◇◇◇
چه زیبا و دلنشین..
روح پر از تیرگی ام ر ا دیدن قبور شهدا تطهیر میکرد و من مات و مبهوت به عظمت وجودی ایشان درمانده میشدم
به راستی اینان کیستند؟
به راستی که اگر آرامشی اینچنین در ایشان حکم فرماست خدایشان کیست و تا چه آرامشی دارد؟
آیا به محضرش روسیاه و بی پروایی چون مرا لایق الطاف خوبی چون خود میداند..
کاش بر این گردنم یوغ بردگی و بندگی میزدند وافسار میبستند که گاه گاهی این نفس سرکش مرا با خود به این سو و آن سو نکشاند و شرمنده و خجل ترم نکند
او خداوند رحیم و رحمان است، بخشنده و توبه پذیر است اما من چگونه به این حد وقیحانه عهد خود با خدایم را شکسته و به این فاصله ها دامن میزنم
وای بر من کاش مادرم زهرا به زیر چادر خویش پنهانم میکرد و پناهی بر این شرمساری ام میشد کاش معبودم مرا ببخشد...
| ممبرات | یعنی نوشته از سوی اعضا .
◇◇◇
خودمانیم آدم بودن هم عجیب است
فرض کن تا عمق جان بودن یک نفر را می خواهی و به زبان نمی آوری تا عمق جان می خواهی یک نفر برایت بگوید،تو را به آغوش بکشد،سنگ صبورت شود
اما یک چیز بزرگ تر به نام عقل جلوی آن را می گیرد
عقلی که می گوید مبادا وابستگی به میان بیاید عقلی که می گوید مبادا دلبستگی تو را دور کند
دور از چه؟!
دور از خودت،دور از خدایت دور از شخصیت و اخلاقیاتت در زندگیت
آدمیزاد عجیب است
با این حال که می داند دلبستگی او را جدا می کند او را ضعیف می کند اما باز هم بارها و بارها به دامش می افتد
فرقی نمی کند دلبستگی به که یا به چه
دلبستگی است که انسان را گاهی به عرش و گاهی به فرش می رساند.
مهم آن می شود که در چه طریقی باشد.
#حکایات