احساس خودم اینه که دارم پخت و پر میکنم، امیدوارم در آخر حس بقیههم همین باشه.
زندگیم اینجوری شده که جندوقت یه بار میاد بهتون میگم دارم پختوپز میکنم و بعد دوباره میریم و با پختوپز بعدی میام : )
درسهای تخصصی در هنرستان اینطوری بود که، یه چیزی به اسم مدرسه و نمره نیرو محرکی بود که تو کارکنی، ولی تو واقعا کار میکردی، اصلا جوی که اونجا وجود داشت باعث میشد این رنج و زور رو دوستداشته باشی و بهش تن بدی چون زیر بارش داشتی رشد خودت رو با چشمهات میدیدی : )
یاسهاسبزخواهندشد ؛
درسهای تخصصی در هنرستان اینطوری بود که، یه چیزی به اسم مدرسه و نمره نیرو محرکی بود که تو کارکنی، و
و من چقدر دلم برای اونجور رشد کردن تنگ شده. جنس یادگیریهای دانشگاه انگار متفاوته. وقتی نگاه میکنم اینجا تو دانشگاههم خیلی پیشرفت داشتم، بیشتر از خیلی در واقع. ولی اون لذت رو از رشد کردن نبردم، درک نکردم که چقدر قدم بلند شده و به دلم نچسبیده این احساس. دانشگاه رشدش توی کلاسها و استادهاش نیست، توی آدمهاشه. نمیدونم چطور بگم ولی، اگر با استاد معاشرت کنی میتونی درسش رو بفهمی، و اگر استاد حرفهای قشنگ قشنگی که به دلت بشینه بزنه، مغزت بقیه حرفهاش رو هم خواهد فهمید، و اگر با آدمها زندگی کنی، توی مسیر چیزهایی یاد میگیری و این خیلی جالبه..
توی هنرستان فکر کنم این به طور پیشفرض وجود داشت، چون همه از صبح تا شب باهم زندگی میکردیم و دبیرها بخش جدانشدنی از زندگیما بودن.