#فریبکاری ۱
دانشجو بودم و به جز مسافرت با دوستام و مهمونی کاری نمیکردم
سال سوم و خوش گذرونی و باشگاه رفتن تنها چیزهای مهم زندگیم بودن کار جدی دیگه ای نمیکردم اگر با دخترها در ارتباط بودم
فقط برای سرگرمی بود و همه ی رابطه هام کوتاه مدت بود به نظرم عشق آتشین
و رابطه طولانی مدت فقط حماقت بود تمام دغدغه ام این بود بتونم هیکل ورزشکاری و خوبی داشته باشم !!! یکی از تفریحات سالم زندگیم که خیلی بهم خوش میگذشت بازی دادن دختر ها بود سال دوم دانشگاه با یه دختری دوست شدم بنظرم دختری که با پسر دوست میشه خودش اجازه سواستفاده رو به پسر میده وگرنه پسر چطور میخواد بهش نزدیک بشه؟ شما وقتی در خونتون رو میزنن تا زمانی که درو باز نکنید کسی نمیتونه وارد بشه وقتی با پسر دوست میشن به پسره اجازه میدن که هر کاری دلش خواست با اینا بکنه یه دختری تو سال دوم دانشگاه از من خوشش اومد و هر کاری کرد تا بالاخره وارد رابطه شدیم مدام سعی میگرد نظرمو جلب کنه یا کاری کنه که عاشقش بشم منم یه مدت تظاهر کردم و وقتی که دیگه برام تکراری شد ولش کردم چون نمیخواستم تمام وقتمو بذارم برای یه دختر، اون دختر اسیب بدی دید و خیلی حالش خراب شد مدام واسطه و پیغام میفرستاد که من دوباره باهاش وارد رابطه بشم اما قبول نکردم اخرین پیامش این بود واگذارت میکنم به خدا و بعدم خودشو کشت حتی مرگشم منو ناراحت نکرد چون میخواست اینکارو نکنه من که نگفتم خودشو بکشه میخواست انقدر ضعیف نباشه که وابسته یه پسر بشه و اینجوری زندگیشو خراب کنه
تمام پول تو جیبی و وقتم برای باشگاه بود و حاضر نبودم به خاطر هیچی ازش دست بکشم
ادامه دارد
کپی حرام
#فریبکاری
تا اینکه یه روز تو حیاط دانشگاه چشمم افتاد به یه دختر ریزه میزه که موهاش شلخته از مقنعه بیرون ریخته بود و داشت ساندویچ گاز میزد همینکه گاز زد یهو سس ساندویچ مالید روی دماغ و دهنش خندم گرفت .....
مثل دختر بچه ها با دست پاکش کرد به نظرم خیلی ناز بود و دلم رفت براش روزها میگذشت و گه گاهی اون دخترو میدیدم صورت ریزه میزه و با نمکی داشت چشماش درشت و مشکی بود آرایش زیادی نداشت هر موقع میدیدمش یاد اون روزی میافتادم که کل صورتش سسی شده بود و ناخودآگاه لبخند میومد روی صورتم
کم کم فهمیدم از وقتی به نیت دانشگاه میرم بیرون به فکر اونم و دلم میخواد ببینمش با دیدنش دلم ضعف
میرفت و دائم نگاهم بهش بود
از دوستام خواستم آمارش رو دربیارن و فهمیدم سینگله و قبول کرده شماره ام رو بگیره اون شبی که منتظر بودم بهم زنگ بزنه رو فراموش نمیکنم صبح نگام به گوشی بود
تا
نمیدونم چم شده بود خودمم باورم نمیشد همچین حالی دارم
تا بالاخره زنگ خورد گوشیم و سریعا برداشتم و رابطه ما شروع شد
داشت
سحر سال اول دانشگاه بود دختر آروم و بامزه ای بود و من جونم براش میرفت احساس میکردم قلبم براش از سینه بیرون میزنه اونم خیلی دوسم چندماهی از رابطه مون گذشت که سحر بهم گفت سامان بهتر نیست بیای خواستگاریم تا همه چی بین ما رسمی بشه؟ بهش گفتم من از خدامه تو رسما مال
من بشی ولی من نه کار دارم نه پول خانواده ات قبول نمیکنن سحر
گفت:
تو بیا نگران نباش من همه چی رو درست میکنم
ادامه دارد
کپی حرام
#فریبکاری ۳
سحر گفت: تو بیا نگران نباش من همه چی رو درست میکنم خیالت راحت هیچی نمیشه ولی حداقل از این وضعیت در میایم و یه زندگی خوب رو شروع میکنیم
قضیه رو با خانواده ام درمیون گذاشتم و همه شون مخالفت کردن میگفتن با این شرایط خانواده اش قبول نمیکنن ولی با اصرارها و گیر دادن من مادرم قبول کرد به مادر سحر زنگ بزنه و قرار آشنایی بذاره اون شب دل تو دلم نبود وقتی گل و شیرینی به دست در خونشون رو زدیم باباش با روی باز و مهربانی به استقبالمون اومد و فهمیدم با خانواده خوبی طرف هستم
پدر و مادرش خیلی مهربان و حمایت گرانه برخورد کردن گفتن دوسال بهت وقت میدیم هم پول جمع کنی هم کار پیدا کنی بعد بیا خواستگاری رسمی این مدت هم محدود و زیر نظر ما میتونید گاهی با هم در ارتباط باشید منو سحر خیلی خوشحال بودیم و من از فردای اون روز رفتم دنبال کار اما شغلی پیدا نمیشد از بابام مقداری پول گرفتم و با دوستم به صورت شراکتی یه کافه زدیم کافه نیاز داشت ۲۴ ساعت اونجا باشم از کافه میومدم میرفتم کتابخونه درس میخوندم که فقط درسارو پاس کنم و هیچی از زندگی نمیفهمیدم تو شبانه روز فقط ۴ ساعت میخوابیدم و بقیش یا درس
میخوندم یا کار میکردم دیگه رنگ باشگاه رو ندیدم منی که جونم به باشگاه وصل بود و چند سال تمام وقت و پولم رو براش گذاشته بودم مجبور شدم کلا کنارش بذارم گاهی از همون ۴ ساعت خواب میزدم که سحر رو ببینم و گاهی ببرمش بیرون
ادامه دارد
کپی حرام
#فریبکاری ۴
یکسالی میگذشت و زیر نظر خانواده ها همدیگرو میدیدیم کارهای کافه روی روال داشت پیش میرفت و منم ترم آخر بودم سحر قرار بود بره تهران چند روزی خونه ی خاله اش صبحش رفتم دیدنش خیلی پریشون گفت حمید خواب دیدم تو راه تصادف کردم و مردم خیلی میترسم انقدر که دوست ندارم برم خونه خاله ام
یهو جا خوردم و بدنم یخ کرد ولی به روی خودم نیاوردم بهش دلداری دادم و گفتم نگران نباش عزیزم
به این فکر کن وقتی برگردی باز همدیگه رو میبینیم و کمتر از یکسال دیگه مال همدیگه میشیم چشمای سحر برقی زد و سوار اتوبوس شد و رفت
خیلی نگران بودم و دلشوره داشتم اما وقتی سحر زنگ زد و گفت خونه ی خالشه خیالم راحت شد سفر یک هفته ای سیما ، ۲۰ روز طول کشید!!!!!!
و من زیاد ازش خبر نداشتم کمتر زنگ میزد یا جواب تلفنم رو میداد دل تو دلم نبود زودتر بیاد و ببینمش خیلی دلتنگش بودم و دلم میخواست زودتر برگرده سابقه نداشت انقدر از هم دور بشیم
روزی که قرار بود برسه با یه دسته گل رفتم ترمینال استقبالش وقتی صورتش رو دیدم از ذوق مثل بچه ها میخندیدم اما سحر زیاد سرحال نبود ازم تشکر کرد و گفت خسته راهم و منم رسوندم خونه شون اما انتظار همچین برخوردی رو از سحر نداشتم فکر میکردم اونم از دیدن من خیلی خوشحال بشه
سحر از ده تا پیامم یکیش رو جواب میداد هروقت میگفتم بریم بیرون بهانه میاورد و همه ی اینا باعث شد دعوای بدی بکنیم
بهش گفتم : چت شده خب ؟ حداقل حرف بزن من باید بدونم
گفت: چرا فکر میکنی باید همه چی رو بهت بگم
گفتم : چون من شوهرتم .
ادامه دارد
کپی حرام