eitaa logo
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
3.1هزار دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
704 ویدیو
10 فایل
هوالمعشوق : ) ما به زودی سبز خواهیم شد عزیزم، زیر سایه یک چنار. آن زمان که گنجشک‌ها رسیده باشند به مقصد و نامه‌هایِ من به دست‌ِ تو. وقتی بخوانیشان، آنگاه سبزخواهیم شد. [ ده روز مانده به پایانِ تابستانِ چهارصد ]
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از سبز جاندار"
+ مامان اونی که روش پرچم سیاه زدن امام رضاس؟ × اره مامان ضریح امام رضاس رنگش طلاییه. + سلام امام رضا جونم، خوبی؟ بیا بیسکویت بخور.. [ مکالمه پسرک قندون و مامانش ]
آخیش بلاخره آخیش : )
از یک سفر چند روزه برگشتم. ارتباط مجازیم رو در این روز‌ها رسوندم به ده درصد، زندگی رو همون لحظه‌ای که جاری بود زندگی کردم و آدمی که قبل سفر بود، با آدمی که این‌سمت سفره زمین تا آسمون فرق میکنه. حالا ذوق‌های من الان زندن و به همتون که کنارم موندین سلام میکنن : )
نشسته بودیم کنارهم، به آسمون نگاه کردم، به ابر‌های خوشگلش. یک ثانیه خالصانه از عمیق ترین بخش وجودم گفتم: خدایا یعنی میشه بارون بباره؟ - نههه دیگه حالااا.. + خدا ولی میتونه، خدایا تو که بلدی! پنج دقیقه بعدش اولین قطره بارون چکید رومون، و تو راه برگشت، همش برای رعدوبرق‌هایِ عجیب و غریب تو آسمون ذوق میکردیم. دوباره بهمون ثابت شد که هم بلده و هم میتونه، همه چیز و همه کاری رو..
کاش مذهبی‌ها در مکان‌های عمومی اینقدر جرئت داشتند که اگر کنشی ندارند حداقل پشت کنشگر بایستند، کاش.
دارم خودم رو به هزار هزار کار مشغول میکنم که یادم نیاد داره چه اتفاقی میفته و در هفته آینده چی در انتظارمونه..
هدایت شده از وتین .
ما رایت الا جمیلا آقا . ‌.
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
دارم خودم رو به هزار هزار کار مشغول میکنم که یادم نیاد داره چه اتفاقی میفته و در هفته آینده چی در ان
دلم حتی نمیخواد دربارش چیزی بگم، سکوت کنیم تا تموم بشه.. خدایا گاهی فکر میکنم حتی باید شکر کنم که تو مارو لایق چنین غم‌های عمیقی دونستی .. : )
بچه‌ها این چند روز، ما یعنی دانشگاه و ما در چهار راه فاطمی موکب داریم، خوشحال میشم که بیاین : )
از دور به نظر می‌رسید دم در مترو دوتا خانم چادری با یک خانم بی‌حجاب که از قضا سفید‌هم پوشیده دعواشون شده، ولی وقتی جلوتر رسیدم فهمیدم خانومی داره دعوتشون میکنه که این چند روز رو توی خونش بهشون جا بده، دیگه نمیتونم آدم‌ها رو راحت جاج کنم، ناراحتم.
یاس‌ها‌سبز‌خواهند‌شد ؛
دیشب بعد از صدوچهل‌وسه روز دوباره پیش هم برای کار جمع شدیم. دوباره یک شب‌تاصبح، احساس عجیبی بود، ولی خوشحال نبودیم مثل بار قبل. اونبار آقا بود و ما دستِ آقا رو ( : ) ) کشیدیم، دستی که پرچم رو نگه داشته و در دامنه‌اش، مردمی که در مسیر قله‌ان. نزدیک به بیست روز بعد، دیگه آقا نبود و مردم مبعوث شده بودن و حالا اون تصویر معنایِ قوی تری پیدا کرده بود. حالا دوباره جمع شده بودیم، تا برای تشیع آقا کار کنیم، اگر بیست‌ودو بهمن میخواستم به این موضوع فکر کنم، مغزم درد می‌گرفت، زبونم خشک می‌شد، عصبی می‌شدم، گریه‌م می‌گرفت و از تصور کردنش فرار می‌کردم ولی نمیدونم شاید خدا به دل‌های ما رحم کرد که زنده موندیم و می‌تونیم هنوز این شرایطی که روزی تصورش نمی‌کردیم رو زندگی کنیم.. چقدر اون روز‌ها دغدغه‌ای نداشتم جوری که الان دارم و چقدر پشتمون گرم بود. چقدر بزرگ شدیم هادی .. صدسال پیر شدیم انگار.. و چقدر دنیا وفا نداشت و بی‌شرمانه به حیاتش ادامه داد..
ای وای ::))) بینهایت ممنونم و ماچ بهتون.. قبووووول باشهههه🤍.