولی نمیشد باهم باشیم.
- الان چی شده که اومدی سراغش؟
- هیچی. چند روز پیش دیدمش. خیلی ناراحت و ضعیف به نظر میومد. با خودم گفتم چرا کمی باهاش صمیمی نمیشم که اگه به کمکم احتیاج داشت بتونه بهم بگه. درسته ازش کوچکترم ولی بازم یه پسرم و بعضی وقتها میتونم حمایتش کنم
- کار خوبی کردی. فقط وقت خوبی نیومدی.
- چرا؟
- مادربزرگش مریضه و فرشته نگرانه اگه اتفاقی براش بیفته مجبور بشه برگرده پیش شما. تو هم تو اوج استرسش یهو پیدات شد.
محمد از روی صندلی بلند شد و به دیوار کنار در اتاق تکیه داد. حالا روبروی ماهان بود
- فرشته گفته بود دو سال ازش کوچکتری. ولی بزرگتر از سنت به نظر میای ... فرشته خیلی تنهاست. حالا که اومدی باهاش صحبت کن و دلش رو قرص کن که ازش حمایت میکنی. شاید اینجوری کمتر احساس بی کسی کنه.
- کاش شرایطم جوری بود که بتونم کامل حمایتش کنم. پدرم که اگه بفهمه عصبانی میشه. مادرم هم تکلیفش مشخص نیست. یه روز میگه نمیخوام اسمش رو هم بشنوم. یه روز هم یواشکی براش اشک میریزه.
باید مخفیانه براش برادری کنم.
ماهان متفکرانه به محمد نگاهی کرد و گفت
- رسمی رفتی خواستگاریش؟ با خانواده؟
🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤
💕 نویسنده_غفاری
#مرواریدیدربهشت
~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
♧♧♧
@Morvaariddarbehesht
♧♧♧
~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~