این که بآهمه مثل آدم حرف میزنم و میخندونمتون و پآی مغز خرآبتون نزآرید ..
من همیشه حَد خودمو میدونستم .
چه بابزرگ تراز خودم چه باکوچیک تر باهمه مقتضآی سن صحبت می کنم اگز هراز گآهی هم شوخی می کنم برآی اینه که از اون حآلت غم و توخود موندنشون دربیآن و بخندن ...
زندگی وآقعی به اندآزه کافی سخت هست ..
شآید یه شوخی من یکیو از عآلم تآریک غم ها و فکرآش بیرون بکشه
بعد تمام شدن این روزا بهــت قول میدم دنبال تیکه های گم شدت بگردم قول میدم بانداژ بشم رو زخــمات، بالش بشم برای گریه های خــفه شدت، قرص بشم برای کابوسات، هم قدم بشم با روحــت میام دستاتو میگیرم پرواز یادت میدم پس فقط بمــون کنارم باش من همه کار میکنم تو لبخند بزنی...!
اگه دست من بود روی تموم زخم ها مرحم میگذاشتم...
تمام حرف هایی که هیچ کس نشنیده بود و خودم تنهایی میشنیدم..
وسنگ صبور تمام ادم هایی میشدم که یه غم بزرگی دآشت خفشون میکرد اما تنها بودن تنها...:)