و نادیده گرفتن اتفاقاتی که اون احساسات رو بام ثابت کنن مسخره تر هم هست.
اینکه من احساس میکنم هیجوقت توی زندگی هیچکس اونقدری که باید مهم نیستم یه پندار درسته.
و اگر بخوام خودم رو گول بزنم که نه! من مهمم، رسما احمقانس. نیستم. آدما ثابتش میکنن بهم.
میخوام گریه کنم، چرا همش بهم میگی گریه نکن؟ گریه کنم چیمیشه؟ این فکرا تموم میشن؟ دیگه خودم و دوست دارم؟ دیگه از دیدن خودم حالم بهم نمیخوره؟ همه فکرایی که هلشون میدم برن پایین دیگه نمیچرخن تو سرم؟ احساساتم فوراننمیکنه؟ همشون اتفاق میفتن. نمیتونم تظاهر کنم که از این من خوشم میاد. نمیشه. بزار گریمو بکنم.
هدایت شده از ریشه در خاک؛
من میدانم که کامل نیستم ، آدمی معمولی ام . چهره ی شگفت انگیز و شکمی صاف ندارم ، کمی هم اضافه وزن دارم . گاهی اوقات بستنی میخورم و عاشق هله هوله ام . لباس چهار خانه ام را میپوشم و بیرون از خانه آرایشی ندارم . گاهی ظاهرم بهم ریخته است و بیشتر اوقات موهایم رو شانه نمیکنم . من اشتباه میکنم ، بد اخلاق میشوم ، دیوانه بازی در می آورم و عصبانی میشوم و گاهی حرف های نادرست میزنم .
اما تظاهر به آدمی که نیستم نمیکنم ؛ من همانم که هستم ، دوستم داشته باشی یا نه ، نمیتوانی من را تغییر دهی .
-زیر چشمات گود افتاده چرا؟
+اره دیشب تا دیر وقت بیدار بودم
-چیکار میکردی؟
+هیچ داشتم تو افکارم ادای آقای مجهول رو برای هادی محمدیان در میوردم.