دنیا همه تلاشش رو کرد بهم بفهمونه، هجور دستش میومد کتکم زد ولی نفهمیدم، تا ثانیه آخر سحرگاه ده اسفند هنوز، ته ته ته دلم امید داشتم، که آقا فردا میاد خودش یه پیام میده...
به قول مولایی، وقتی سیدابراهیم رفت، آقا خم به ابروش نیورد، ماهم مثل بچهها به آقا تکیه کردیم، و تا میتونستیم گریه کردیم و غصه خوردیم، برای سیدحسنهم، همینطور. آقا بود که بگه ایران ایرانِ امامرضاست.. ولی مثلِ پسری که باباشو از دست میده و باید محکم باشه تا خواهراش زیاد غصه نخور، حالا ما بدون آقا باید خودمون به خودمون میگفتیم ایران ایرانِ امامرضا و صاف و محکم میایستادیم.
ما گریه نکردیم، هشتاد و اندی شب میگذره ازش ولی ما اصلا به اندازه این غمِ لامصبی که با غینِ غلیض نوشتنش، گریه نکردیم، غصه نخوردیم و فریاد نکشیدیم. و تازه سحر ده اسفند فهمیدم که هیچ قهرمانی رو زمین نمیمونه هادی. همه قهرمان واقعیها یه روزی، خیلی قشنگ میرن پیش خدا. و فکر کنم تنها راه رها شدن از غم رفتن قهرمانها و ظلمِ دنیا اینه که ماهم قهرمانهایی بشیم که قفس دنیا براشون کوچیک میشه نه؟