دنیای من همه جایش بارانی ست
دنیای من همه جایش بارانی ست هر چه کمتر بدانی کمتر خیس خواهی شد
گفته بود دوستم دآردُ
-دروغی بیش نبود!
_ازمننخواهید اعتماد کنم
فروغ فرخزاد یه جا گفته: «هیچ چیز راحتم نمیکند. نه دریا، نه آفتاب، نه درختها، نه آدمها، نه فیلمها، نه لباسهایی که تازه خریدهام. نمیدانم چه کار کنم. بروم و سرم را به درختها بکوبم، داد بزنم، گریه کنم؛ نمیدانم.» و من شدیدا باهاش احساس همذات پنداری میکنم. والا منم نمیدونم چیکار کنم
باید یه قاشق به عنوان غریق نجات استخدام کنم که وقتی بیسکوئیتم داره توی چایی غرق میشه بپره نجاتش بده
یه وقتایی دلت میگیره
یه وقتایی دلت میشکنه
یه وقتایی دلت تنگ میشه
اما خدانکنه سه تاش باهم اتفاق بیفته):
کاش ی دارویی بود که مارو برای ی مدت نامرئی میکرد؛اینجوری میتونســتم بیام بشینم ی جا و بدون اینکه تو متوجه حضور من بشی ساعت ها تماشات کنم! خنده هاتو ببینم،راه رفتــنتو نگاه کنم،به صدات بی وقفه گوش کنم و ترس اینو نداشته باشم که جلوم معــذب باشی. اینطوری شاید از دیدنت سیــر بشم و حداقل ی شب خوب بخوابم...!
دلم شدیدا برات تنگ شده واسه خاطراتت، چشات، صدات، موهات، نگات، خنگ بازیات، جدی بودنات، عصــبی شدنات، لجبازی کردنات، دعوا کردنات، خودت خودت خودت و خودم.
اره دلم تنگ شده ولی کجایی که بفهمی احــمق...!