تو جمع میگی و میخندی، خداحافظی میکنی، همه چی خوبه، میای خونه میری تو اتاقت و تو ی لحظه میشی غمگین ترین آدم دنیا، ذهنت پر از پراکندگیه ک چرا، الان ک خوب بودم، ب نتیجهای نمیرسی و از خودت بدت میاد!
یه جا خوندم نوشته بود " من واسه این که
این انگشتا دیگه نلرزن خیلی زحمت کشیدم ، دیگه برنگرد "
کی گفته زندگی با پدر و مادر مجانیه؟!
من اینجا دارم از سلامت روانیم مایه میزارم
فقط تظاهر کن به اینکه حالت خوبه و بعد یادت میره که داشتی تظاهر میکردی..!
بعضی از آهنگا رو تا پلی میشه رد میکنم؛
نه واسه اینکه اون آهنگو دوس ندارم!
برا اینکه ازش میترسم؛
ترس از حجم خاطراتی که با خودش میاره...
یا خیلی میخورم، زیاد میخوابم، حموم نمیرم، خیلی حرف میزنم
یاهم هیچی نمیخورم، اصلا نمیخوابم، دم به دقیقه میرم حموم، با هیچکس هم هیچ حرفی نمیزنم
افسردگیه یا نامتعادل بودن روان؟