eitaa logo
[نگاه ِ تو]
381 دنبال‌کننده
625 عکس
65 ویدیو
2 فایل
من، بی نام ِ تو‌ حتی یک لحظه‌ احتمال ندارم. چشمان تو‌ عین الیقین من،‌ قطعیت "نگاه ِ تو‌" دین من است.‌‌‌ [قیصر امین‌پور] ‌ ‌ 🌱 روایت لحظه‌های زندگی 🌱‌ ‌ ‌ هم‌صحبتی: @MoHoKh ‌هم‌صحبتیِ ناشناس: https://daigo.ir/secret/21385300499
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ ‌ ‌✍️ خیلی وقت‌ها به آدم‌های معمولی و به زندگی‌های معمولی، غبطه می‌خورم. به آدم‌هایی که همه‌چیزشان معمولی است. از قیافه و ظاهر بگیر تا اهداف و آرزوها. از به دنیا آمدن بگیر تا مردن. آدم‌هایی که نه شادی‌هایشان خیلی عجیب است نه غم‌هایشان خیلی عمیق. نه عاشق می‌شوند و نه فارغ؛ نه پولدارند نه فقیر. انگار یک روکشِ معمولی بودن روی تمام زندگی‌شان کشیده‌اند. آدم‌هایی که فارغ از هیاهوی دنیا و مافیها، در یک گوشه نسبتا امن، چند سالِ عمر را می‌گذرانند تا تمام بشود. آدم‌هایی که هم خودشان و هم دوروبری‌هایشان همه معمولی‌اند. آدم‌هایی که قرار نیست خیلی چیزها را در این دنیا ببینند، بشنوند، بدانند و تجربه کنند؛ و به ازای همه این ندیدن‌ها، نشیندن‌ها، ندانستن‌ها و تجربه نکردن‌ها، خیلی راحت‌تر، روزهایشان به شب، و شب‌هایشان به صبح می‌رسد. 🖇 لینک هم‌صحبتیِ ناشناس @Negahe_To
‌ ‌ 📚 کاش بتوان در پیری، چیزی از سادگیِ کودکی را زنده نگه داشت. 🖇 لینک هم‌صحبتیِ ناشناس @Negahe_To
‌ ‌ 📚 برای آدم بودن کمی ساده‌لوحی لازم است؛ با کمی خوش‌باوری برای زنده ماندن و تحمل زندگی. 🖇 لینک هم‌صحبتیِ ناشناس @Negahe_To
‌ ‌ ‌با اینا زمستونو سر می‌کنم. @Negahe_To
هدایت شده از | آنچه نگفتم |
في ليله الرغائب كم أنا راغبٌ إليك در شب آرزوها چقدر رغبت به تو دارم
‌ ‌ ‌✍️ امروز برای دانشجوهایم توضیح دادم که چرا وقتی یک عالمه (بخوانید بی‌نهایت) عدد یک را با یک عالمه (بخوانید بی‌نهایت) عدد منفی یک، جمع می‌کنیم نتیجه صفر نمی‌شود. امروز ذهن‌شان را از هزار چیزِ محدودِ دوروبرشان، برداشتم بردم به دنیای نامحدود. به بی‌نهایت. ‌ ‌راستش دلم می‌خواست تمام کلاسِ امروز را درباره خدایی که بی‌نهایت است حرف بزنم. درباره اینکه ما می‌توانیم چه‌قدر زیاد به او نزدیک بشویم یا زبانم لال چه‌قدر زیاد از او دور بشویم. درباره اینکه چه‌قدر دلم برایش تنگ شده و چه‌قدر دوست دارم در ماه رجب، رغبت‌هایم بشود همان‌ها که او می‌خواهد و البته، در واقعیتِ زندگی، چه‌قدر از این فکر، دور افتاده‌ام. ‌اینها را نگفتم برایشان. فقط گفتم کاربردِ واقعی ریاضی در زندگی همین‌هاست. کلاس امروز که تمام شد، یک دلخوشیِ کوچکِ شیرین آمد نشست گوشه قلبم. دلخوشیِ اینکه در ذهن‌های قشنگ‌شان، مفهومِ بی‌نهایت، گره خورده به خدا. 🖇 لینک هم‌صحبتیِ ناشناس @Negahe_To
Reza Bahram ~ Music-Fa.ComReza Bahram - Del.mp3
زمان: حجم: 3.8M
‌ ‌🎼 تقویم میگه یه هفته است زمستون شروع شده. پس چرا پاییز تموم نمیشه؟ بی‌عشق جهان یعنی یک چرخش بی‌معنی 🖇 لینک هم‌صحبتیِ ناشناس @Negahe_To
‌ ‌ ‌🌧 خدایا ممنونم ازت که با ما با لطف و مهربونیت برخورد می‌کنی نه با عدلت... @Negahe_To
هدایت شده از حرفیخته
¤ رحمت به شب، که همه چیز غلیظ‌تر می‌شود. شب‌ها، چراغ‌ها روشن‌تر می‌شود و صداها بلندتر، احساس‌ها عریان‌تر و به بیان نزدیک‌تر، شب، چسبندگی‌ای دارد ‌که نمی‌شود از آن دل کند، تنهایی در شب بیشتر می‌چسبد و هم‌نشینی هم. خواب در شب لذیذتر است و بیداری هم. خوردنی‌ها، در شب گواراترند و بوها غلیظ‌تر. رحمت به شب و دوچندانیِ تجربه‌ها در آن. ¤ @harfikhteh
هدایت شده از ریحانه
هدایت شده از ریحانه
❤️ مادر نصفه‌نیمه 💌 روایت‌هایی زنانه درباره‌ مادرانگی 🔻 بعد از پدرومادرش، اولین نفری بودم که از وجودش باخبر شدم. پشت تلفن از هیجان. جیغ کشیدم. بچه‌ها را همیشه دوست داشتم. فکر می‌کردم دوست داشتنِ خواهرزاده یعنی همان دوست داشتنِ بقیه بچه‌ها؛ فوقش به توان ده. شبِ تولدش، هشتمِ محرم بود. در مراسم روضه بودم. خواهرم زنگ زد و گفت دارد می‌رود بیمارستان. دست‌وپایم را گم کردم. یک اضطرابِ ناشناخته به دنیایم پا گذاشته بود. اولین بار که دیدمش شبیه یک موجودِ فضایی بود که از کُره دیگری به سرزمین من آمده بود. فکر نمی‌کردم اینجور گیر بیفتم. اولین بار که در آغوش گرفتمش، کار تمام شد. همه‌چیز به‌هم ریخت. مثل فیلم‌های تخیلی، انگار یک‌دفعه طوفانی آمد و همه‌جا را گردوخاک گرفت. بعد که هوا دوباره صاف شد، دنیا برای همیشه عوض شده بود. 🔹 ‌حالا روزبه‌روز دارد بزرگ‌تر می‌شود. با بزرگ شدن، خیلی چیزها فرق می‌کند. مثلا وقتی می‌بینمش، مثل قبل راه نمی‌دهد که توی بغلم نگه دارمش. بزرگ‌شدنش را می‌فهمم ولی نمی‌فهمم چرا عشق و دلتنگی‌ام هم دارد مدام بیشتر می‌شود. خیلی وقت‌ها مجبورم به روی خودم نیاورم که چه‌قدر دلم برای بودن، حرف زدن و در آغوش کشیدنش تنگ می‌شود. چندوقت یک‌بار که اسمش، «عشقِ خاله»، روی گوشی‌ام می‌افتد و با صدای نازک تودماغی «سلام خاله» می‌گوید، شادی، مثل یک شربت آبلیموی خنک وسط ظهر تابستان، می‌آید و حالم را جا می‌آورد. از الان مثل مردها، به جای اینکه بگوید: «دلم برات تنگ شده»، از درودیوار حرف می‌زند. از اینکه با دوچرخه‌اش تا فلان‌جا تنهایی رفته. از اینکه یک دندان شیری دیگرش هم افتاده. از اینکه فقط تا دوشنبه می‌رود مدرسه. 🔻 منتظر بودم کمی بزرگ‌تر بشود تا درباره اهمیت و ماندگار بودن اولین‌ها برایش حرف بزنم. اما او بود که پیشدستی کرد. هفت‌ساله که شد، روز مادر، اولین دفتر مشقش را کادوپیچ شده، برایم هدیه آورد. «خاله، من می‌دونم تو اولین کارای خوبی که من یاد می‌گیرم رو خیلی دوست داری. برای همین اولین دفتر مشقم رو که توش خوندن، نوشتن یاد گرفتم برای تو آوردم». بعد هم صبر نکرد تا من سؤال بعدی را بپرسم. «امروز برات کادو آوردم چون خاله هم مثل مادره دیگه». بوسیدمش و زیر لب گفتم: «آره مثل مادره، فقط یه مادر نصفه‌نیمه». ✍ فاطمه اختری، رسانه «ریحانه»؛ 🔰 مجموعه‌ روایت «بهشت‌آفرین» رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 🖥 @khamenei_reyhaneh