eitaa logo
✮•°. 𝓐𝓴𝓲𝓽𝓼𝓾𝓴𝓲 .°•✮
75 دنبال‌کننده
376 عکس
25 ویدیو
3 فایل
𝑊𝑒𝑙𝑐𝑜𝑚𝑒 𝑡𝑜 𝑚𝑦 𝑤𝑜𝑟𝑙𝑑 𝑜𝑓 𝑠𝑡𝑜𝑟𝑖𝑒𝑠 𝑎𝑛𝑑 𝑡𝑎𝑙𝑒𝑠(𝑎𝑛𝑑 𝑚𝑎𝑦𝑏𝑒 𝑎𝑟𝑡𝑠) :3 ℳℯ : @Im_NatsuGood 𝒟𝒶𝒾𝓁𝓎 : @nanayforever
مشاهده در ایتا
دانلود
𝓦𝓮𝓵𝓬𝓸𝓶𝓮 𝓽𝓸 𝓽𝓱𝓮 𝓻𝓮𝓪𝓵𝓶 𝓸𝓯 𝓲𝓶𝓪𝓰𝓲𝓷𝓪𝓽𝓲𝓸𝓷✨ (« 2026 •.° 𝑴𝒂𝒓𝒄𝒉 28 •.° 𝑺𝒖𝒏𝒅𝒂𝒚 ») 𝑻𝒉𝒆 𝒅𝒂𝒚 𝒕𝒉𝒂𝒕 𝒕𝒉𝒆 𝒇𝒊𝒓𝒔𝒕 𝒔𝒕𝒂𝒓 𝒇𝒆𝒍𝒍 𝒂𝒏𝒅 𝒄𝒓𝒆𝒂𝒕𝒆𝒅 𝒂 𝒌𝒊𝒏𝒈𝒅𝒐𝒎 𝒐𝒇 𝒑𝒆𝒂𝒄𝒆 𝒂𝒏𝒅 𝒍𝒐𝒗𝒆... :) 𝓒𝓸𝓶𝓮 𝓽𝓪𝓵𝓴 𝓽𝓸 𝓶𝓮✨ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_kixsc9&btn=نوشناس.ناتسو ℋ𝒶𝓈𝒽𝓉𝒶ℊ𝓈✨ ℳ𝓎 𝒮𝓉ℴ𝓇𝒾ℯ𝓈✨ : «مقدمه» نیکسیل(تلفظ شده به عنوان نیکسی‌یِل) دختری ۱۴ ساله است که زندگی خود را با بی احساسی میگذرانَد، نه خنده ای، نه اشکی، و هیچ عصبانیتی. در مدرسه او را بخاطر این مسخره میکردند و او به دخترک افسرده ملَقَب بود. پدر و مادر نیکسیل وقتی او ۶ سال داشت از هم جدا شدند و مادر نیکسیل، نینا، حضانتش را گرفت و هرکاری کرد تا نیکسیل بتواند مانند یک کودک معمولی زندگی کند. درحالی که پدر نیکسیل، الکس، او و مادرش را ول کرد تا به زندگی خود با معشوقه‌اش ادامه دهد. نیکسیل در مدرسه سه رفیق صمیمی دارد، مکس، جکسون و اِما. بعد از تولد ۱۵ سالگی خود نیکسیل از وضعیتی که در آن است خسته میشود و تصمیم میگیرد که به مطب دکتر اسمایل برود تا او را درمان کند. دکتر اسمایل به او قرصی میدهد و میگوید که تنها کاری که باید بکند این است که قرص را بخورد و بعد از یک روز او مانند یک "انسان عادی" به زندگی خود ادامه خواهد داد، و این اتفاق هم افتاد اما بعد از مدتی نیکسیل احساسات عجیبی پیدا کرد، صداهایی شنید که به او میگفتند کارهایی بکند که او نمی‌خواست انجام دهد. : Loading...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از Рисованный🎻мир Саймона
نوزدهمین تقدیمی سوم تقديمی‌سوم 🍋برای ناتسوکی عزیزم ممنون بابت شرکتتون عزیزم✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از  ‌ ׂܸ𝒜𝓇𝓊𝓃𝒶.𖤐 ׂܸ ‌۫
‌۫ ‌۫ تقدیم به ناتسوکی✧✧ ‌۫ ‌۫
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
«چپتر یک» اول صبح بود، پرنده ها پرواز می‌کردند و آواز می‌خواندند، صدای صحبت همسایه ها رو می‌توانستم بشنوم. آقای‌اپلگیت: اوه! سلام آقای‌جانسون! صبحتون بخیر. آقای‌جانسون: سلام، آقای‌اپلگیت! صبح شما هم بخیر، سلام من رو به خانم‌اپلگیت برسون! صدای اونهارو نادیده میگیرم و به خواب ادامه میدم، اما صدای باز شدن پرده‌ی اتاقم رو مینوشم و بعد نور آزاردهنده و گرم خورشید باعث میشه که توی تختم غَلط بزنم و روم رو اونور کنم، پتو رو میکشم روی سرم اما بعد یکی پتو رو از روم می‌کشه. نینا: زود باش نیکسی، بیدار شو ببینم دخترک خوابالو! نیکسی: ولم کن، مامان. او کمی تکونم میده. نینا: زود باش دیگه، مدرسه ات دیر میشه. آهی میکشم و بلند میشم و با چشمان نیمه باز شروع میکنم به حرکت کردن به سمت دستشویی، دست صورتم را میشورم و میرم به آشپزخانه تا صبحانه بخورم درحالی که راه میرفتم یک جانور کوچک رو روی شانه ام احساس کردم، کوچک با پاهای پشمالو. نیکسی: صبحت بخیر، فیفی. فیفی عنکبوتی کوچولو و پشمالو که مامان برای اینکه من "خوشحال" بشوم برایم گرفته، خود او خیلی به حیوانات خانگی علاقه‌مند است، برای همین در یک فروشگاه حیوانات خانگی کار می‌کند. سر میز می‌شینم و با چنگال به تخم مرغ پخته شده‌ی جلویم سیخونک میزنم. نینا: الان برات کمی آبمیوه هم میارم. یک گاز از تخم مرغ میخورم، شدت داغی اون زبونم رو میسوزونه، اما هرچی میجویدم و بیشتر میسوختم بازم هیچ حس دردی نمی‌کردم، زبانم می‌سوخت اما قیافه ام اینطور نمی‌گفت. بعد از تموم کردن صبحانه، آماده میشوم و کیف به دوش فیفی را در قفسش میگذارم و با او خداحافظی میکنم. سوار ماشین که شدم مامان آهنگی شاد و آرامش بخش می‌گذاره، در راه مدرسه از یک پارک رد میشیم، آنجا کودکان کوچولو و بامزه ایی هستند که با ذوق و شوق به سمت پدر و مادر های خود میدوند، به مامان نگاه میکنم، میتونم حسرت و اندوه رو توی چشماش ببینم، حسرت داشتن یک دختر کوچولوی عادی. درکش میکنم، منم حسرت داشتن یک زندگی عادی رو میخورم. وقتی از ماشین پیاده میشوم و شروع میکنم به حرکت کردن به سمت در مدرسه، صدای مامان رو می‌شنوم. نینا: نیکسی! صورتم را برمی‌گردانم طرفش. نینا: می‌دونستی تو خاص ترین دختری هستی که من تابحال دیدم؟ نیکسی: منم دوست دارم مامان. او لبخندی میزنه درحالی که به چشمای سیاه و بی احساس من نگاه می‌کنه، به راهم به سمت مدرسه ادامه میدم ولی میتونم صدای او را بشنوم که آرام زمزمه میکند. نینا: منم دوست دارم دختر کوچولوی من
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا