eitaa logo
ندای رضوان🇮🇷
5.1هزار دنبال‌کننده
9.8هزار عکس
3.8هزار ویدیو
90 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
۱ معلم ابتدایی بودم و با وجود سختیهای شغلی و گذروندن دوران بارداری پرخطر پسر اولم بدنیا اومد.وقتی چهارماهش شد حالم بد میشد حالت تهوع و سرگیجه ی شبیه ویار بارداری.پسرم دچار نوعی بیماری مشکلات تنفسی بود و مدام به دکتر مراجعه میکردیم. حال جسمی بد فرزندم و حال روحی خراب و خسته ی خودم کم بود که این حال جدید جسمی هم بهش اضافه شده بود. مادرم و زنداداشم میگفتند نکنه حامله ای میخندیدم و میگفتم پسرم هنوز چهار ماهشه مگه میشه ؟ یروز اونقدر حالم بد بود که رفتم دکتر برام ازمایش نوشت وقتی جواب رو نشون دکتر دادم گفت بارداری . باورم نمیشد من هنوز مرخصی زایمان اولم تموم نشده بود و بارداری دومم اتفاق افتاده بود. فکر اینکه اطرافیان اگه بفهمند به همین زودی دوباره باردار شدم چی ممکنه پشت سرم بگن داشت دیوونم میکرد... ادامه دارد کپی حرام
۲ نمیدونم چرا در اون شرایط اصلا به فکر اوضاع جسمی پسرم نبودم و مدام حرف مردم و چیزهایی که میدونستم پشت سرم خواهند رو در ذهنم مرور میکردم. اتفاقا وقتی به یکی از دوستانم برای درددل عنوان کردم که باردارم کلی مسخرم کرد که چرا عین ننه بزرگهای قدیم مراقب نبودم و به این زودی باردارم شدم. همون روزها تصمیم قطعیم رو گرفتم و چون هنوز همسرم چیزی از بارداربم نمیدونست مصمم بودم که جنین رو سقط کنم. برای همین به دکتر مراجعه کردم ولی دکتر گفت به هیچ عنوان این کارو نمیکنه .اما با سفارش دوستم تونستم از یه دکتر با مبلغ گزاف و خیلی بالایی امپول تهیه کرده و‌ بچه رو سقط کنم. بماند که پس از سقط بخاطر خونروزیزی های مکرر و بیش از حد خودم دوهفته در بینارستان بستری شدم و وقتی همسرم فهمید باردار بودم و سقط کردم چقدر از دستم ناراحت شد و بهم غر زد و حتی در طول او ندو هفته که بستری بودم اجازه نمیداد پسرم رو ببینم. ادامه دارد کپی حرام
۳ معتقد بود ادمی که به همین راحتی پا روی دستورات خدا میذاره و بچه ی بیگناه داخل شکمش رو میکشه قابل اعتماد نیست و نمیتونه پسر مریضش رو به دستم بسپره چرا که شاید دوباره تسلیم شیطان شده و برای خلاصی از زحمات بیماری اون بچه بلایی به سرش بیارم. حرفهای شوهرم من رو روزی هزار بار به مرز جنون میرسوند خسته تر از اونی بودم که بخوام باهاش کل کل کنم. وقتی مرخص شدم برخلاف تلاشهای مادرم به خونه ی خودم رفتم تا پیش بچم باشم. از اون روز بدبختی به من رو اورد. تا رسیدیم خونه چاه فاضلاب سرویس بهداشتی گیر کرد ‌و مسدود شد و تا دوروز درگیر بنایی و این طور بند و بساط بودیم. هنوز فارغ از اون مساله نشده بودم که کمرم رگ به رگ شد و دوباره در بستر بیماری افتادم و تا مدتها نمیتونستم پسرم رو در اغوش بگیرم. تازه داشت بهبودی حاصل میشد که همسرم تصادف کرد و از ناحیه ی صورت و سر دچار اسیب شد ادامه دارد کپی حرام
۴ لکه خونی در مغزش ایجاد شد تا مدتها پسرم رو پیش مادرم و مادرشوهرم و دیگران میگذاشتیم و درگیر بیمارستان و مداوای شوهرم بودیم تازه سلامتی همسرم حاصل شده بود که دوباره خونریزی رحمی داشتم و علاوه بر اون دیسک گردنم عود کرده بود .خلاصه بمدت دوسال ونیم درگیر بیماری های مختلف و مشکلات عدیده در زندگیم بودم یه روز که خسته از اینهمه مشکلات پی در پی بودم به این فکر میکردم که پسرم رو مدتهاست بی غم و غصه و یک دل سیر بغل نگرفتم پسرم در استانه ی سه سالگی بود اما من اصلا نفهمیدم چطور بزرگ شد. یاد افکار زمانی که بچه رو سقط میکردم افتادم.فکر مردم بودم و حرفهایی که ممکنه در موردم بزنند. همون مردم الان هم پشت سرم حرف میزدند. به گوشم رسیده بود هرکدوم چه حرفهایی میگن. بخاطر اینکه بچه ش رو سقط کرده خدا زندگیش رو بحال خودش رها کرده ادامه دارد کپی حرام
۵ بخاطر کشتن بچه ی توی شکمش مورد خشم و غضب خدا قرار گرفته بخاطر سهل انگاری باردار شد و بعدم براحتی بچه شو کشت. بخاطر اینکه بچه ی توی شکمش رو کشت خدا هم کاری کرد نتونه بچه ی اولش رو بدون دردسر و یه دل سیر بغل بگیره. خدا من من چه خبطی کرده بودم. بخاطر حرف مردم بچه ای که از وجود خودم بود کشته بودم و دوباره مورد قضاوت اونها قرار گرفته بودم و‌ حرفهای که پشت سرم میزدند مثل تیر به قلبم میخورد... همون مردمی که بخاطر زهر حرفهاشون بچه رو سقط کرده بودم حالا بدترش رو میگفتند. یروز که به خواهرو مادرم گله میکردم مادرم مثل همیشه زبون به نفرین باز کرد اما خواهرم با رویی خوش ازم خواست برای سبک کردن بار گناهم توبه کنم. گفت مردم بیکار همیشه حراف همیشه وجود دارند که مصداق داستان اون پیرمرد و نوه ش باهات رفتار کنند هرکاری کنی یه ایراد از کارت میگیرند ادامه دارد... کپی حرام
۶ پس بهتره طبق دستورالعملهای دین پیش بری که لااقل بدونی راه درست زندگی رو پیش رفتی و اگه مورد قضاوت دیگران هم قرار گرفتی لااقل بدونی راهت غلط نبوده. من توبه کردن بلد نبودم حتی نماز هم نمیخوندم خواهرم بهم توصیه کرد نماز بخونم و با خدا درددل کنم و بابت کشتن و سقط اون بچه ازش عذرخواهی و توبه و استغفار کنم شاید خدا گشایشی در زندگیم میکرد. خسته بودم از اونهمه دردسر های پی در پی. انگار خدا منتظر نشسته بود تا من بهش رو بیارم همینکه توبه کردم درهای رحمتش رو بروم باز کرد و همه ی مشکلات و‌دردسرهام یکی یکی حل شد. از اون موقع به بعد هیچوقت حرف مردم برام مهم نبود ... خواست خدا بر این بود که دیگه بچه دار نشم چون دکترم بخاطر مشکلات رحمی من رو از بچه دارشدن منع کرده بود اما ازینکه میتونستم بی درد سر حواسم رو بدم به ترتبیت و پرورش پسرم برام کافی بود پایان کپی حرام