Melanie Martinez12 - EVIL.mp3
زمان:
حجم:
10.5M
00:34
See, the horns on my head, they're from goddesses
Goddesses, on God
No, I never knew what it meant
What it meant to be content with you
Everything I expressed, I professed
It never quite made it through
Said, "It's all in my head," all in my head
Whenever I spoke my truth
No, I won't defend you to all my friends
This time, I refuse
If you bite my hand again
I will never feed you, you can call me evil
Take it to the grave if you wanna play pretend
I won't be mistreated, please call me conceited
Took me way too long to put this to bed
Loving you was lethal, guess that makes me evil, evil
ما خیلی شبیه همیم.
تو اولین کسی بودی که یادم دادی چطوری کارتها رو بر بزنم؛ چطوری با یه حرکت کوچیک، یه کارت رو جلوی چشم همه غیب کنم و بعد از پشت موهای دوستام بیرونش بکشم، انگار که هیچوقت از اول هم اونجا نبوده.. تو بهم یاد دادی که همیشه لازم نیست سریعترین یا قویترین آدم اتاق باشی؛ گاهی کافیه بقیه رو وادار کنی به چیزی نگاه کنن که تو میخوای.
اولین دستهی کارتهام رو تو برام خریدی، تو بودی که یادم دادی چطور با واقعیت بازی کنم، چطور به هر چیزی از دو طرف نگاه کنم و هیچوقت به چیزی که جلوی چشممه، به همون شکلی که هست، اعتماد نکنم.
حالا خودت جلوم وایستادی و ازم میخوای به خودم بیام. میخوای یه «وارث» خوب باشم؛ کسی که بلد باشه راهی رو که براش تعیین کردی، درست و حسابی ادامه بده. انگار نه انگار که همین دستها، همین انگشتهایی که حالا ازم میخوان همهچیز رو همونطور که باید باشه ببینم، یه روزی بهم یاد دادن چطور مرز بین واقعیت و چیزی که فقط به نظر میرسه واقعیه رو محو کنم.
اما نمیدونی هر بار که سعی میکنی چیزی رو که خودت ساختی تغییر بدی، من حتی نمیتونم به حرفهات گوش بدم. چون یه جایی، ذهنم هنوز گیر کرده به دستهات؛ به حرکت انگشتهات بین ورقها، به اون لحظهای که نگاهم رو با یه حقهی کوچیک میدزدیدی و چیزی رو که درست جلوی چشمم بود، ازم پنهون میکردی.
تو ازم میخوای عوض بشم، بابا، ولی من هنوز دارم همون چیزهایی رو به یاد میارم که خودت یادم دادی. هنوز وقتی نگاهم میکنی و ازم میخوای وارث موفقی باشم، به جای صدات، صدای ورقهایی رو میشنوم که بین انگشتهات سُر میخوردن.
تو اولین کسی بودی که بهم یاد داد چطور حقهها رو بشناسم، پس چرا انتظار داری نفهمم که این بار، خودمم یکی از اون حقههام؟
و یهو اون برگشت و گفت "دور آدمها حصارهایی از جنس غم ساخته شده. غمی که خودشون انتخابش کردن." و ما حرفی برای زدن نداشتیم.