اینکه انسان فکر میکنه باید دربارهی همهچیز نظری داشته باشه هم جالبه.
نه جالب نیست، مسخرهست!
الان دقیقا مودم اینه که دوست دارم یه چمدون ببندم، پاشم برم جایی که حتی خودمم نمیدونم کجاست، هیچکس نباشه،
تنهایی غذا بخورم، تنهایی فیلم ببینم، تنهایی گریه کنم و بعد که حالم بهتر شد برگردم، یا شایدم اصلا برنگردم.
چرا فکر میکنید وقتی حالم بده حضورتون خیلی تاثیر گذاره؟!
شما نهایت کاری ک برای بهتر شدن حالم میتونید انجام بدید اینه که با یه خدافظی خوشالم کنید و بزارید از تنهاییم لذت ببرم.
گاهی ، راستش نه ؛ بیشتر وقتا ، درواقع چند مدتیه که همیشه حواسم پرت میشه و غذام از دهن میافته ، چاییم یخ میکنه ، موسیقی که گوش میدم برای بار صدم پلی میشه ، کاغذم خط خطی میشه ، درسم چند خط در میون خونده میشه ، تلفنم خودشو میکشه. به خودم که میام ، از خودم میپرسم : ″چت شده؟ کجایی دختر؟ نگرانتم ، در مرز ویرانیی.″
ناگهان علاقه اش را از دست میدهد؛
شمارا فراموش میکند و اهمیتی نمیدهد که این چقدر برای شما ازار دهنده است...
پس از مدتی به خود آمده و دیدم
حتی اندکی از من در این جسم خسته باقی نماندهست.