امروز خیلی حس و حال جالبی داشت، و من خیلی دوسش داشتم. کُل دفتر رو سیاهی زده بودن بچهها، کارهای دیجیتالی بچهها رو نمایشگاه کردیم، داریم سعی میکنیم توی دفتر یه سری فعالیت هنریهم انجام بدیم و به طور کُل حال و هوای جالبیه.. انشاالله سهشنبه جالبتر هم میشه:)
چقدر مضخرفه که دلت بخواد تو تیم یکی باشی، و بگی میفهممت، درکت میکنم و.. ولی نتونی.
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
زنهای شهر برای عیادت آمده بودند. با ظرفهای شیر و شوربا زیر چادر. زن مریضه، رنگ و رو نداشت. نای حرف زدن هم. رنجور و نحیف. انگار تنی زیر ملحفه نبود. امیدش دادند که انشاءالله زود خوب میشود. وقت رفتن، زنهای مدینه در آستانه در چادر به دندان گرفتند و آرام پچپچه کردند که او رفتنی است. امروز اگر نرود، فردا حتما خواهد رفت. رنگ مرگ به چهره دارد. و از در بیرون زدند. حسن پشت در خانه حرفشان را شنید. همین.
خانم حضرت زهرا، لطفا هرچیزی، هر احساسی، هر اتفاقی، هر نگاهی، هر فعالیتی که مارو از شما و خدا دور میکنه از ما بگیر. ممنونم از شما.
هدایت شده از بینهایت
خیالِ خودم میتوانم و خودم بلدم، بلاهای بدی سر آدم میآورد... مثلاً یکهو در غلغلۀ دنیا به خودش میآید و میبیند هول برش داشته، ذهنش به جایی قد نمیدهد، دستش خالیست و خلاصهاش اینکه گم شده و دنیا ترسناکتر از همیشه است برایش. این کودکِ وحشتزده که وسط هیاهوی بازار دارد با وحشت دور خودش میچرخد، این دعای شما را خیلی لازم دارد...