eitaa logo
↯♡ مࢪۅاࢪیدے دࢪ بهݜٺ♡↯
224 دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
2.4هزار ویدیو
77 فایل
ݕھ ناݦ ڂداے فࢪݜتھ ھاے ݫݦينے🌈🦋 🍭{اطݪا عاٺ کاناݪ}🍭 https://eitaa.com/tabadolbehshti صندوق نظرات 👇🥰 https://harfeto.timefriend.net/16926284450974 لینک رمان های کانال مرواریدی‌در‌بهشت 💫🌈 https://eitaa.com/romanmorvaridebeheshti
مشاهده در ایتا
دانلود
💕 یاسین به محمد نزدیک شد و دم گوشش گفت - چی به فرشته گفتی اشکش رو درآوردی؟ محمد با اخم به یاسین تشر زد - یاسین؟؟؟ ... من سر فرشته با کسی شوخی ندارم. خوشم نمیاد همش حواست بهش باشه. - ا ... منم سر زنداداشم با کسی شوخی ندارم. بار آخرت باشه اشکش رو درمیاری. محمد از حرف یاسین خنده اش گرفت و سر تاسفی تکون داد - تو آدم بشو نیستی. **** امتحان آخر رو دادم و از کلاس بیرون اومدم. نگاهی به حیاط انداختم ولی زهرا رو ندیدم. خواستم باهاش تماس بگیرم که متوجه پیامکش شدم ؛ ببخشید فرشته علی منتظرم بود من رفتم تنها به سمت خروجی دانشگاه رفتم. به پشت سرم نگاه کوتاهی کردم. محمد و کمالی هم امتحانشون تموم شده بود و از ساختمون خارج میشدن. نگاهم رو از محمد گرفتم و به روبرو دادم. پام رو که از دانشگاه بیرون گذاشتم روبروم ماهان رو دیدم. اینجا چکار میکنه؟ قلبم تیر کشید.یک قدم به سمت نگهبانی برداشتم و دستم رو به دیوارش گرفتم تا زمین نخورم. احساس سرگیجه کردم. چشم هام سیاهی میرفت. به کمک دیوار نشستم و چشم هام رو بستم - فرشته ... فرشته ... چی شدی؟ ماهان صدام میکرد ولی من نمیتونستم جواب بدم. شونه هام رو تکون داد ولی فرقی به حالم نکرد. صدای مضطرب محمد رو شنیدم - چی شده؟ فرشته ... چند لحظه سکوت بود. - تو ماهانی؟ - آره. شما؟؟؟ - فعلا کمک کن ببریمش بیمارستان بعد باهم حرف میزنیم. جونی تو پاهام نبود. ماهان به سختی منو بلند کرد - این ماشین منه. بذارش عقب. ماشین حرکت کرد و من احساس ضعف شدیدی میکردم. صداهارو میشنیدم ولی قدرت پاسخ گفتن نداشتم. - از کجا منو میشناختی؟ - خود فرشته گفته بود. - خواستگارشی؟ فکر نکنم فرشته بی دلیل با کسی صمیمی بشه. - آره ... خواستگارشم احساس کردم دیگه صداها واضح نیستن و سکوت سنگینی منو با خودش برد. 🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤 💕 نویسنده_غفاری ~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~ ♧♧♧ @Morvaariddarbehesht ♧♧♧ ~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
💕 ماهان و محمد هر دو غمگین به چهره زرد و بی حال فرشته چشم دوخته بودند. دکتر سکوت رو شکست و گفت - نگران نباشید ضعف داره که گفتم سرم و تقویتی بزنن. شوک هم بهش وارد شده که با آرامبخش بهتر میشه. تا سرمش تموم شه بهوش میاد و میتونید مرخصش کنید. هر دو اتاق رو ترک کردند و روی نیمکت های روبروی اتاق نشستند. - چی شد اومدی سراغ خواهرت؟ فرشته میگفت شما ازش خبر ندارید. - فرشته گفته؟ البته عجیب نیست که اینطور فکر کنه. همون روزی که رفت پدرم همه جا رو دنبالش گشت. وقتی فهمید خونه مادربزرگشه با مامان تصمیم گرفتن کاری به کارش نداشته باشن و دورادور حواسشون بهش باشه. از وضعش خبر داشتیم ولی نمیشد باهم باشیم. - الان چی شده که اومدی سراغش؟ - هیچی. چند روز پیش دیدمش. خیلی ناراحت و ضعیف به نظر میومد. با خودم گفتم چرا کمی باهاش صمیمی نمیشم که اگه به کمکم احتیاج داشت بتونه بهم بگه. درسته ازش کوچکترم ولی بازم یه پسرم و بعضی وقتها میتونم حمایتش کنم - کار خوبی کردی. فقط وقت خوبی نیومدی. - چرا؟ - مادربزرگش مریضه و فرشته نگرانه اگه اتفاقی براش بیفته مجبور بشه برگرده پیش شما. تو هم تو اوج استرسش یهو پیدات شد. محمد از روی صندلی بلند شد و به دیوار کنار در اتاق تکیه داد. حالا روبروی ماهان بود - فرشته گفته بود دو سال ازش کوچکتری. ولی بزرگتر از سنت به نظر میای ... فرشته خیلی تنهاست. حالا که اومدی باهاش صحبت کن و دلش رو قرص کن که ازش حمایت میکنی. شاید اینجوری کمتر احساس بی کسی کنه. - کاش شرایطم جوری بود که بتونم کامل حمایتش کنم. پدرم که اگه بفهمه عصبانی میشه. مادرم هم تکلیفش مشخص نیست. یه روز میگه نمیخوام اسمش رو هم بشنوم. یه روز هم یواشکی براش اشک میریزه. باید مخفیانه براش برادری کنم. ماهان متفکرانه به محمد نگاهی کرد و گفت - رسمی رفتی خواستگاریش؟ با خانواده؟ 🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤 💕 نویسنده_غفاری ~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~ ♧♧♧ @Morvaariddarbehesht ♧♧♧ ~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
💕 - نه هنوز به خانواده ام نگفتم. قراره برای عید باهاشون صحبت کنم بریم خواستگاریش. - چرا دو ماه دیگه؟ اگه مطمئنی چرا با خانواده ات صحبت نکردی؟ محمد نگاهی به اخم های ماهان کرد و با لبخند تلخی گفت - من چند ماه پیش میخواستم برم خواستگاریش. ولی خواهرت از عجله من ناراحت شد چهره متعجب ماهان باعث شد محمد با طعنه صحبت کنه - از بس تنها و بی کسه تصمیم گرفتن براش سخته. ماهان گره اخمهاش رو بیشتر کرد و سرش رو پایین انداخت. به خودش پورخندی زد. صدای گوشیش بلند شد . دست تو جیبش کرد و گوشی رو جلوی چشمش گرفت. دست سمت صفحه برد ولی منصرف شد. از جاش بلند شد و چند قدمی از محمد دور شد. صفحه رو لمس کرد و جواب داد -سلام بابا - ... - ممنون خوبم - .... - بیرونم. با یکی از دوستام ماهان با حرص پاش رو جلو و عقب میکرد و به دیوار ضربه میزد. - نه نمشناسید اسمش محمده. - ... -آخه ... - ... - چشم. ماهان کلافه گوشی رو تو جیبش گذاشت و برگشت کنار محمد. - میدونم نباید اینو بگم ولی میشه شما فرشته رو مرخص کنید؟ - باید بری؟ - پدرم خیلی عصبانی بود. اصرار داشت برم خونه. اگه بفهمه کجام دیوونه میشه. محمد نگاهی به چهره شرمنده ماهان کرد و یاد خودش افتاد که تو سن ماهان چقدر از عصبانیت پدرش میترسید و رو حرفش حرف نمیزد. - مشکلی نیست تو برو. - میشه شماره شما رو داشته باشم - حتما. شماره فرشته رو هم بهتره داشته باشی. با رفتن ماهان محمد با مادرش تماس گرفت و گفت نهار رو بیرونه. تماس رو قطع کرد و منتظر تموم شدن سرم فرشته جلوی اتاق شروع به قدم زدن کرد. 🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤🖤 نویسنده_غفاری ~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~ ♧♧♧ @Morvaariddarbehesht ♧♧♧ ~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
💕 چشمم به در بود. سرمم تقریبا تموم شده بود. نگران بودم که ماهان مادر و سامان رو خبر کرده باشه. در باز شد و دکتر وپشت سرش محمد داخل شدند. کمی سرم سنگین بود ولی سریع نشستم. منتظر بودم که ماهان هم بیاد ولی خبری نشد - ماهان رفت. نتونست بمونه. محمد متوجه انتظارم شده بود. نگران نگاهش کردم و سریع سرم رو پایین انداختم. چرا منتظر نشد باهام حرف بزنه. نکنه بره و با مادر و سامان برگرده. اصلا چرا اومده بود سراغم. چرا منو تنها بین غریبه ها گذاشت و رفت. سرم پر از سوال و احساس های متناقض شد. با دستهام صورتم رو پوشوندم و گریه کردم. شاید کمی آروم بشم. - دخترم آروم باش. اگه حالت بد بشه نمیتونم مرخصت کنم محمد به طرف اومد و یک قدمیم ایستاد. - فرشته گریه نکن. من با ماهان صحبت کردم. گفت فقط اومده بود که تو رو ببینه. کاملا برادرانه نگرانت بوده. به کسی هم چیزی نگفته. الان هم اگه مجبور نبود دوست داشت بمونه و باهات حرف بزنه. با حرفهای محمد کمی آروم شدم. با دست اشکهام رو پاک کردم. ازش خجالت میکشیدم که اینطور مثل بچه ها گریه میکردم. بدون اینکه سرم رو بلند کنم گفتم - ببخشید شما رو به زحمت انداختم. دکتر به پرستار گفت که سرمم رو باز کنه و مرخصم. اصلا متوجه اومدن پرستار نشده بودم. محمد گفت که میره کارهای ترخیصم رو انجام بده و پشت سر دکتر از اتاق بیرون رفت. پرستار هم سرم رو باز کرد و رفت. منم آماده شدم و از اتاق بیرون اومدم. هنوز احساس ضعف داشتم. روی نیمکت نشستم و فکر کردم که چطور پول بیمارستان رو به محمد برگردونم. - برگه ترخیصت رو گرفتم. بلند شو بریم. دستهام رو تو هم فشردم و آروم لب زدم - شرمنده که شما رو به دردسر انداختم. لطفا هزینه بیمارستان رو بگید چقدر شد تا بیشتر از این خجالت نکشم. محمد با یک صندلی فاصله کنارم نشست. - میدونم از حجب و حیا این طور مثل غریبه ها با من رفتار میکنی. ولی من به تو به چشم همسر آینده ام نگاه میکنم. حالا که جوابت مثبته من نسبت به تو احساس مسئولیت میکنم. اگه به تعارف کردن ادامه بدی واقعا دلخور میشم. از خجالت حرف هایی که محمد گفت دست هام رو به هم فشردم و لبم رو دندون گرفتم. کاش اینجور صمیمی نمیشد. با لبخند نگاهم کرد و گفت - الانم بلند شو بریم یه چیزی بخوریم ◾️◾️◾️◾️◾️◾️◾️◾️◾️ 💕 نویسنده_غفاری ~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~ ♧♧♧ @Morvaariddarbehesht ♧♧♧ ~♡[🦋🍓🍭🍭🍓🦋]♡~
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
《ـبسمِ‌ـخٰالقِ‌ـریحٰانھ‌ها⛅️🎀》 ⤺✰⤺✰⤺✰⤺✰⤺✰⤺✰⤺✰ •↲بہ‌خودم‌مـے‌بالمـ😌🌸 •↲چون‌یک‌دختر‌فاطمی‌ام🍓👸🏻 •↲اینجاسرزمینِ‌دخترهایـے‌✨ •↲ازتبار‌زهراست💭🌱 •↲بالن‌آرزوهاتوپروازبدھ👸🏻🦋 •↲وشیرین‌ترین‌‌حال‌دخترونہ‌رو🍯🤤 •↲ڪنارجمعی‌از💕🎡 •↲ملڪھ‌هاتجربھ ڪن!!🍕🌻 •↲بھ دورهمـےِ‌دلبرترین‌ها؁🐼☘ •↝‌‌‌‌⌈𝐉𝐎𝐢𝐍💓🌤⌋↷ @chadoraneh113🌻💛﹞⇙ @chadoraneh113🍊🧡﹞ @chadoraneh113🌵💚﹞⇙ منتظرتونـ هستیمـ...🕊
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
بسم‌الله الرحمن الرحیم