eitaa logo
ندای رضوان🇮🇷
5.1هزار دنبال‌کننده
9.8هزار عکس
3.8هزار ویدیو
90 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
۱ این خاطره مال زمانی هست که سرباز بودم و میرفتم شهر دیگه ای، هر موقع میومدم خونه مادرم کلی دعا میکرد و میگفت دست امام علی به همراهت همیشه برام از پاکی میگفت، میگفت شاید زنا هر مدلی تو خیابون بگردن یا هر پیشنهادی بدن ولی تو باید خود دار باشی قرار نیست اونا خودشونو جمع کنن که تو به گناه نیافتی هنر اینه که تو وقتی تو جایی هستی که زمینه گناه چیده شده و همه چیز محیا هست خودت رو از اونجا نجات بدی وگرنه هر کسی خودشد حبس کنه ی جایی و بساط گناهی برای خود داری نباشه نمیتونه ادعای پاکی کنه هنر اینه که بتونی جلوی خودت رو بگیری حرفهای مادرم اویزه گوشم بود قرار شد مرهصی بعدی روز عاشورا بیام خونه مادرمم میگفت بیا تا با هم نذری بپزیم اون زمان ارزوم بود که سربازیم تموم بشه و بتونم زن بگیرم خیلی دلم میخواست تشکیل خانواده بدم ولی میدونستم با این اوضاع مالی ممکن نیست برام ❌کپی حرام⛔️
۲ مادرم همیشه ی پولی میذاشت کنار و میگفت بیمه حضرت زهرایی و خیالم راحته بلایی سرت نمیاد تو دلم اینکارو بی فایده میدونستم و میگفتم عجل دل خوشی داره مادر من ولی در ظاهر خودم رو مایل نشون میدادم که دلش نشکنه اون روز هم مثل همیشا خداحافظی کردیم و حرکت کردم به سمت ایستگاه قطار حرفهای مادرم تو سرم دوره میشد ادم خیلی مذهبی نبودم اما حواسم جمع بود وارد ایستگاه شدم و بلیط گرفتم از شانسم نیم ساعت دیگه قطار حرکت میکرد تو ایستگاه منتظر نشستم که چشمم به ی زن حدودا سی ساله با ی دختر دوازده ساله خورد از حرفهاشون و صداشون که بهم میرسید فهمیدم هم مسیر هستیم اونا هم بلیط گرفتن، بالاخره نیم ساعت گذشت و به سمت قطار حرکت کردم کوپه خودم رو پیدا کردم و داخلش نشستم که دیدم اونها هم پشت سرم‌ وارد شدن ❌کپی حرام⛔️
۳ وقتی وارد شدن نگاه خاصی بهم انداخت و گفت عه وا شما هم اینجایید؟ نکنه ما اشتباه اومدیم شماره کوپه رو از بلیطش دیدم و بهش گفتم درست اومدن اونا هم‌نشستن گاهی میدیدم که رفتارهای خاصی از خودش نشون میده اما فکر میکردم اتفاقیه اما کم کم دیدم از قصد انجام میده کلافه شده بودم و اون دختر ۱۲ ساله اصلا حواسش نبود از کوپه بیرون اومدم داخل راهرو ایستادم کمی که ایستادم پاهام خسته شدن ولی از اینکه برگردم و دوباره رفتارهای اون زن رو ببینم میترسیدم تا غروب همونجا وایسادم مردم میومدن و رد میشدن چند باری تذکر گرفتم که داخل کوپه برگردم و راهو بستم اما جرات نداشتم برگردم یکی از انتظامات قطار اومد بهم گفت بار چندمه میگم برید اقا چرا وایسادی اینجا؟ گنگ نگاهش کردم و حرفی نزدم سر به زیر به داخل کوپه برگشتم ❌کپی حرام
۴ وقتی برگشتم با چشمهای خودم برق داخل چشم های اون زن رو دیدم سرجام نشستم و به زمین خیره شدم اون زمان ها مثل الان گوشی نبود که ادم سرگرم باشه ناخواسته چشم هام یالا میومد و روی اون زن خیره میشد تمام تلاشش رو میگرد که منو با خودش جذب کنه دوباره به بیرون خیره شدم و کلامی حرف نمیزدم با اون دختر بچه حرف میزد و مستانه میخندید فکرم رو بردم سمت حرفهای مادرم تا به نظرم نیاد به اطراف نگاه کردم و دست اخر نتونستم طاقت بیارم از کوپه بیرون زدم موقع بیرون رفتن شنیدم که اروم گفت تا موقع خواب طاقت بیار سخته ولی میگذره تازه فهمیدم چه قصد شیطانی تو سرش داره نفس عمیق میکشیدم و شیطان داشت تلاشش رو میکرد تا منو قانع کنه ❌کپی حرام
۵ تا موقع خواب خودم رو سرگرم کردم وقتی که اخر شب شد چشمکی زد و اروم به اون دختر بچه گفت خوابت نمیاد؟ اونم با سر گفت اره و رو به من کرد ما خوابمون میاد میخوایم صندلی ها رو تبدیل به تخت کنیم شما خوابت‌نمیاد؟ اروم‌گفتم نه من میخوام بشینم ابرو بالا زد ای بابا بیا بخواب شماهم حالا سخت هست همگی کنار هم باشیم ولی ی شبه دیگه اهمیتی ندادم صندلی هاشون رو به تخت تبدیل کردن و اون دختر کنار شیشه خوابید و خودشم‌خوابید وسط همش اشاره میکرد که بیا و بخواب اهمیت نمیدادم چندین بار دستشو به پاهام زد و اشاره میکرد کنارش بخوابم اما محل ندادم و از کوپه خارج شدم داخل راهرو ایستادم تا خود صبح همونجا بودم اینارو گفتم‌که بدونید پاک بودن و موندن سخته خیلی هم سخته مخصوصا برای منی که تو اون سن پر از نیاز بودم‌اما جلوی خودم رو گرفتم انقد راحت خیانت نکنید و اخرم بگید متوجه نشدم و دست خودم‌نبود اون شب اگر اتفاقی هم‌میافتاد کسی متوجه نمیشد ولی من نخواستم چون برای خودم ارزش قائلم . ❌کپی حرام