یاسهاسبزخواهندشد ؛
[ دختریها / شبِ چهلمِ جنگ / چهارراهِ ولیعصر | #روایت ]
ایشون دوستم حلماست : )
از شب چهلم خیلی میگذره ولی همچنان دیدنِ عکسها باعث میشه، خاطراتش و حس عجیب اون شب برام زنده بشه.. نمیدونم بگم، خدایا شکرت که اون شب رو زندگی کردم یا نه .. ولی قطعا خیره.
دیدن این اولین تجربه عکاسی من با دوربینه و کج و کوله و تاری و غیر فوکوس بودنِ عکسهارو به بزرگی خودتان ببخشید، عکسهای فرداش عکسهای بهتریه : )
یاسهاسبزخواهندشد ؛
[ اینجا میخوام فردا یه متن جالب بنویسم فعلا ولی خالی میمانه ]
یاسهاسبزخواهندشد ؛
خیابونِ جمهوری اونروز خیلی خیلی عجیب شلوغ بود، کشور دوست که هیچ، ولی حتی به تقاطع فلسطین که میرسیدی هم دلت میخواست یه دقیقه وایسی و زار بزنی ولی سیل جمعیت اجازه نمیداد و نمیتونستی، باید با چشمهای اشکی خداحافظی میکردی از آقا و میرفتی. اما خودِ خیابون فلسطین جای جالبی بود اونروز، کنارش، لبِ جدولهاش یه جایی که صداها کمتر بود و هیاهوها خوابیده بود، مردم نشسته بود، سرهاشون رو روی زانوهاشون گذاشته بودم و به از دور به اون دیوار های بتنی نگاه میکردن و شونههاشون میلرزید. مردم خیابون جمهوری غیور و استوار و محکم بودن، و مردمِ خیابون فلسطین، غمگین و محزون و داغدار. منم اون روز چهلوپنجدقیقه مهمون اونجا بودم، و یکم فقط، باز غمم رو سبک کردم. اون لحظهای که داشتم از تقاطع بین جمعیت رد میشدم و میومدم سمت فلسطین دقیقا یادمه، یه خانومی پسر کوچیکش رو بغل گرفته بود با دست، ادامه خیابون فلسطین به سمت بیت که حالا با بلاکها بسته بود رو نشونش میداد و میگفت: پسرکم، نگاه کن! اینجا همونجاییه که آقای عزیز ما رو شهید کردن.. و من تا همیشه تویِ خاطرم موند که ما تربیت کننده چنین نسلی خواهیم بود و همین دلگرمم میکنه آقا. ما به بچهها و بچههایِ بچههامون شما رو تعریف خواهیم کرد.
- #روایت