eitaa logo
↯♡ مࢪۅاࢪیدے دࢪ بهݜٺ♡↯
224 دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
2.4هزار ویدیو
77 فایل
ݕھ ناݦ ڂداے فࢪݜتھ ھاے ݫݦينے🌈🦋 🍭{اطݪا عاٺ کاناݪ}🍭 https://eitaa.com/tabadolbehshti صندوق نظرات 👇🥰 https://harfeto.timefriend.net/16926284450974 لینک رمان های کانال مرواریدی‌در‌بهشت 💫🌈 https://eitaa.com/romanmorvaridebeheshti
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 دلم گرفت. آخر این چه قانونی بود. وقتی دیدم ماندن زیاد فایده ای ندارد با دلخوری و ناراحتی ببخشیدی را گفتم و از دفتر بیرون آمدم. نرگس هم پشت سرم آمد. - صبر کن زهرا حتما راه حلی هست. - الان می خواهم بروم بعد صحبت می کنیم. دست نرگس که روی گونه ام نشست متوجه شدم این اشک ها چه بی اختیار و بی پروا سرازیر شدند. - باشه عزیزم بعد صحبت می کنیم برو به سلامت. از اینکه نرگس درکم کرد خوشحال بودم. راهی شدم دلم می خواست تنها باشم ولی نه بهتر بود پیش حاج بابا می رفتم تا از وعده هایی که به دلم داده بودم و چه راحت بر باد رفتند می گفتم. دوساعتی که با پدرم دردو دل کردم خیلی آرام تر شدم. گوشی ام را چک کردم چند باری ملوک زنگ زده بود حتما خیلی نگران شده... سریع با او تماس گرفتم. با صدایی که از گریه گرفته بود گفتم: - الو سلام - سلام دخترم بهتری -بله خوبم الان میام... - من خانه ی بی بی هستم بیا اینجا - باشه خدانگهدار... حالا چرا خانه بی بی بود. حتما چون من آمدم و تنها بوده به اصرار نرگس پیش بی بی رفته. بلند شدم و راهی خانه ی بی بی هم خسته بودم و هم کلافه ولی زیاد ناراحت نبودم راضی بودم به رضایت خدا... 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 ✍ ❀ツ 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 سید بعد از سوالاتی که استادم از خانم علوی پرسید و وقتی متوجه شد که نمی تواند به این سفر برود از شدت ناراحتی ایستادن را جایز ندانست و به بیرون رفت نرگس هم برای همدردی به دنبالش... دفتر را سکوتی فرا گرفته بود که استاد این سکوت را شکست - ما اکثر در این جور مواقع یکی از هم کاروانی ها را انتخاب می کنیم برای... نگاه من و مادر خانم علوی به دهان استاد میخکوب شده بود که ادامه داد - عقد موقت تا این مشکل پیش نیاید... کسی چیزی نمی گفت مادرخانم علوی شوکه و سردرگم سر پایین انداخته بود. روبه استادم کردم و خواستم تا زمان بدهد - خبر با خودتون... اگر موافق بودید شخص مورد اعتمادی در کاروان حضور دارد معرفی می کنم واگر نه جایگزین کنیم. بعد از خداحافظی به دنبال استاد رفتم - استاد ببخشید... شخص مورد اعتمادتان کی هست؟ با لبخندی گفت: - شما رضایت خود خانم و خانواده اش را بگیرید من آدم با ایمان و مورد اعتمادم را معرفی می کنم. یاعلی سید... خدا نگهدارتون... وارد دفتر شدم هنوز مادرخانم علوی نشسته بودکه آرام گفت: - چه جوری بهش بگم... - خانم علوی اگر صلاح بدونید با من و نرگس به خانه ی ما برویم تا بی بی این موضوع را برایش شرح دهد تصمیم را بر عهده ی خودش بگذارید بهتر است... 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 ✍ ❀ツ
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 زهرا : بهتر بود تماس بگیرم تا ملوک سریع بیایید چون الان فقط به اتاق ام نیاز داشتم و دلم یک نقاشی می خواست همیشه موقعی که کلافه بودم کشیدن طراحی و موسیقی آرامم می کرد و آرامشم را برمی گرداند. - سلام رسیدم ، بیایید برویم. - سلام دخترم بیا داخل یک نیم ساعت دیگر می رویم... صدای نرگس می آمد که بلند می گفت در را زدم. نگاهم به در بود که باز شد. - بیا داخل عزیزم باشه ای را گفتم و پیاده شدم. حیاط با صفا، درخت بزرگ انگور، تختی کنار حوض همه برای یک طراح سوژه بود. دوست داشتم ذهنم به سمتی کشیده شودتا درگیری ذهنی ام را فراموش کنم. - یکی باید تو را نجات بدهد غرق چه شده ای دختر... - غرق این حیاط خوشکل - تموم شد حیاطمان ، بس نگاه کردی بیا برویم داخل الان هست که صدای داد بی بی بلند شود. خواستیم باهم داخل خانه شویم که بی بی را در چهارچوب در دیدم. - سلام بی بی جان - سلام دخترم - بی بی داشتیم می آمدیم داخل چرا زحمت کشیدی؟ - نرگس شما به شام درست کردن ادامه بده من با زهرا حرف دارم. با لبخند گفتم: - بی بی خوبم - می دانم می خواهم بهتر شوی... نرگس غُرغُر کنان در حالی که می رفت گفت: - بی بی هدفش این است من را دنبال نخود سیاه بفرستت. متوجه نشدی؟؟ 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 ✍ ❀ツ
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 سید توی اتاقم بودم که متوجه ی آمدنش شدم. بی بی داخل شد و گفت: - سید مادر زهرا آمد من الان با زهرا صحبت می کنم برای او توضیح میدم که فقط جهت رفتن به سفر هست و شرایطش بعد سفر عادی میشود. شما الان از استادتان بپرسید شخص مورد اعتماد چه کسی هست؟ که برای صحبت هماهنگ کنیم. - چشم الان تماس میگیرم. بی بی رفت و من تماسم را وصل کردم... - سلام علیکم استاد وقت بخیر - سلام سید خدا عاقبتت بخیر - شرمنده مزاحم شدم -دشمنت شرمنده خیر ان شاالله - می خواستم فرد مورد اعتمادتان جهت عقد موقت خانم علوی را بدانم، چه کسی هست؟ شاید خودشان هم خواسته باشند با ایشان صحبت کنن باید معرفی بشوند. - خب خودت صحبت کن... - درسته من می توانم برایشان توضیحات اولیه را از شرایط بدهم ولی جزیئات را باید دوطرف چک کنند. - مرد مومن کلیات و جزیئات را خودت چک کن... - یعنی چی استاد متوجه نشدم؟... - یعنی اینکه قرار هست شما هم در این سفر؛ کاروان را همراهی کنید پس فرد مورد اعتمادمن خودت هستی! - شوخی میکنید من که .... حرفم را قطع کرد و ادامه داد - چه طور، زائر شدنت ؛ از قبل برنامه ریزی شده بود برای خیلی از خدمات بی توقعی که انجام می دهی حالا اگر با همراه شدن خانم علوی مشکلی دارد تصمیم با خودت هست. سکوتم را که دید ادامه داد... - من بروم نماز و برای خوشبختی جوانان دعا کنم. - التماس دعا یا علی... 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 ✍ ❀ツ 🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 گوشی کنار گوشم را پایین آوردم وشروع به تجزیه و تحلیل ؛ حرفهای استاد کردم. خوشحال بودم که من هم قرار بود به این سفر بروم، چه از این بهتر که سفر حج نصیب ام شده بود. ولی متعجب از آن، که قرار بود من محرم خانم علوی شوم. شاید ته دلم قرص شد که قرار نیست با کسی غریبه همسفر و همراه شود. از خودم می پرسیدم که من می توانم امانتدار خوبی برای حاج آقا علوی باشم؟ درگیر افکار خودم بودم که نرگس آمد - عموجان کجایی دوساعتِ دارم صدایت می کنم. بیا برویم همه منتظرت هستند. همان طور که نگاهم به روبه رو بود بدون هیچ حرفی فقط پرسیدم - قبول کرد - زهرا را می گویی؟ هم آره، هم نه... - یعنی چی؟ - خب میگه باید با طرف صحبت کند و شرایط خود را به او بگوید بعد قبول می کند. - چه شرایطی؟ - نمی دونم! حالا برویم بیرون تا بعد... با نرگس به سالن رفتیم با سلامی کوتاه روی اولین مبل نشستم که بی بی گفت: - سیدمادر، از استادت پرسیدی که همسفر زهرا کی هست؟ - بله - خوبه پس یک قرار بگذار تا دخترم با اوصحبت کند و ان شاالله اگر قبول کردند زهراجانم هم زائر خانه ی خدا شود. کمی سرم را متمایل کردم به طرف خانم علوی که کنار بی بی نشسته بود و گفتم: - شرایطتان چی هست؟ بی بی پیش دستی کرد و گفت: - نمی دانم مادر من نپرسیدم تو هم نپرس حالا به امید خداخودشان باهم به توافق می رسند. بعد از مکث کوتاهی روبه بی بی گفتم: - بی بی جان همسفرشان من هستم... 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 ✍ ❀ツ
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 با اینکه سرم را پایین انداخته بودم ولی سنگینی نگاه هر چهار نفر را روی خودم احساس می کردم. اول از همه صدای داد نرگس آمد... - ای خداااا عمو جدی میگی؟ چرا زودتر نگفته بودی؟ بی بی که با صحبت های من سردرگم شده بود به نرگس گفت: - آرام بگیر ببینم! سید چی میگی مادر؟ سکوت جمع نشان میداد من باید توضیح بیشتری بدهم. بی بی جان الان که با استادم تماس گرفتم تا شخص مورد اعتمادشان را برای صحبت کردن معرفی کنند ایشان گفتند که قرار هست من هم همراه کاروان باشم و منظورشان خود بنده بوده. بی بی که حالا متوجه واقعی بودن مسئله شده بود نفس راحتی کشید و از ته دلش خدا را شکر کرد - خدایا شکرت که دیدن چنین روزهای قشنگی را به من دادی الهی مادر سفرت پر برکت باشد خوشحالم کردی... نرگس که اوضاع را خوب دید شروع کرد - عموجان لیست خریدم را برایت می نویسم موقع بازار رفتن هم آنلاین باش که در رنگ بندی لباسهایم مشکلی پیش نیایید. هنوز خانم علوی و مادرشان چیزی نمی گفتند و من تمام حواسم به واکنش آنها بود. بی بی به مادر خانم علوی گفت: - نظر شما چی هست؟ - نظر زهرا نظر من هم هست. بی بی که حالا مخاطبش زهرا بود. - خب دخترم بسم الله... قرار بود حرفهایت را بگویی بگو عزیزم 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 ✍ ❀ツ 🍀🍀🍀🍀🍀 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 خانم علوی همچنان سکوت کرده بود که نرگس گفت: بی بی جان کار از دستت در رفته! این چه مدل خواستگاری کردن هست؟ بعد هم برای صحبت این حرفها باید تنهایشان گذاشت! بلندشید ؛ بلند شید... که گفتن این حرفها خیلی مهم است. بزرگترها اجازه میدهید بروند و صحبت هایشان را بکنن؟... - از دست تو نرگس جوری حرف میزند انگار صدتا خواستگار داشته - بی بی حالا قرار نبود کلاس من را پایین بیاوری حالا ما از تجربه های نود و نه تا خواستگار شما استفاده می کنیم. چه اشکال دارد. بی بی روبه نرگس گفت: - نرگس یک سینی چای همراه با نُقل بیاور تا ان شاالله دهانمان را شیرین کنیم. - چشم زهرا جان بلند شو برویم ریختنش با من آوردنش باتو نرگس که بی خیال نمیشد و حرفش را تکرار می کرد. مجبورشدم پشت سرش به آشپز خانه بروم. - به به عروس خانم آمدی - نرگس اینجوری نگوووو - بابا خجالت نکش. خدایا شکرت چه عروس خوبی شکار کردیم. خدایا بهش صبر بده بتواند عموی من را تحمل کند... نگاه متعجبم را که دید با خنده گفت: - بابا شوخی کردم. هرچه گفت که سینی چای را ببرم قبول نکردم چون می دانستم می خواد سوژه ام کند. باهم به سالن برگشتیم. 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 ✍ ❀ツ
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 بی بی و ملوک گرم صحبت بودند نگاهم سمت عموی نرگس افتاد سرش پایین بود و سرگرم گوشی اش... خواستم بنشینم که بی بی گفت: - ننشین مادر بهتر است به سید حرفهایت را بگویی - سید مادر اگر توضیحی خواست برایش کامل بگو تا مطمئن تصمیم بگیرد. صدای آرامی که به چشم و بفرمایید ختم شد... چشم برای بی بی بود و احتمالا بفرمایید را به من گفتند. بلند شد و به طرف قسمت خالی سالن رفت من هم نگاهی به ملوک کردم و با لبخند اجازه ام را داد. پشت سرشان رفتم خواستیم آن طرف سالن بنشینیم که صدای نرگس بلند شد - اینجا نه... سریال الان شروع میشود و من می خواهم با صدای بلند گوش کنم صدای کلافه ی عمویش را شنیدم که زیر لب لا إله إلا الله می گفت. - خانم علوی بفرمایید اتاق بنده پشت سرش وارد اتاق شدم که صدای نرگس می آمد - حالا شد زهرا جان موفق باشی. وارد اتاق شدم. اتاق تمیز و مرتبی که بسیار ساده چیده شده بود. چفیه ی و پلاک هایی که از سقف آویزان کرده بود به نظرم جالب آمد چند عکسی که به دیوار چسبانده بود. توجه ام را کامل جلب کرد. به طرف عکسها رفتم - اینجا کجاست؟ 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 ✍ ❀ツ
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 - این عکس ها یادگار سفر راهیان نور هست. شلمچه و... - من تا حالا این جاها نرفتم این را آرام گفتم یک عکس از همه بزرگتر بود اطراف عکس را از عکس هایی پر کرده بود که احتمالا همه از شهدا بودند و عکس شهید ابراهیم هادی هم در بینشان بود. - اینجا، جای خاصیه؟ آخه این عکس از همه بزرگتر چاپ شده. - اینجا کانال کمیل هست. محل شهادت شهید ابراهیم هادی و هم رزم هایش. - جدی!؟ صادقانه گفتم: - خوش به حالتان شما اینجا رفتید؟ چقدر دلم می خواهد کانال کمیل را ببینم ... - خانم علوی، میشود شروع کنید؟ بیرون منتظرمان هستند. - بله ببخشید من روی مبل تک نفره ای که گوشه ی اتاق بود نشستم و خودش هم روی صندلی که جلوی میز کارش بود. همان طور مثل همیشه سرش را پایین انداخته بود گفت: - بفرمایید من گوش می کنم. - حقیقت حرفهای زیادی داشتم که بگویم ولی حالا که شما قرار هست در این سفر کمکم کنید فقط یک خواهش دارم - بفرمایید - اول اینکه کسی از این محرمیت چیزی متوجه نشود بعد هم در کارهای همدیگر دخالت نکنیم. - یعنی چی!؟ - یعنی مثل الان! - خانم علوی من و شما قرار هست یک تعهدی را امضا کنیم پس تا زمان لغوش باید هردو به احترام همدیگر رعایت کنیم. 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 ✍ ❀ツ
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 با خنده گفتم: - یعنی من الان باید بحث مهریه را هم داشته باشم؟ - بله مهریه حق شماست. - ولی این محرمیت فقط برای سفر حج هست نیاز به این کارها نیست. - در عقد موقت مهریه ضروریست. شیطنت ام گل کرده بود احساس می کردم خیلی دارد برای او سخت میگذرد نمی دانم چرا دوست داشتم کمی اذیت اش کنم. - من مهریه ام را تمام و کمال میگیرم! - بله حق شماست تعیین کنید. حالا مانده بودم چه بگویم نگاهم چرخی خورد اطراف اتاق چشمم به عکسها افتاد عکس کانال کمیل را که دیدم گفتم: - مهریه من باید سفر راهیان نور باشد. جوری گردنش را چرخاند که گمانم رگ به رگ شد... نگاه کوتاهی به من و سریع نگاهش سمت عکسها چرخید - جدی می گویید!؟ - بله کاملا... - چشم اگر اجازه دهید سکه هم باشد. - نه اصلا نیازی نیست ولی حالا اگر اصرار دارید یک شاخه گل رز هم اضافه کنید چون عاشق گل رز هستم . - قبول هست - پس می توانیم برویم بیرون همان طور که سرش پایین بود و با پایین برگه ها بازی می کردند گفت: - فقط توجه کنید شما باید به این تعهد عمل کنید. من که مشکلی نداشتم ولی بد نبود کمی سر به سر این سید خدا بگذارم با شیطنت گفتم: - اصلا منظورتان را متوجه نمیشوم یعنی چی!؟ 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 ✍ ❀ツ .
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 - خب یعنی به صحبت ها و تذکرات من عمل کنید. - یعنی هرچیزی شما گفتید من بگویم چشم!؟ - نه خانم من کی گفتم هرچیزی من گفتم؟ اگر تذکری دادم شما لطفا عمل کنید چون شما امانت هستید. - خب پس چون قرار هست شما امانتدار خوبی باشید من باید هرچه گفتید قبول کنم. - تمام حرف ها و کارهای من برای آسایش خودتان است که در کمال امنیت به سفرتان برسید. کلی عرق کرده بود... احتمالا گردن دردهم گرفته بود... من مانده ام تو این سفر قرار هست چقدر عذاب بکشد. اصلا اگر اینقدر صحبت با یک خانم برای او سخت هست چه طور حاضر شد همسفر من شود... سکوت من را که دید گفت: - ان شاالله که قبول هست؟ - بله دیگر چاره ای نداریم من همسفر اجباری شما شدم پس باید شما من را تحمل کنید و من هم دختر حرف گوش کنی باشم. بلند شدم که همراه من بلند شد به طرف سالن رفتیم نزدیک در بودم که صدایش از پشت سرم آمد. - خانم علوی هیچ اجباری در کارنیست و من قرار نیست شما را تحمل کنم. ان شاالله خیر است و ما همسفر خوبی هستیم. خواستم برگردم تا احتمالا سرخ و سفید شدنش را ببینم ولی حیای وجودم و لبخندی که روی لبم داشتم مانع شد. داخل سالن که شدیم نگاه هر سه روی ما بود. جوری خجالت کشیدم انگار خواستگاری واقعی بود و من قرار هست برای یک عمر عروس این خانه باشم. سرم را پایین انداختم تا خجالت ام کمتر شود. 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 ✍ ❀ツ .
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 نرگس به طرفمان آمد و شروع کرد... - الهی به دلخوشی الهی خوشبخت بشید کنارگوشم گفت: - زهراجان حق طلاق را که گرفتی؟! - ببین من هشدار هایم را دادم دیگر کم کاری از جانب خودت هست. صدای بی بی بلند شد - نرگس چه میگویی بگذار بنشینند تا ببینیم چی شده؟ بی بی جان من که کاری ندارم خودشان از خجالت میخ کوب شده اند. بی بی روبه سید گفت: سید مادر به توافق رسیدید؟ سید خیلی ملایم و آرام مثل همیشه گفت: - بی بی جان امیدوارم همسفر خوبی برایشان باشم، مشکلی نیست. نمی دانم چرا خجالت می کشیدم به بی بی و ملوک نگاه کنم دستانم یخ کرده بود آرام گفتم: - نرگس بگذار بنشینم. نرگس دستم را گرفت و با شوخی و خنده گفت: - مجلس خیلی سوت و کور هست بابا یه عکس العملی، بی بی دستی، کِلی، نقلی بپاشید... عروس برایتان آوردم. همان طورکه روی مبل می نشستم گفت: - چقدر دستت یخ کرده دختر... ای بابا تو که خجالتی نبودی بروم برایت آب قند بیاورم فشارت افتاده نرگس که رفت. ملوک نزدیکم نشست و نگران نگاهم می کرد لبخندی زدم و گفتم: - خوبم مشکلی نیست. مادرانه گفت: - عزیزم ان شاالله خیر است. 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 ✍ ❀ツ 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 نقاشی کردن را دوست داشتم و چند روز بود که به محض بیکار شدن بوم نقاشی را بر میداشتم و ادامه ی طرح را کار می کردم. طرح خانه ی خدا ؛ که چند روزی مهمان اتاقم بود دلم را روشن می کرد. دلگرم بودم، به کشیدن کعبه، به طواف عاشقانه ای که برایش دل، دل می زدم. برای مناجاتی که قرار بود در کنار سیاهی کعبه بخوانم و برای تمام داشته هایم شاکر خدا باشم. خدایی که دنیایم را تغییر داد باعث شد در راهی قرار بگیرم که صراط مستقیم است. بخشش خدا را با تمام وجودم حس می کردم. چند روزی گذشته بود و در این مدت به کلاسهایی برای سفر حج رفتیم تا آشنایی بیشتری پیدا کنیم . قرار بود امروز برای عقد هماهنگ کنیم. توی اتاقم بودم که ملوک با اجازه واردشد - زهراجان می توانیم باهم صحبت کنیم؟ - بله حتما روی مبل کنارهم نشستیم وشروع کرد - درسته من مادرت نیستم ولی به اندازه ی ماهانم برای من ارزش داری و آینده ات مهم است. این را هم می دانم که تو دختر عاقلی هستی ولی مادرانه باید صحبت هایی را باتو داشته باشم. سکوت کرده بودم و دوست داشتم فقط شنونده باشم. - امروز که برای محرمیت می رویم. دیگر بین تو و آقاسید یک سری چیز ها تغییر می کند. سعی کن احترام ایشان را داشته باشی . حرفشان را قبول کن و بهتراست فقط از سفرت لذت ببری... ملوک چیزی می خواست بگوید که نمی توانست مشخص بود دست، دست می کرد. 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 ✍ ❀ツ
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 - چیز دیگری هم هست که بخواهید بگویید؟ - راستش حرف اصلی ام چیز دیگریست - گوش می کنم... - همیشه خانم جون می گفت: - خدا بعد از محرمیت جوری مهر و محبت را در دل دو طرف قرار می دهد که ریشه اش محکم تر از هر عشقی هست. نگذاشتم بیشتر ادامه دهد با خنده گفتم: - حاج آقا و عشق و عاشقی... - ملوک جان این بنده ی خدا تا ما برگردیم ده کیلویی وزن کم می کند بس که خجالت می کشد. احتمالا کل سفر را هم برای من از بهشت و جهنم می گوید، به جای زمزمه های عاشقانه... خیالت راحت از این خبر ها نیست. همان طور که بلند می شدم و به طرف بیرون می رفت با لبخند گفت: - از من گفتن بود... حالا هم تماس بگیر ببین چه ساعتی برای مراسم برویم. دلم می خواست خطبه را در مسجد برای ما بخوانند همیشه حس خوبی از آن مسجد داشتم. هم در کودکی ام، هم وقتی که بی پناه بودم پناهم شد و چه زیبا من را به خود برگرداند. جا داشت تک تک لحظه های زندگی ام را دراین مکان مقدس رقم بزنم. حالا این عقد مصلحتی هم جزئی از زندگی ام بود. بهتر بود خودم با عموی نرگس صحبت کنم ولی نه حرف زدن با او زیاد راحت نبود. پیام بدهم بهتر است. گوشی را برداشتم و سریع تایپ کردم ... 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 ✍ ❀ツ 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 سلام حاج آقا خانم علوی هستم خواستم بدانم اشکال نداره برای خواندن خطبه مسجد باشیم؟ این را نوشتم و فرستادم... مشغول کارهایم شدم هر از گاهی ؛ نگاهی به گوشی می انداختم ولی خبری نبود یعنی پیام را ندیده یا....؟!؟ یک ساعتی گذشت. از خودم دلخور بودم که چرا پیام دادم کاش به نرگس گفته بودم. همان موقع پیامی آمد پیام حاج آقا بود. سلام علیکم نه خیر اشکالی ندارد. چه خلاصه.... فقط از خوش خیالی ملوک خنده ام میگیرد. من را با کوهی از یخ راهی سفر می کند بعد از گرما عشق و عاشقی می گوید گرمایی که حریف هر که شود حریف ایشان نمی شود. با نرگس هماهنگ کردم که عصر باهم به مسجد برویم. لباس ساده ای را پوشیدم و چادری که هدیه ی سفر مشهدم بود را سر کردم و با ملوک راهی خانه ی بی بی شدیم و باهم به مسجد رفتیم. کسی داخل مسجد نبود ولی آب و جارو شدن حیاط مسجد، عوض شدن آب حوض حتی شمعدانی های زیبایی که داخل حیاط بود همه نشان از سرزندگی و تغییر می داد. - به به چه کرده عمو، چقدر حیاط قشنگ شده عمویش که از ورودی مسجد می آمد سر به زیر سلامی کردم و خواست به دفتر برویم تا استادش برای خواندن خطبه بیاید. نرگس رو به آقاسید گفت: - عموجان چیدی یا بیاییم کمک؟؟؟ خیلی آرام گفت: چیدم.... 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 ✍ ❀ツ
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 بی بی گفت: - نه مادر میرویم داخل مسجد تا حاج آقا بیاید. همگی وارد مسجد شدیم. گوشه ی مسجد سفره ای کوچک و ساده پهن شده بود رنگ سبز، زیبایی دوچندانی به سفره داده بود. - ببین چه عموی باسلیقه ای دارم! - بله خدا برای بی بی حفظش کند - از امروز برای توهم حفظش کند، بد نیست. نگاهی بهش کردم که با لب و لوچه ی آویزان گفت: - خب حالا اخم نکن تو این روز شگون ندارد منظورم برای سفرت بود. صدای یا الله، بلندی که آمد با نرگس کنار بی بی و ملوک رفتیم. سه مردی که وارد شدند فقط استادش را میشناختم. بعد از سلام و احوال پرسی همگی نشسته بودیم که بی بی صدا بلند کرد و گفت: - سید، مادر نمی آیی؟ حاج آقا منتظر است! - چشم آمدم. مردی که از روبه رو می آمد را انگار برای اولین بار می دیدم. عبای سفید، عمامه ی مشکی، شال سبز خوش رنگی که به گردن انداخته بود. همه باعث شده بود مرد رو به روی من را کامل تر کند. - دختر گل نگاه به نامحرم درست نیست ؛ صبر کن خطبه خوانده شود. سرم را به طرف نرگس چرخاندم و از خجالت دست و پایم را گم کرده بودم گفتم: - نه... من فقط... خب تعجب کردم! الان تو حیاط لباسشان فرق داشت! برای اولین بار با این لباس هستند یعنی من میبینم. نرگس با شیطنت گفت: - باشه بابا قانع شدم. زهراجان مراقب فشارت باش افتاد دوباره؟ - نرگس اذیت نکن! 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 ✍ ❀ツ
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 بی بی چادر سفیدی را روی سرم انداخت و همراهی ام کرد تا کنار سفره ؛ سید هم با اشاره ی بی بی نزدیک من نشست. فکر نمی کردم یک روز این چنین ساده با یک روحانی سر سفره ی عقد بنشینم! درسته این عقد موقت بود ولی به قول بی بی محرمیت چه یک ساعت چه صد سال یکی هست! لرزش دستانم را زیر چادرم پنهان کردم. ولی خودم که می دانستم حال الان ام را هیچ گاه نداشتم خجالت، استرس و دلهره همه باعث شده بود به قول نرگس فشارام بی افتد. سید قرآن را برداشت. و باز کرد و رو به رویمان گرفت طولی نکشید که خطبه خوانده شد من هم در دل توکل به خدا کردم و اجازه ای از حاج بابایم گرفتم وآرام بله را گفتم. این بله یعنی... یعنی الان مرد کنارم، روحانی مسجد، عموی نرگس، محرم ترین کس به من بود؟ قبل از عقد درک کاملی نداشتم. شاید بیشتر یک شوخی یا یک همکاری جهت رفتن من به سفر فرض می کردم ولی الان که بی بی من را می بوسد و آرزوی خوشبختی برای ما می کند و نرگس با خنده عروس گل، صدایم می زند متوجه واقعی بودن مسئله می شوم. هرچند در دل یادآوری می کنم همه چیز مصلحتی هست و برای مدتی کوتاه! 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 ✍ ❀ツ 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 مردها که بیرون رفتند ما هم بعد از جمع کردن سفره برای نماز جماعت آماده شدیم. اولین نمازی بود که من قرار بود پشت سر محرم ترینم بخوانم. بعد از نماز و خالی شدن مسجد با ملوک همراه شدیم تا به خانه برگردیم که بی بی مانع شد و با ملوک مشغول صحبت شدند. من و نرگس هم به حیاط دوست داشتنی مسجد رفتیم حیاطی که خلوت شده بود. کنار حوض خاطراتم ایستادیم که نرگس رو به من گفت: - زهراجان امشب قرار هست یک شام درست و حسابی از عموجان بگیریم پس ندای رفتن را کنار بگذار. آمدم اعتراض یا تعارفی کنم که صدای همیشه ملایم و گرمی که این بار صمیمی تر شده بود را از پشت سرم شنیدم. - خانم ها بفرمایید برویم. - عموجان قرار هست مارا کدام رستوران خارجی ببری؟ - خارجی؟! فقط سنتی.. - قبول از املت هایی که مهمانم کردی بهتر باشد من خدا را شکر می کنم. برای اولین بار بود خنده ی سید را میدیدم. همان طور که می خندید به نرگس گفت: - نمک نشناس نباش! یادت رفته چه جوری از املت هایم تعریف می کردی؟؟ - از دوست داشتن عموی گلم بود نه از دوست داشتن املت! تعجب من بیشتر شد وقتی دستش را دور نرگس پیچید و او را به سینه اش چسباند و بعد بوسه ای روی پیشانی اش نشاند. - عمو جان همیشه کارتان که به بن بست می خورد با یک بوسه جمع اش می کنید. - همان طور که خنده ی روی لب هایش را حفظ می کرد گفت: - برو، برو بی بی و ملوک خانم را صدا کن دیر شد. نرگس که رفت من گیج و سردرگم فقط نظارگر بودم. آخر هیچ وقت فکر نمی کردم حاج آقا هم شوخی و خنده بلد باشد همیشه احساس می کردم مردهای مذهبی خشک و رسمی اند. 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿 ✍ ❀ツ