eitaa logo
↯♡ مࢪۅاࢪیدے دࢪ بهݜٺ♡↯
224 دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
2.4هزار ویدیو
77 فایل
ݕھ ناݦ ڂداے فࢪݜتھ ھاے ݫݦينے🌈🦋 🍭{اطݪا عاٺ کاناݪ}🍭 https://eitaa.com/tabadolbehshti صندوق نظرات 👇🥰 https://harfeto.timefriend.net/16926284450974 لینک رمان های کانال مرواریدی‌در‌بهشت 💫🌈 https://eitaa.com/romanmorvaridebeheshti
مشاهده در ایتا
دانلود
💕 - نه هنوز به خانواده ام نگفتم. قراره برای عید باهاشون صحبت کنم بریم خواستگاریش. - چرا دو ماه دیگه؟ اگه مطمئنی چرا با خانواده ات صحبت نکردی؟ محمد نگاهی به اخم های ماهان کرد و با لبخند تلخی گفت - من چند ماه پیش میخواستم برم خواستگاریش. ولی خواهرت از عجله من ناراحت شد چهره متعجب ماهان باعث شد محمد با طعنه صحبت کنه - از بس تنها و بی کسه تصمیم گرفتن براش سخته. ماهان گره اخمهاش رو بیشتر کرد و سرش رو پایین انداخت. به خودش پورخندی زد. صدای گوشیش بلند شد . دست تو جیبش کرد و گوشی رو جلوی چشمش گرفت. دست سمت صفحه برد ولی منصرف شد. از جاش بلند شد و چند قدمی از محمد دور شد. صفحه رو لمس کرد و جواب داد -سلام بابا - ... - ممنون خوبم - .... - بیرونم. با یکی از دوستام ماهان با حرص پاش رو جلو و عقب میکرد و به دیوار ضربه میزد. - نه نمشناسید اسمش محمده. - ... -آخه ... - ... - چشم. ماهان کلافه گوشی رو تو جیبش گذاشت و برگشت کنار محمد. - میدونم نباید اینو بگم ولی میشه شما فرشته رو مرخص کنید؟ - باید بری؟ - پدرم خیلی عصبانی بود. اصرار داشت برم خونه. اگه بفهمه کجام دیوونه میشه. محمد نگاهی به چهره شرمنده ماهان کرد و یاد خودش افتاد که تو سن ماهان چقدر از عصبانیت پدرش میترسید و رو حرفش حرف نمیزد. - مشکلی نیست تو برو. - میشه شماره شما رو داشته باشم - حتما. شماره فرشته رو هم بهتره داشته باشی. با رفتن ماهان محمد با مادرش تماس گرفت و گفت نهار رو بیرونه. تماس رو قطع کرد و منتظر تموم شدن سرم فرشته جلوی اتاق شروع به قدم زدن کرد. 🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤 نویسنده_غفاری ~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~ ♧♧♧ @Morvaariddarbehesht ♧♧♧ ~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
💕 چشمم به در بود. سرمم تقریبا تموم شده بود. نگران بودم که ماهان مادر و سامان رو خبر کرده باشه. در باز شد و دکتر وپشت سرش محمد داخل شدند. کمی سرم سنگین بود ولی سریع نشستم. منتظر بودم که ماهان هم بیاد ولی خبری نشد - ماهان رفت. نتونست بمونه. محمد متوجه انتظارم شده بود. نگران نگاهش کردم و سریع سرم رو پایین انداختم. چرا منتظر نشد باهام حرف بزنه. نکنه بره و با مادر و سامان برگرده. اصلا چرا اومده بود سراغم. چرا منو تنها بین غریبه ها گذاشت و رفت. سرم پر از سوال و احساس های متناقض شد. با دستهام صورتم رو پوشوندم و گریه کردم. شاید کمی آروم بشم. - دخترم آروم باش. اگه حالت بد بشه نمیتونم مرخصت کنم محمد به طرف اومد و یک قدمیم ایستاد. - فرشته گریه نکن. من با ماهان صحبت کردم. گفت فقط اومده بود که تو رو ببینه. کاملا برادرانه نگرانت بوده. به کسی هم چیزی نگفته. الان هم اگه مجبور نبود دوست داشت بمونه و باهات حرف بزنه. با حرفهای محمد کمی آروم شدم. با دست اشکهام رو پاک کردم. ازش خجالت میکشیدم که اینطور مثل بچه ها گریه میکردم. بدون اینکه سرم رو بلند کنم گفتم - ببخشید شما رو به زحمت انداختم. دکتر به پرستار گفت که سرمم رو باز کنه و مرخصم. اصلا متوجه اومدن پرستار نشده بودم. محمد گفت که میره کارهای ترخیصم رو انجام بده و پشت سر دکتر از اتاق بیرون رفت. پرستار هم سرم رو باز کرد و رفت. منم آماده شدم و از اتاق بیرون اومدم. هنوز احساس ضعف داشتم. روی نیمکت نشستم و فکر کردم که چطور پول بیمارستان رو به محمد برگردونم. - برگه ترخیصت رو گرفتم. بلند شو بریم. دستهام رو تو هم فشردم و آروم لب زدم - شرمنده که شما رو به دردسر انداختم. لطفا هزینه بیمارستان رو بگید چقدر شد تا بیشتر از این خجالت نکشم. محمد با یک صندلی فاصله کنارم نشست. - میدونم از حجب و حیا این طور مثل غریبه ها با من رفتار میکنی. ولی من به تو به چشم همسر آینده ام نگاه میکنم. حالا که جوابت مثبته من نسبت به تو احساس مسئولیت میکنم. اگه به تعارف کردن ادامه بدی واقعا دلخور میشم. از خجالت حرف هایی که محمد گفت دست هام رو به هم فشردم و لبم رو دندون گرفتم. کاش اینجور صمیمی نمیشد. با لبخند نگاهم کرد و گفت - الانم بلند شو بریم یه چیزی بخوریم ◾️◾️◾️◾️◾️◾️◾️◾️◾️ 💕 نویسنده_غفاری ~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~ ♧♧♧ @Morvaariddarbehesht ♧♧♧ ~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
《ـبسمِ‌ـخٰالقِ‌ـریحٰانھ‌ها⛅️🎀》 ⤺✰⤺✰⤺✰⤺✰⤺✰⤺✰⤺✰ •↲بہ‌خودم‌مـے‌بالمـ😌🌸 •↲چون‌یک‌دختر‌فاطمی‌ام🍓👸🏻 •↲اینجاسرزمینِ‌دخترهایـے‌✨ •↲ازتبار‌زهراست💭🌱 •↲بالن‌آرزوهاتوپروازبدھ👸🏻🦋 •↲وشیرین‌ترین‌‌حال‌دخترونہ‌رو🍯🤤 •↲ڪنارجمعی‌از💕🎡 •↲ملڪھ‌هاتجربھ ڪن!!🍕🌻 •↲بھ دورهمـےِ‌دلبرترین‌ها؁🐼☘ •↝‌‌‌‌⌈𝐉𝐎𝐢𝐍💓🌤⌋↷ @chadoraneh113🌻💛﹞⇙ @chadoraneh113🍊🧡﹞ @chadoraneh113🌵💚﹞⇙ منتظرتونـ هستیمـ...🕊
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
بسم‌الله الرحمن الرحیم
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
-آࢪزوت‌چیہ‌ !؟ +دیگہ‌دیگہ🙂 -یڪمشو‌بگو +ش‌داࢪھ‌ش... -دیگہ‌‌؟ +ش‌داࢪھ،ھ‌داࢪھ،الف‌داࢪھ،د،ت‌داࢪھ -شہادت(: پ‌ن‌:وبہ‌اࢪزویش‌ࢪسیدツ شہید‌حججے‌دࢪ‌حࢪم‌ࢪضو؎ 🖤⃟🔗¦ 🖤⃟🔗¦ ----------•☕🖤•------------ ~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~ ♧♧♧ @Morvaariddarbehesht ♧♧♧ ~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~