یاسهاسبزخواهندشد ؛
باشه پزشکیان سادهاست و اینکارا رو اون نمیکنه. ولی سنگر خوبی برای قایم شدنِ اونهاییه که میکنن. یه
ما هنوز امیدواریم، چون در مسیر قلهایم. ولی یک ثانیه وقتی فکر میکنم از اون شونزده میلیونی که رأی دادن هنوز اکثرشون خوشحال و راضین، دلم میخواد زندگی همینجا بس بشه. همه حق رأی دارن و هیچکس رو نمیشه، و نباید مجبور کرد به کاری و نباید چیزی رو تحمیل کرد. ولی بعضی از انتخابها اشتباهن، چه بپذیریم چه نپذیریم. و یه وقتهایی گند میزنن به سرنوشت یک مِلت. ولی حداقل کاش بعدش میفهمیدن.. نمیفهمن.
و در آخر، اینکه شما به یه سری اعتقاداتِ محکم دیگران بگید تعصب یا اسم اونارو بذارید انقلابی ادایی، احتمالا شمارو بالاتر از شخصیتی که هستید نشون نمیده. ما تکلیفمون با خودمون مشخصه ما اگر امیدواریم به آینده ایران بخاطر یک نفره، اگر فحش میخوریم بخاطر یک نفر میخوریم، اگر پای انقلاب میایستیم بخاطر یک نفر و امامش میایستیم، اگر به این انقلاب ایمان داریم چون دیدیم چه انسانهایی ایمان داشتن، اگر تحمل میکنیم، اگر وطن رو ترک نمیکنیم چون میدونیم جز ما اداییها بقیه لافِ وطن دوستی میزنن، اگر ما نمونیم کسی نمیمونه. مبانی فکری ما مشخصه. دربرابر اونی که مخالف نظامه ما فحش میخوریم. در حالی که هیچوقت موافق رأی هایی که شما دادین نبودیم، ما اذیت شدن اماممون رو وقتی به حرفش گوش نمیدادن و ایران رو به این وضع کشیدن دیدیم ولی باید ساکت بمونیم چون انگار دفاع از انقلاب با دفاع از جمهوری اسلامی گره خورده و در برابر شماها هم باز ما فحش میخوریم که چرا اصلا انقلابی ایم؟ چرا همون چند سالی که اون وسطا مملکت رو از دست شما کشیدیم بیرون نمرده بودیم تا شماها باز هم گند بزنید. ما ادایی نیستیم، ما انقلابیایم، فقط همین.
مردم اون سر دنیا واژهیِ آیتالله میفته سر زبونشون، میشه قهرمانشون. اونوقت ما تو ایران باید به آدما توضیح بدیم سیدعلی خامنهای کیه. از معضلاتِ ایرانی بودن. خداجون شکر.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
-اینم نقاشیمون-
و همون جمله معروفِ..
I want to be a jellyfish. No bering, no pain, no heart, just blub blub blub.
یاسهاسبزخواهندشد ؛
شماهم حس میکنید شهید حاجی زاده و سلامی با شهید آوینی و عباسی قهر کردن یا من حس میکنم فقط؟
دلم یه مهمونی شبانه میخواد با دوستهام. مثلا ساعت نُه تا سه صبح. زندگی مجردی بسه، من خونه خودمرو میخوام برای فسق و فجور.
دوست دارم آدمایی که دوسشون دارم دوسم داشته باشن که بتونم دعوتشون کنم خونمون. ولی متاسفانه در حد سلام علیکیم. اه.
این هفته واقعا یبه شکلِ معجزهآسایی مفید بودم. شنبه هفته پیش وقتی بچهها تو جلسه حرف میزدن با خودم میگفتم، کاش قبولش نکرده بودم، کاش کاش کاش. حس میکردم خیلی مسئولیت بزرگیه و از پسش برنمیام. درسته که شاید اونجوری که میخواستم بینقص نبودم، ولی بر اومدم از پسش هادی. ازت ممنونم خدایِ پر زور من، که یه بخشی از زورت رو این هفته بهم قرض دادی.
چقدر نصفِ شبها حالم خوبه، وای کاش روزها اینطوری بود. تابستونِ لعنتی.