eitaa logo
|•نــْــآمْــــٓــــیٓرّآ :) _
617 دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
897 ویدیو
57 فایل
تراوشات ذهنی... تاسیس : ۱۴۰۱/۴/۱۲ کپی؟ فقط فور :) حرفی سخنی... https://harfeto.timefriend.net/16976057631616
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از 𝐃𝐨𝐫𝐝𝐨𝐧𝐞 𝐦𝐚𝐧'💜💍'
عاشق شدن تو سن پایین خوشحالیتو واسه همیشه نابود می‌کنه؛
هدایت شده از - نمیدونم -
_
هدایت شده از یاسَمینآ؛🎀
ɪ ʜᵒᵖᵉ ʏᵒᵘ ᴍⁱˢˢ ᴍᵉ🖤                ‌    کاش دلت برام تنگ بشه!🖤 ⃟
هدایت شده از "ستاره های شب"
اعتماد کردن به ادما بزرگ ترین اشتباه زندگیم بود میدونستم اعتماد کردن بهش اشتباه محضه ولی به حرف عقلم گوش نکردم راه قلبمو ادامه دادم به حرفای قلبم گوش کردم وقتی که میدیدمش قلبم تاپ تاپ میزد و می‌گفت برو سمتش ولی عقلم بوق میزد و می‌گفت نرو نرو اون بهت اسیب میزنه نرو نرو من اهمتی بهش نمی‌دادم و راه قلبمو ادامه می‌دادم قبول دارم مُقصر خودمم لعنت به قلبم و لعتت به منی که اومدم سمت تو ..!
هدایت شده از 𝐀𝐦𝐚𝐫𝐢𝐬|آماٰریس
به به🥲🌚
هدایت شده از ‌
برای‌آدم‌ها‌امن‌باشید . دنیا‌به اندازه‌کافی‌ظالم‌هست،به‌اندازه‌کافی به‌ما‌ادم‌ها‌ظلم‌کرده‌،بیایید‌حالا‌که‌دنیا‌هوای‌ما رو‌نداره‌ما‌یکم‌هوای‌همدیگه‌رو‌داشته‌باشیم . همدیگه‌رو‌دراغوش‌بگیرد،بگید‌همدیگه‌رو‌ دوست‌دارید،به‌دیدن‌هم‌برید،به‌هم‌دیگه‌کمک کنید . چرا‌وقتی‌میتونیم‌این‌کار‌ها‌رو‌انجام‌بدیم‌از‌ همدیگه‌دریغشون‌کنیم؟ مهربون‌باشید،مهربونی‌‌رو‌از همدیگه‌دریغ‌نکنید . دنیا‌دوروزه‌شاید‌همین‌فرد‌ی‌که‌باهاش‌نامهربونی بیشتر‌از‌دوثانیه‌دیگه‌زنده‌نباشِ ‌. .
هدایت شده از کتـابخآنھ‌نیمـه‌شـب
200.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- جای داره بگم این منم
هدایت شده از -کتابخانه خیابان راسل-
-:))
پایان حمایتی ها
شب 46 حاج مهدوی مقابلم بود. با دیدن او همه ی ناراحتیهامو فراموش کردم و فقط برام این سوال ایجاد شده بود که او اینجا چه میکند؟! نکنه خواب بودم.؟؟؟ او اینجا، در این تاریکی درست مقابل من ایستاده بود. چادرم رو روی صورتم کشیدم تا اشکهایم رو نبیند.هرچند،این کار بیهوده ای بود و او حتما از صدای هق هقم ردم رو پیدا کرده بود! چرا چیزی نمیگفت؟ نکند جنی ..روحی.. چیزی بود که در لباس حاج مهدوی ظاهر شده بود؟ من حتی به این وهم، هم راضی بودم. تمام بدنم از هیجان حضور او میلرزید .بالاخره سکوت را شکست. چقدر صدایش زیبا بود. -قبلا گفته بودید میخواین باهام حرف بزنید.یادتونه؟؟ درست می‌شنیدم؟ او با من بود؟؟؟ دستم رو روی سینه ام گذاشتم تا قلبم بیرون نیفتد.چادرم رو از روی صورتم کنار کشیدم و میان پرده ی اشکم با حیرت نگاهش کردم.او زود نگاهش رو پایین انداخت. وقتی دید چیزی نمیگم سعی کرد یادم بیاورد: -تو دوکوهه...وقتی رو خاکها نشسته بودید..اگر هنوز هم حس میکنید که راغب هستید برام حرف بزنید من در خدمتم. من خواب بودم؟؟ او آمده بود اینجا تا من باهاش حرف بزنم؟؟!!! نمیترسید از اینکه کسی او را در این گوشه با من ببیند؟! نمیترسید از من؟؟ بازهم لال بودم...زبانم بند آمده بود..ولی اشکهایم هنوز دست از تلاش برنمی داشتند. او زیر نور ماه ایستاده بود و من با یک عالمه سوال و التماس نگاهش میکردم.تلفنش زنگ خورد. جواب داد. انگار صحبت درباره ی من بود! -بله..الان پیش من هستند.اگر زحمتی نیست به خانوم بخشی اطلاع بدید بگید ما پشت قرارگاه هستیم.متشکرم.یاعلی ظاهرا غیبتم همه رو خبردار کرده بود! وای فاطمه میگفت این اتفاق به ضرر بسیج اون ناحیه و مسجده. من چقدر امروز خرابکاری کرده بودم! حاج مهدوی تسبیحش رو مشت کرد و سر به زیر انداخت. منتظر بود تا چیزی بگویم. ولی من هرچه به ذهنم فشار می آوردم نمیدونستم از کجا شروع کنم و اصلا چی بگم؟!! آهی کشید و پرسید: نمیخواین چیزی بگید؟.... وقتی دوباره با سکوتم مواجه شد پشت کرد تا آنجا را ترک کند. من اینو نمیخواستم. میخواستم او کنارم بماند ..برای همیشه. حتی اگر حرفی نزند. با دلخوری گفتم: هرچه بود تموم شد...من واقعا متاسفم که امروز باعث زحمتتون شدم.. او به طرفم برگشت. یک قدم جلوتر آمد و با لحنی خاص گفت: - باز هم که رفتید سر خونه ی اول!!عرض کردم بنده، به جدتون قسم، حتی به اندازه ی سر سوزنی از خدمت به شما ناراحت وخسته نشدم. او ادامه داد: میفرمایید هرچه بوده تموم شده ولی الان قریب به دوساعته اینجا با این حال وروزنشستید و از کاروان جدا شدید! من درحالیکه اشکهام رو پاک میکردم گفتم. اینجا نشستن من هیچ ارتباطی به اتفاق امروز نداره.من برای خلوت و درد دل باخدا اینحا نشستم.این کجاش مشکل داره؟ او لحنش را آروم تر کرد وشاید با کنایه گفت: -ان شالله که همینطوره.!!حالا اگر درد دل وخلوتتون تموم شده همراه من بیاین داخل قرارگاه. من مستقیم نگاهش کردم و با طعنه گفتم: -چیشد؟! به گمونم میخواستید حرفهامو بشنوید.منصرف شدید؟! او معذب بود.این رو میشد از تمام حالاتش درک کرد. ولی من دست بردار نبودم امروز روز آخر اقامتمون بود و بعد از رفتن به تهران من حسابی تنها و بی پناه میشدم.شاید جمله ای نگاهی..چیزی میتونستم از او بعنوان یادگاری ببرم تا در تلاطم مشکلات وتنهاییهام امیدوارم کنه. او گفت: _بنده از همون ابتدا عرض کردم که سراپاگوشم ولی شما قابل ندونستید. کاملا پیدا بود که ترجیح میدهد از من فرار کند و حرفهایم را نشنود.مدام در تاریکی اونجا چشمهایش میچرخید و منتظر اومدن شاید فاطمه یا افرادی بیشتر بود!!! گفتم به گمونم شما معذب هستید. حق هم دارید.نمیخواد بخاطر من خودتون رو اذیت کنید،من اونروز میخواستم باهاتون حرف بزنم.نه حالا!!! لطفا برگردید.همیشه همین بوده..هیچ وقت در زندگیم گوشی برای شنیدن حرفهایم نداشتم.هیچ کسی نگرانم نبود.الان هم اگر شما اینجا هستید نگران من نیستید.نگران خودتون و احیانا نگران مسجدهستید!! تشریف ببرید حاج اقا..من خودم میام!! او بازهم حالش دگرگون شد.با چندباردم وبازدم عصبی سعی داشت چیزی بگوید ولی هربار منصرف میشد . بالاخره تصمیمش رو گرفت و در حالیکه سعی میکرد خشمش را کنترل کندو صدایش بلند تر از حد ثابت نشود کمی به سمتم خم شد و گفت: _خانوم محترم.بیشتر از مسجد و موارد دیگه بنده نگران شآنیت یک بانوی محترمم!اینجا موندن شما در این وقت شب کار درستی نیست لطفا درک کنید.اگر حرفی دارید بسیار خوب میشنوم.ولی شما همش دارید با گوشه وکنایه حرف میزنید.بنده چه خطایی کردم که شما رو وادار به این شکل رفتار میکنه؟ نویسنده: ف. مقیمی کپی ممنوع ❌ @Namiiraa ✨🍂