من با تو زندگی کردهام، شب ها خوابیده و صبح ها چشم گشودهام، خندیده و گریستهام و نشسته و یا دویدهام.
من خیالت را زندگی کردم و نبودت را هرگز قبول نخواهم کرد.
رو به آینه ایستاده بود و فریاد میزد:
“دیگه نمیذارم کسی تو رو از من بگیره”
آن قَدر از خواهشِ دل سوختم
تا چنین بی خواهشی آموختم!
هوشنگ ابتهاج