eitaa logo
✮•°. 𝓐𝓴𝓲𝓽𝓼𝓾𝓴𝓲 .°•✮
75 دنبال‌کننده
360 عکس
25 ویدیو
3 فایل
𝑊𝑒𝑙𝑐𝑜𝑚𝑒 𝑡𝑜 𝑚𝑦 𝑤𝑜𝑟𝑙𝑑 𝑜𝑓 𝑠𝑡𝑜𝑟𝑖𝑒𝑠 𝑎𝑛𝑑 𝑡𝑎𝑙𝑒𝑠(𝑎𝑛𝑑 𝑚𝑎𝑦𝑏𝑒 𝑎𝑟𝑡𝑠) :3 ℳℯ : @Im_NatsuGood 𝒟𝒶𝒾𝓁𝓎 : @nanayforever
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
«چپتر سه» بلاخره بعد از اینکه کلاس ریاضی تموم شد، ما به حیات مدرسه میریم تا کمی استراحت کنیم درحالی که جکسون تعریف میکرد که چقدر برای دیدن معلم هنرمون ذوق داره. خانم‌اپلگیت، معلم جدید هنر ما، او بسیار مهربون است و با ما خوب رفتار می‌کند و حتی درس دادن او خوبه. و من او رو خیلی خوب میشناسم زیرا او و شوهرش آقای‌اپلگیت یکی از همسایه‌های ما هستند. معلم قبلی خیلی وقت است که رفته و برای چند هفته ما نتوانستیم کلاس هنر داشته باشیم چون به گفته‌ی مدیر مدرسه: "پیدا کردن یک معلم خوب سخت است، شما باید صبور باشید ای بچه های نمک نشناس!" مدیر ما واقعا پر سروصدا است. بلاخره به کلاس هنر می‌رویم و منتظر می‌مانیم تا معلم هنر وارد کلاس بشه. تا اینکه یک نفر برگه‌ی مچاله شده‌ای رو به سر مکس پرت می‌کنه. مکس : آخ! این چی بود؟! وقتی مکس برمی‌گرده تا ببینه کی اینکار رو کرد، اِما و جکسون هم با کنجکاوی برمیگردن. ؟؟؟ : چیشده مکس؟ نکنه میخوای بری پیش مامان جونت گریه کنی؟ خود خودشه، پیترسون یکی از قلدرهای مدرسه که ی زمانی یکی از نزدیکترین دوست های مکس بود، ولی بعد از اینکه مکس با اِما دوست شد پیترسون شروع کرد به حسودی کردن و یروز پیترسون به اِما تهمت زد که اون اسکیت‌برد جکسون رو آتیش زده و بعد از اون دوستی مکس و پیترسون تموم شد، بعضی وقتها از خودم میپرسم: چطور ینفر می‌تونه اینقدر حسود باشه که به ینفر تهمت بزنه؟ واقعا هنوز باور نمیکنم که اون پیترسونی که یه زمانی خیلی بهش اعتماد میکردم الان بقیه رو آزار میده، حتی دوستای قدیمی خودش رو. مکس : بیخیال پیتر، دست از سرم بردار، حوصله‌ی مسخره بازی هاتو ندارم. پیترسون : اووووووووو، ببخشید قربان نمی‌دونستم که داری با دوست دختر جونت وقت میگذرونی. پیترسون بلند بلند می‌خنده، مکس از سر جاش بلند میشه و می‌ره سمت پیترسون. مکس : برای هزار و یکمین بار، اِما فقط دوست منه همون‌جوری که یه زمانی تو هم دوستم بودی. پیترسون اخم می‌کنه ولی دوباره می‌خنده. پیترسون : آره ولی تو مثل احمقا اون رو به من ترجیح دادی، حتی اهمیتی به دوستیه چند سالمون ندادی. مکس : تو به اون تحمت زدی! پیترسون : من به هیچکس تحمت نزدم! واقعیت رو گفتم! بلاخره خانم‌اپلگیت وارد کلاس میشه. پیترسون به صندلیش برمیگرده درحالی که نگاه های خشمگینی به مکس میندازه. خانم‌اپلگیت : سلام به همگی، همون طوری که آقای مدیر بهتون گفته من خانم‌اپلگیت هستم، معلم هنرتون. به مکس نگاه میکنم و بعد به پیترسون و به فکر فرو میرم، چرا؟ واقعا چرا؟ می‌خوام بدونم دلیل اینکه پیترسون اینقدر تغییر کرده چیه؟ بعضی وقتها احساس میکنم که اصلا اون پیترسون نیست، انگار پیترسون مرد و یکنفر دیگه متولد شد و وقتی هم که این اتفاق افتاد مکس سعی کرد که ناراحتیش رو قایم کنه، ولی معلوم بود که بخاطر اینکه نزدیک‌ترین دوستش رو از دست داده ناراحته، این باعث میشه که بیشتر به فکر فرو برم.... مکس زیر اون لبخند بزرگ و احمقانه‌اش چه چیزی رو پنهان کرده؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پارتای یک و دو رو اون بالا بالا ها گذاشتم، با اینکه کسی اهمیت نمیده ولیخب گفتم که بدونید🤷‍♀