eitaa logo
رمان زیبای نرگس (عیار سنج)
8.8هزار دنبال‌کننده
37 عکس
18 ویدیو
0 فایل
فروش اشتراکی #کپی‌حرام لینک کانال تبلیغ https://eitaa.com/joinchat/2133066056C2ee169d2aa
مشاهده در ایتا
دانلود
رمان زیبای نرگس (عیار سنج)
#پارت_395 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیب‌اله یه نگاه کردم به ناصر یه نگاه کردم به عمه هیچ کدو
به قلم در رو باز کرد اومد تو ... تا دیدمش رومو از ش برگردوندم چیه دست پیش گرفتی که پس نیفتی ... ایییییی روتو برم نرگس همچنان رومو ازش برگردوندم چیه طلبکاری ؟ پاشو بریم اتاق مامانتینا عزیز و بیاریم نمیخواستم برم اتاق مامانمینا چونکه اگر بابام میفهمید منو دعوا میکرد برنگشتم نگاش کنم گفتم من نمیام تو برو عزیز و بیار محسنم اونجاست من برم میخوام بشینم اگر میای پاشو بریم رومو کردم بهش همچین میگی نمیارمش انگار اتاقشون کجاست همین بغله دیگه بچه رو بده به من برو هروقت خواستی بیا پاشو لج بازی نکن بیا بریم تنها باشی دلم شور میزنه دلت شور میزنه برو زودی بچه رو بردار بیار ناصر رفت دو دقیقه نکشید مامانم اومد دنبالم چی شده ... گذاشتی تاقچه بالا میگی نمیخوای بیای پیش ما همه چیو براش گفتم ببین چیکارا میکنی با یه ندونم کاریت همه رو ریختی بهم پاشو بریم بابات هیچی نمی دونه بامامانم رفتم اتاقشون دیدم همه اونجایند خدا رو شکر کسی به من حرفی نزد ... قرار گذاشتن که فردا سر ساعت ده صبح دسته جمعی بریم حرم صبحانه تو غذاخوری هتل خوردیم ... عزیز و اماده کردم ما شاالله وزن گرفته یه کم که بغلش میکنم دستم درد میگیره ... ناصر بغلش کرد اومدیم تو لابی هتل نشستیم تا همه جمع بشند ... یکی یکی اومدن تا عزیز مامانمو دید خودشو تکون تکون داد که بره بغل مامانم ... مامانم عزیز و از ناصر گرفت همگی داشتیم از در هتل میومدیم بیرون که ناهید رفت نردیک مامانم بغلشو باز کرد معصومه خانوم عزیز و بدید من بیارم . مثل برق پریدم وسط ناهید و مامانم بچه رو از مامانم گرفتم و گفتم خودم میخوام بیارمش رنگ از روی ناهید پرید . فوری دورو برش و نگاه کرد ببینه شوهرش این صحنه رو دید یا ندید ... نگاهم به هرکی میفتاد با چشم غرو تاسف بهم نگاه میکردن . سعی کردم بهشون نگاه نکنم ... ناصر اومد کنارم آروم در گوشم گفت این چه کاری بود کردی ؟ بچه خودمه دوست دارم بغل خودم باشه نمی فهمی اون دلشکتست روی بچه حساسه نمی گی خدا ازاین کار تو قهرش میاد . تو دلم گفتم این همه اون منو اذیت میکنه نمی ری بهش بگی خدا قهرش میاد ... به من میگی بده به من بچه رو که بری بدیش به ناهید ... نمی خوام بدم همه رو با خودت بد نکن نرگس حرف منو گوش کن نمی خوام ... بچه خودمه نمی دم ..‌. دیروز هم بهم تهمت زد هم به تو گفت کتک مفصل بهش بزن . ناصر ازم دلخور شد رفت پیش محسن و علی اصغر با اونا هم قدم شد ... دستم داشت میشکست تحمل وزن عزیز رو نداشتم رفتم پیش مامانم مامان دستم داره میفته عزیز رو میگیری بدش به من ندیش به ناهیدا بزرگ شو نرگس دست از بچه بازی بردار یه نگاه به جمع کن ببین همه از دستت ناراحتن یه نگاه بهشون انداختم ... همه دلخور بودن مخصوصا بابام که تا نگاهم بهش افتاد برق تهدید چشماش منو گرفت . سریع نگاهمو از بابام برداشتم ... تو دلم گفتم خوبش کردم همتون ناراحت باشید عیبی نداره نگاهمو دادم به دست فروشها دنبال عروسکی که دیشب دیدم میگشتم ... چادر مامانمو گرفتم کشیدم . نکش چادرمو بچه بغلمه ... روشو کرد به من ... چیکار داری ؟ یه عروسک دیدم خیلی قشنگه پولهای سر راهیمو بدم بهت برام میخری ؟ چرا به ناصر نمیگی برات بخره گفتم‌‌ ... نخرید نه من نمیخرم برو به شوهرت بگو اگر خرید که خرید اگرم نمی خره حتما دلیلی برای کارش داره با خودم گفتم نخر خودم میخرم با نگاهم جاشو پیدا کردم کنار همین روسری فروشه بود ... ولی نیست چرا ؟ رفتم پیش رو سری فروشه سلام ... آقا اینکه ... با دستم کنارشو نشون دادم ... اینجا اسباب بازی میفروخت ... نیومده با لهچه عربی ولی فارسی گفت اون شبها میاد اینجا روزها ... با دستش کوچه رو به رو رو نشون داد ... اونجاست یه نگاه به مامانمینا کردم یه نگاه به کوچه ... با خودم گفتم میرم تو کوچه تندی میخرمشو میام... ❌⛔️ 📣 💠دوستان عزیز اگر میخواید بقیه.ی رمان رو یک جا بخونید، با پرداخت هزینه حق اشتراک که 6104338992565560 بانک ملت لواسانی عزیزان بعد از واریز، فیش پرداخت رو به پی وی ایشون ارسال کنید👇👇 تا کل رمان در اختیار شما قرار بگیرد🌹 @Mahdis1234 عزیزان ایشون👆 ادمین تبلیغ کانال هستند و هیچ گونه اختیاری در روند رمان کانال ندارند به هر دلیلی به غیر از خرید رمان حق الناسِ
رمان زیبای نرگس (عیار سنج)
#پارت_396 #رمان_آنلاین_نرگس به قلم #زهرا_حبیب‌اله در رو باز کرد اومد تو ... تا دیدمش رومو از ش برگ
به قلم رفتم داخل کوچه چند تا مغازه اون طرفتر یه بساط اسباب بازی بود پا تند کردم خودمو رسوندم به اسباب بازی فروش نگاه کردم عروسکی که من میخواستم تو بساطش نبود به فروشندش نگاه کردم یه آقای دیگه بود اون آقای فروشنده دیشب نبود . دورو برمو نگاه کردم یه کوچه رو به روی همین کوچه بود اونم توش هم مغازه اسباب بازی داشت هم بساط کرده بودند رفتم داخل کوچه اونم نداشت . ای بابا پس کجاست ؟ بیخیالش شدم پا تند کردم برگردم پیش ماما نمینا از کوچه اومدم بیرون ... رفتم داخل یه کوچه دیگه .‌‌.. ای وای اینجا کجاست ؟ همه عربند ... زبونشون عربیه ... اصلا اینجا ایرانی نیست کوچه رو گرفتم تا آخر رفتم به دو راهی رسیدم ... از کدوم باید برم ... زبون اینارو هم بلد نیستم که بپرسم ... هاج و واج موندم وحشت برم داشت ... اینجا معلوم نیست کدومشون شیعه هست کدومشون وهابی یا سلفی . با خودم گفتم برم به یکی بگم حرم حضرت علی بالاخره میفهمه من چی میگم راه و نشونم میده . ولی دوباره گفتم ... اگر سلفی ضد شیعه باشه چی ؟ ... با عجز و ناله از ته دلم گفتم .... خدایا کمکم کن . همه سرشون به کار خودشون بود به من کاری نداشتن ولی من از همشون میتسرسیدم حالا ... خوبه که چادر عربی سرمه ... اینا همشون فکر میکنن من یه دختر عرب هستم باید یکی از این دو راهی رو انتخاب کنم چشمامو بستم یه کم فکر کردم کوچه سمت راست رو انتخاب کردم . به راهم ادامه دادم ... دو تا پسر جوون عرب که لباس سفید بلند عربی تنشون بود داشتن از رو به روی من میومدن ترس بدی به جونم افتاد ... خودمو کشیدم کنار دیوار ... یا قمر بنی هاااااشم ... اینا برای چی دارن میان طرف من ... چنگ زدم به چادرم ... قلبم چه جور میکوبید به قفسه سینم ..‌. وااای بهم رسیدن ... دست و پام شروع کرد به لرزیدن ... دو تا جوون عرب خیلی طبیعی از کنارم رد شدند و اصلا به من نگاهم نکردن ... نفس عمیقی کشیدم ...آخییییش بیچارها میخواستن از اینجا رد بشن به من کاری نداشتن پس چرا من اینقدر ترسیدم خدایا چرا این کوچه ته نداره یه کوچه دیگه دیدم رفتم داخلش ... یه مقدار که رفتم دیدم بن بسته ... خسته شدم احساس تشنگی میکردم چقدر دلم یه لیوان آب خنک میخواست . دورو برمو نگاه کردم ...کنار در یه خونه ... پله دیدم رفتم نشستم روش ... سینه هام رگ کردن ... یاد بچم افتادم ... ناخودآگاه اشگم سرازیر شد الان عزیزم داره چیکار میکنه ... حتما تا الان مامانمینا و ناصر فهمیدن من گم شدم ... یعنی دارن دنبالم میگردن ... دستمو گرفتم جلوی صورتمو های های گریه کردم خدا چقدر بیچاره شدم باید چیکار کنم کجا برم ؟ چه غلطی کردم ازشون جدا شدم ... ایکاش بیشتر به ناصر التماس میکردم اون عروسکو برام بخره که الان خودم نیام بخرم ... اینطوری گم بشم صدای تقی اومد ... با وحشت ازجام پریدم ... در همون خونه باز شد یه خانم هیکلی سبزه که بالای ابرو هاشو خال کوبی کرده بود یه پیراهن گشاد هم تنش بود در خونه رو باز کرد منو دید به عربی یه حرفای زد که من هیچی نفهمیدم ... دستشو سمت من دراز کرد و گفت تعال تعال الی خودمو کشیدم عقب ووووی چی میگه .... با خودم گفتم نکنه وهابی یا سلفی باشه فهمیده من شیعه ایرانی هستم میخواد منو ببره تو خونش بکشه . دوباره گفت تعال تعال الی ... یا قمر بنی هاشم چی میگه این ... میخواد دستمو بگیره حتما میخواد منو ببره تو خونش بکُشه زدم زیر گریه یعنی چه جوری میکشه خفم میکنه یا سرمو میبره ... هی عقب عقب رفتم تا خوردم به دیوار . خانمه نزدیک نزدیکم شد با چهره مهربون یه دستشو گذاشت روی سینش یه دستشو گرفت سمت من با لحن محبت امیزی گفت انت تفضل ... انت تفضل دستهام و جمع کرده بودم تو سینم ... دست منو از سینم جدا کرد ... و گفت تعال تعال الی ... انت تفضل... ❌⛔️ 📣 💠دوستان عزیز اگر میخواید بقیه.ی رمان رو یک جا بخونید، با پرداخت هزینه حق اشتراک که 6104338992565560 بانک ملت لواسانی عزیزان بعد از واریز، فیش پرداخت رو به پی وی ایشون ارسال کنید👇👇 تا کل رمان در اختیار شما قرار بگیرد🌹 @shahid_abdoli عزیزان ایشون👆 ادمین تبلیغ کانال هستند و هیچ گونه اختیاری در روند رمان کانال ندارند به هر دلیلی به غیر از خرید رمان حق الناسِ
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
همراهان عزیز کانال نرگس از امروز رمان خدای مهربان من در کانال پارت گذاری می شود این رمان بر اساس واقعیت است . روایت صبر و تحمل دختر جوانی که با مشکلات و سختیهای زیادی مواجه است و ........
💚💕💚💕💚 💚💕💚💕💚💕 💚💕💚💕💚💕💚 💚💕💚💕💚💕💚💕💚 ❤️ ✍نویسنده (حبیب الله) بسم الله الرحمن الرحیم در یک خانواده غیر مذهبی به دنیا آمدم سیزده سالم بود که پدرم عاشق یک دختر هجده ساله شد و مادرم رو رها کرد و با اون خانم ازدواج کرد و از خانه ما رفت. مادرم خیلی تلاش کرد پدرم رو به زندگی برگردونه اما تلاش‌هاش ناموفق شد. خونواده مادری من در کانادا زندگی میکردن مادرم طلاق گرفت و خواهر کوچیکم رو که هشت سالش بود با خودش برد کانادا. منم سیزده ساله بودم خواهر بزرگتر از من شانزه سالش بود. زن دوم بابام ما رو قبول نکرد بابام یک آپارتمان برای ما اجاره کردو خرجی ما رو میداد. من و خواهرم اونجا با هم زندگی می‌کردیم. زندگی خیلی برام سخت شده بود دلم برای مادرم خیلی تنگ می‌شد برای اون روزهای شادی که با پدر و مادر دور هم جمع می‌شدیم از ته دل حسرت میخوردم. از زن بابام متنفر بودم هر شب با صدای بلند نفرینش می‌کردم و از خدا می‌خواستم چیزهایی رو که خیلی دوست داره رو، ازش بگیره خواهرم منو دعوا می‌کرد و می‌گفت _ اگر برای کسی بد بخوای اون بد برای خودت میشه و اگر برای کسی خوبی بخوای. خوبی برای خودت میشه _ بهش گفتم بد از این بدتر که نه مادر داریم و نه پدر. خواهرم رفت کلاس یوگا اسم نوشت می‌گفت ورزش یوگا به آدم آرامش میده از حرکت‌هاش خوشم نمی‌اومد هرچه بهم می‌گفت بیا تو هم با من تمرین کن من نمی‌رفتم. بابام از مذهبی‌ها خیلی بدش می‌آمد. منم برای اینکه بهش لج کنم توی مدرسه با یک دختری که خیلی مذهبی و انقلابی بود دوست شدم از لج بابام مقنعه سر می‌کردم مانتوهای پوشیده می‌خریدم و یک روز چادر خریدم.بابام اومد خونمون چشمش افتاد به رخت آویز و چادر من رو دید پرسید این چیه؟بهش گفتم چادرِ. برای منه.از حرفم عصبانی شد کپی حرام⛔️ ❤️ ✍نویسنده (حبیب الله) بلند شد چادر من رو پاره کرد و کلی سرم داد و فریاد . فردای اونروز دوباره با پس اندازی که داشتم و یه مقدار پولی که از خواهرم قرض گرفتم یه چادر دیگه خریدم. خواهرم بهم گفت _برای اینکه حرص بابا رو در بیاری داری خودت رو اذیت میکنی ابرو دادم بالا _آره دیشب که چادر من رو پاره کرد و اونقدر حرص خورد، من کیف کردم. من به قصد آزار و اذیت بابام با یه دختر مذهبی دوست شدم ولی رفته رفته واقعا به انجام فرائض دینی علاقه مند شدم، بابام خیلی سر چادر و نماز خواندن باهام دعوا می‌کرد ولی من اهمیتی نمی دادم. این رویه تا دیپلم گرفتن من ادامه داشت توی این مدت ما تلفنی با مامانم حرف میزدیم بهش می‌گفتم بیا من رو هم ببر.اونم وعده‌‌ ی الکی میداد و میگفت امسال میام ، سال دیگه میام. خواهرم ازدواج کرد و رفت و من تنها شدم. تنهایی خیلی آزارم میداد. به بابام می‌گفتم من تنهایی هم میترسم ، هم دارم از درسم عقب میفتم بهم می گفت مجبوری با شرایطت کنار بیای... کپی حرام⛔️ 💚💕💚💕💚💕💚💕💚 ❤️ ✍نویسنده با دوست مومنم در مورد زندگیم صحبت کردم. مرضیه میدونست که پدر و مادرم از هم جدا شدن ولی تا اون روز در مورد افکار و اعتقادات خونوادگی من اطلاع نداشت. بهش گفتم که اولش برای این باهات دوست شدم که لج بابام رو در بیارم ولی الان واقعا دوست دارم که یه شیعه مورد پسند امام زمان باشم. مرضیه از حرفهام تعجب کرد و گفت سحر جان این خیلی خوبه که خودت خواستی یه فرد با ایمان و ولایتی بشی ولی اینکه هنوز به دنبال ناراحت کردن بابات هستی اصلا خوب نیست و شروع کرد به نصیحت کردن. نصیحت کردن حال من رو به هم میزد ولی چون خیلی مرضیه رو دوست داشتم هیچی بهش نگفتم. حرفهای مرضیه که در مورد احترام به پدر و مادر بود تموم شد. آهی کشیدم _باشه، ولی الان یه راهی برای ترس از تنهایی بهم نشون بده فکری کرد و لب زد _ سحر جان این مورد رو نمی دونم باید چیکار کنی ریز سرم رو تکون دادم و فکری به نظرم رسید. رفتم دارو خانه و خواستم چند بسته قرص خواب آور بگیرم ولی بهم گفتن باید نسخه پزشک باشه. اومدم خونه وضو گرفتم نماز مغرب و عشام رو خوندم، صد بار استغفرالله ربی و اتوب الیه گفتم و سوره یاسین رو خوندم، دستهام رو گرفتم بالا و گفتم _تو خیلی خوبی از همه بهتر حال غریبان و بی کسان رو درک میکنی میخوام بیام پیش خودت، این کار من خودکشی نیست بلکه وارد شدن به دنیای دیگه ای هست که خودت خلقش کردی. بعدم لوله بخاری رو در آوردم و خوابیدم... ادامه دارد... کپی حرام⛔️ 💚💕💚💕💚💕💚💕💚
💚💕💚💕 💚💕💚💕💚 💚💕💚💕💚💕 💚💕💚💕💚💕💚 💚💕💚💕💚💕💚💕💚 ❤️ ✍نویسنده (حبیب الله) با سرو صدای همسایه‌م که می‌گفت وااای ببین چشم چشم رو نمیبینه همه خونه رو دود گرفته بیدار شدم. دیدم وااااای خونم سیاه شده و داره صدای مَرد میاد خوب که دقت کردم دیدم دو تا مامور آتش نشانی توی خونم هستند. فوری چادر نمازم رو برداشتم سرم کردم. خانم همسایه رو کرد به من _دخترم حواست رو جمع کن غذا میگذاری رو گاز و میگیری میخوابی. برو خدا رو شکر کن که خونت آتیش نگرفته. من هاج و واج موندم که چه غذایی! من که غذا نگذاشتم. من میخواستم بمیرم. یه مرتبه مامور آتیش نشانی اومد نزدیک بخاری و گفت، یا اباالفضل، بعد رو کرد به ملیحه خانم و گفت: همون بهتر که غذا گذاشته گرم شه سوخته بوی دودش باعث شده که شما متوجه بشید و به ما زنگ بزنید وگرنه گاز مونو اکسید حتما میکشتش، بعدم لوله بخاری رو جا زد و با همکارش تمام خونه رو با دقت وارسی کردن و رفتن، ملیحه خانم اومد جلو _قبلا خواهرتم اینجا بود و دو تایی هوای همدیگه رو داشتید، اما الان تو تنها شدی و این اصلا خوب نیست من بابات رو ببینم باهاش صحبت میکنم. فقط نگاهش کردم و تو دلم گفتم. اااای ملیحه خانم بابای من اینجا رو طویله میبینه و منم گوسفندش که فقط براش آب و علف میاره. ملیحه خانم که دید من فقط سکوت کردم، زل زد تو صورتم و گفت، خوبی سحر جان، آهی کشیدم و سرم رو ریز تکون دادم گفتم بله ممنون خوبم. بهم گفت میخوای بیای بریم خونه ما. تو دلم گفتم ای بنده خدا پسرت بهروز از خداشِ که من بیام خونه ی شما بیچاره نمیدونست که پسرش با نگاهاش چقدر مزاحم منِ... ادامه دارد... کپی حرام⛔️ 💚💕💚💕💚💕💚💕💚 ❤️ ✍نویسنده (حبیب الله) اومدم روی تختم دراز کشیدم و رفتم تو فکر قابلمه ای که روی گاز بود. صدای زنگ گوشیم بلند شد و افکارمو به هم ریخت. به صفحه گوشی نگاه کردم مامانمه. جواب ندادم انقدر زنگ خورد تا قطع شد. دوباره زنگ خورد بازم جوابش رو ندادم و دراز کشیدم رو تخت ، گوشیمم گذاشتم کنارم. دفعه سوم که زنگ خورد خواستم خاموشش کنم ، دیدم خواهرمه. دکمه تماس رو زدم‌. بعد از سلام و احوالپرسی گفت، برات شیرین پلو آوردم خوردی؟ یه دفعه بلند شدم نشستم _ تو امروز اومدی بودی خونه؟ _ آره خیلی منتظرت موندم نیومدی چند بارم به گوشیت زنگ زدم گفت در دسترس نیست منم غذات رو گذاشتم روی گاز زیرشم کم کردم و اومدم خونم _ سارا توی این چند ماهی که رفتی خونه شوهرت این اولین باری بود که برام غذا آوردی. برای همین من اصلا فکر نمیکردم کار تو باشه _حالا خوشمزه بود؟ دوست داشتی؟ نمیخواستم بفهمه چی شده، _ مگه میشه تو غذا درست کنی و خوشمزه نشه _نوش جونت _ سحر یه چیزی میخوام بهت بگم قول بده ناراحت نشی _ باشه بگو _قول دادیا _آره قول دادم بگو _با سیاوش داریم میریم کانادا پیش مامان نمی دونم چرا یه دفعه ضعف کردم انگار یکباره فشارم افتاد، سارا نگران صدا زد _سحر، سحر جان خوبی؟ خوب نبودم برای همینم بهش دروغ نگفتم فقط سکوت کردم، سارا ادامه داد _سحر جان خیلی دوست داشتم تو هم با ما بیای ولی اخلاق سیاوش اینطوریه که میگه فقط خودمون دو تا بریم مسافرت حتی خواهرشم خواست با ما بیاد قبول نکرد دهنم قفل شد و نتونستم جوابی بدم هر چی سارا گفت الو الو الو سحر جواب بده من ساکت موندم و حرفی نزدم... ادامه دارد کپی حرام⛔️ 💚💕💚💕💚💕💚💕💚
💚💕💚💕 💚💕💚💕💚 💚💕💚💕💚💕 💚💕💚💕💚💕💚 💚💕💚💕💚💕💚💕💚 ❤️ ✍نویسنده (حبیب الله) خیلی از دست مامانم ناراحتم و تلفن‌شم جواب ندادم اما نمی‌دونم چرا الان که سارا گفت می‌خواد بره مامان رو ببینه حالم بد شد، خب ته دلم دوست داشتم منم باهاش برم، اما خیلی دلم می‌خواد که با دل خودم مبارزه کنم چراشو نمی‌دونم. سارا پشت سر هم میگه الو الو خوبی سحر، سحر جان حرف بزن. ای واااای سحر جان تو ناراحت نشو من تلاش می‌کنم سیاوش‌ رو راضی کنم تو رو هم با خودمون ببریم. تو رو خدا سحر جواب بده حرف بزن یه مرتبه بغض گلوم ترکید و اشکهام سرازیر شد و با گریه گفتم _ الهی من بمیرم تا همتون راحت بشید. من شب ظلمانی هم نیستم چه برسه به سحر. برو خوش باش از طرف منم به مامان بگو بیخودی ادای مامان بودن‌ رو در نیار تو از صد تا زن بابا هم بدتری. تو فقط همون یه دونه دختری رو که با خودت بردی کانادا داری، من دخترت نیستم دیگه اجازه ندادم سارا حرف بزنه و دکمه قطع رو زدم. هرچی سارا زنگ زد جوابش رو ندادم. نمی‌دونم واقعاً چیکار کنم درمونده درمونده شدم. می‌دونم که سارا برای اینکه منو آروم کنه میگه سیاوش رو راضی می‌کنم ببریمت کانادا . چون سیاوش اصلا از جمع خوشش نمیاد. از وقتی که با سحر ازدواج کرده فقط یک بار خونه ما اومده. به سارا نمیگه نرو اما خودش نمیاد. سرمو گرفتم بالا به خدا گفتم دلم به تو خوش بود که صدام رو می‌شنوی تنهایی‌هام رو می‌بینی، غصه‌هامو می‌بینی، بهم کمک می‌کنی اما تو هم منو نمی‌خوای. من اندازه اون علف هرز هم برات نیستم تو که مالک جهان هستی، یعنی جای من نبود اندازه یک آدم بهم جا بدی و منو ببری توی اون دنیات... کپی حرام⛔️ 💚💕💚💕💚💕💚💕💚
رمان زیبای نرگس (عیار سنج)
💚💕💚💕 💚💕💚💕💚 💚💕💚💕💚💕 💚💕💚💕💚💕💚 💚💕💚💕💚💕💚💕💚 #خدای‌_مهربان‌_من❤️ ✍نویسنده #لواسانی(حبیب الله) #قسمت_۶ خیلی
💚 💚💕 💚💕💚 💚💕💚💕 💚💕💚💕💚 💚💕💚💕💚💕 💚💕💚💕💚💕💚 💚💕💚💕💚💕💚💕💚 ❤️ ✍نویسنده (حبیب الله) چرا منو نبردی. خب حالا میگم بوی دود تقصیر خواهرم بود اما اینکه همسایه ها متوجه شدن چی؟ میخواستی بیان من رو نجات بدن که زنده بمونم و رنج بکشم. باشه اگر من رنج بکشم تو راضی میشی بزار همش عذاب بکشم و تمام رنج‌های دنیا بشه برای من. انقدر گفتم و اشک ریختم که نفهمیدم کی خواب رفت. یه وقت بیدار شدم دیدم آفتاب زده. گفتم بیا همیشه منو بیدار می‌کردی برای نماز صبح اما انقدر محلم ندادی که نمازم قضا شد وضو گرفتم نماز صبحم رو به قضا خوندم. صدای چرخش کلید داخل قفل در اومد. نگاه کردم دیدم ساراست. سلام کرد نمی‌دونم چرا جوابشو ندادم. غصه های من تقصیر این بیچاره نیست. خیلی دوستش دارم، بعد از رفتن پدر و مادرم برام همه کَس بود. هم پدر بود ، هم مادر. از خواهر بودن برام کم نگذاشت جای برادر نداشتم رو گرفت. اما نمی‌دونم چرا دارم باهاش بد اخلاقی می‌کنم. سارا گفت: چیکار کردی سحر چرا خونه انقدر بوی دود میده؟ چرا سیا‌ه و کثیفه به خودت نگاه کردی سوراخ‌های بینیت سیاهه. نگاهی انداختم به دست‌هام گفتم دست‌هام که سیاه نیست. _دست‌هات سیاه نیست صورتت رو نگاه کردی؟ گفتم وضو گرفتم صورتمم تمیزِ. نه سحر جان سیاهی‌ها تو صورتت پخش شده ، خودتو تو آینه نگاه کن، نگاهی تو آینه به خودم انداختم شبیه حاجی فیروزهایی شده بودم که شب‌های عید سر چهارراه‌ها دایره زنگی می‌زنن. از کنار آینه اومدم این طرف سارا خیره شد بهم _خب حالا بگو ببینم چی شده؟ _من که نمی‌دونستم تو برام غذا گذاشتی دیشب اومدم خوابیدم بعد با صدای ملیحه خانم بیدار شدم... کپی حرام⛔️ 💚💕💚💕💚💕💚💕💚
رمان زیبای نرگس (عیار سنج)
💚 💚💕 💚💕💚 💚💕💚💕 💚💕💚💕💚 💚💕💚💕💚💕 💚💕💚💕💚💕💚 💚💕💚💕💚💕💚💕💚 #خدای‌_مهربان‌_من❤️ ✍نویسنده #لواسانی(حبیب الله) #قسم
💚 💚💕 💚💕💚 💚💕💚💕 💚💕💚💕💚 💚💕💚💕💚💕 💚💕💚💕💚💕💚 💚💕💚💕💚💕💚💕💚 ❤️ ✍نویسنده (حبیب الله) دیدن غذا سوخته بوده، بو رفته بیرون زنگ زده آتش نشانی اومدن اینجا غذا رو خاموش کردن و رفتن زد پشت دستش _خاک بر سرم، سحر، چقدر تو سر به هوایی. ده بار به اون گوشی کوفتیت زنگ زدم همش گفت در دسترس نیستی بی حوصله گفتم: _خب چیکار کنم تلفنم گفته در دسترس نیستم، غذامم سوخته، خونمم سیاه شده، تو هم که می‌خوای بری خونه مامان جونت برو دیگه. برو بذار به کارم برسم. اومد جلوم ایستاد. سحر چت شده چرا اینطوری حرف میزنی! خواستم خودم رو بیخیال نشون بدم گفتم _چی چم شده! هیچیم نشده، همین که هست. آه بلندی کشید. تو دختر مومن و با خدایی هستی همیشه خودت نبودی می‌گفتی آدم باید تو هر شرایطی که هست راضی باشه و خدا رو شکر کنه. دستمو به نشونه برو بابا انداختم بالا و ازش فاصله گرفتم که برم توی آشپزخونه دستمو گرفت منو چرخوند سمت خودش نگاه محبت آمیزی بهم انداخت _وایسا ببینم سحر جان خواهرم عزیزم چی شده؟ فقط نگاهش کردم، اشک تو چشماش حلقه زد. ریز سرش رو تکون داد. می‌دونم تنهایی تو رو از پا درآورده. ای کاش ازدواج نکرده بودم.ای کاش مونده بودم. اول تو رو شوهر می‌دادم. انقدر که موقع ازدواج من تو خوشحال بودی که من فکر می‌کردم تو راضی هستی. من رو در آغوش گرفت و با بغض کنارگوشم نجوا کرد _سحر جان آبجی ناراحت نباش درست میشه. اصلا طاقت بغض و گریه‌های خواهرم رو ندارم به خودم گفتم بسه سحر انقدر اذیتش نکن. خودم رو از آغوشش جدا کردم. _ تو راست میگی آبجی حق با توئه اشکال نداره برو ان‌شاالله سفر بهت خوش بگذره. فقط یه قول بهم بده.. _جانم چه قولی _اگر مامان از حال من پرسید بهش بگو سحر گفت به تو هیچ ربطی نداره. پرسشی نگاهم کرد و زل زد توی چشم‌هام... ادامه دارد... کپی حرام⛔️ 💚💕💚💕💚💕💚💕💚
رمان زیبای نرگس (عیار سنج)
💚 💚💕 💚💕💚 💚💕💚💕 💚💕💚💕💚 💚💕💚💕💚💕 💚💕💚💕💚💕💚 💚💕💚💕💚💕💚💕💚 #خدای‌_مهربان‌_من❤️ ✍نویسنده #لواسانی(حبیب الله) #قسم
💚 💚💕 💚💕💚 💚💕💚💕 💚💕💚💕💚 💚💕💚💕💚💕 💚💕💚💕💚💕💚 💚💕💚💕💚💕💚💕💚 ❤️ ✍نویسنده (حبیب الله) یک برگه برداشتم روش نوشتم «به تو هیچ ربطی نداره» گرفتم سمتش _ببین سارا می‌دونم تو نمی‌گی. هر وقت حال من رو ازت پرسید این برگه رو بده بهش بگو سحر برات نوشته سارا سری تکون داد و یه نفس عمیق کشید و خیره شد به من سارا خیلی مهربون و با گذشته می‌دونم این برگه رو به مامانم نشون نمیده اما برای دل خودم این حرفا رو زدم. سارا زنگ زد به یه شرکت خدماتی و دو نفر رو خواست برای تمیز کردن خونه و یه مبلغ پولی بهم داد سحر جان من باید برم این دو نفری که میان اینجا برای نظافت ،خانم هستند این پولم بهشون بده. منم فردا راهی هستم فکر نکنم دیگه بتونم بیام ببینمت از همین جا باهات خداحافظی می‌کنم. بهم قول بده دختر خوبی باشی تا من برگردم. نخواستم ناراحتش کنم. آهی کشیدم باشه برو به سلامت همدیگر رو بغل کردیم و بوسیدیم. خداحافظی کرد و رفت. با رفتنش انگار که همه دل و تن و جونم ریخت زمین. نشستم با صدای بلند گریه کردن، تنهای تنها شدم‌. با صدای چرخش کلید سر برگردوندم سمت در، دیدم بابامِ. اومد توی خونه نگاهی به دور و بر خونه انداخت و گفت _گوساله ی سر به هوا چیکار کردی؟! بلند شدم ایستادم _عه بابا فکر می‌کردم من گوسفندم پس تو منو گوساله می‌بینی؟ یک قدم سمت من اومد دستش رو به نشانه تهدید به سمتم گرفت _سحر زبون درازی کنی انقدر می‌زنمت تا استخونات خورد بشه ازش ترسیدم ساکت شدم و هیچی نگفتم. رو کرد به من حالا چرا اینجا رو تمیز نمی‌کنی؟ بازم هیچی نگفتم فقط نگاهش کردم. عصبی غرید. _سحر با من لج نکن اون از چادر سر کردنت که آبروی منو پیش هرچی دوست و فامیل بود بردی. اینم از این مسخره بازیت ، انقدر میزنمت صدای سگ بدی‌‌ ها... ادامه دارد کپی حرام⛔️ 💚💕💚💕💚💕💚💕💚
رمان زیبای نرگس (عیار سنج)
💚 💚💕 💚💕💚 💚💕💚💕 💚💕💚💕💚 💚💕💚💕💚💕 💚💕💚💕💚💕💚 💚💕💚💕💚💕💚💕💚 #خدای‌_مهربان‌_من❤️ ✍نویسنده #لواسانی(حبیب الله) #قسم
💚 💚💕 💚💕💚 💚💕💚💕 💚💕💚💕💚 💚💕💚💕💚💕 💚💕💚💕💚💕💚 💚💕💚💕💚💕💚💕💚 ❤️ ✍نویسنده (حبیب الله) چقدر دلم می‌خواست بگم آها پس تو منو هم سگ می‌بینی ،هم گوساله و الانم حتماً برای آب و غذام اینجا اومدی اما واقعاً ازش می‌ترسم. دست کرد توی جیبش یه مقدار پول بهم داد گفت زنگ بزن شرکت خدماتی بیان اینجا رو تمیز کنن فردا من میام باید از روز قبلش تمیزتر شده باشه خواستم بگم سارا بهم پول داده ولی صبر نکرد ، تا حرفش تموم شد ازخونه رفت بیرون و پشت سرش در خونه رو زد بهم. دو تا خانم خدماتی اومدن و خونه رو خیلی تمیز و مرتب کردن ازم اجازه گرفتن زنگ زدن قالیشویی اومد تمام فرش‌ها و موکت‌ها رو بردن. خانم‌ها که کارشون تموم شد رفتن رفتار بابام خیلی ناراحتم کردو نشستم به فکر کردن که چیکار کنم که بچزونمش. فکری به سرم زد. لباس هام رو که همه دودی شده بودن و انداخته بودم ماشین لباسشویی از خشک کن در اوردم و روی بخاری خشک کردم و پوشیدم اومدم دنبال یک کلیدساز و آوردمش خونه و گفتم: قفل‌های خونه من رو عوض کن. تو دلم گفتم بابا خان حالا اگر می‌تونی بیا در رو باز کن تو هم اگر خواستی بیای توی خونه من یا باید زنگ بزنی به آتش نشانی یا در رو بشکنی . چقدر دلم می‌خواد بابامو حرص بدم، اون بابای منو سارا نیست بابای بچه‌های اون زنشه که هر روز با هم میرن شمال و مسافرت و می‌گردن. اما برای ما مثل کسی که برای حیواناتش علوفه می‌بره فقط میاد اینجا و بهمون خرجی میده... ادامه دارد... کپی حرام⛔️ 💚💕💚💕💚💕💚💕💚
رمان زیبای نرگس (عیار سنج)
💚 💚💕 💚💕💚 💚💕💚💕 💚💕💚💕💚 💚💕💚💕💚💕 💚💕💚💕💚💕💚 💚💕💚💕💚💕💚💕💚 #خدای‌_مهربان‌_من❤️ ✍نویسنده #لواسانی(حبیب الله) #قسم
💚 💚💕 💚💕💚 💚💕💚💕 💚💕💚💕💚 💚💕💚💕💚💕 💚💕💚💕💚💕💚 💚💕💚💕💚💕💚💕💚 ❤️ ✍نویسنده (حبیب الله) کلید ساز قفل رو عوض کرد، دستمزدش رو دادم و رفت. اومدم نشستم روی مبل. با رفتن سارا دیگه واقعا تنها شدم. اونشب از فکر و خیال خوابم نرفت. تا اذان صبح بیدار بودم .به این فکر میکردم که هیچ کس من رو نمیخواد. رو دست همشون موندم. خواهرم که عاشق شوهرشِ الکی میگه ایکاش شوهر نکرده بودم. پدر و مادرمم که خیلی وقته من رو فراموش کردن، نمی دونم باید چیکارکنم. هزار جور فکر اومد توی سرم. آخر به فکرم رسید که انقدر غذا نخورم تا بمیرم. از روی مبل بلند شدم تمام خوراکی های توی خونه رو جمع کردم ریختم توی چند تا مشمای بزرگ، صبر کردم تا هوا روشن بشه همه رو برداشتم رفتم در خونه ملیحه خانم ، در زدم، در رو باز کرد، بعد از سلام و احوالپرسی گفتم _سارا که نیست منم نمیتونم این همه مواد غذایی رو بخورم اینها رو بدید به کسانیکه نیازمندن‌. نگاهی به مشماها انداخت _مطمئنی سحر جان؟ _بله مطمئنم _سحر جان چیزی برای خودت نگه داشتی؟ گفتم من نیازی ندارم. خدا حافظی کردم اومدم توی خونه، تاشب هر چقدر دل ضعفه گرفتم به گرسنگیم اهمیتی ندادم... عزیزانی که تمایل دارند رمان رو زودتر بخونن میتونن با پرداخت ۴۰ هزارتومان این رمان رو با ۱۹۰ پارت جلوتر بخونن😍 در ضمن در کانال وی ای پی با قول صد درصد روزی ۵ پارت گذاشته می شود 6037701089108903 بانک کشاورزی لواسانی فیش رو برای این آیدی ارسال کنید تا لینک کانال وی آی پی را دریافت کنید 🌹👇👇 @Mahdis1234 کپی حرام⛔️ 💚💕💚💕💚💕💚💕💚