Nexus
اهریمن رو راه دادم تو، بازم وقتی صدای در زدنش رو شنیدم نتونستم مقاومت کنم.
inuday | ریتم زندگیaudio-the-rot-rot-by-inuday.mp3
زمان:
حجم:
5.3M
Are you starving so like me?
You're the reason i don't eat
You're the rot, ah
God i'm so in love with my disease
Are you crawling through my dreams?
You're the reason i don't sleep
You're the rot, rot
Agony is seeping through your teeth
Nexus
اهریمن رو راه دادم تو، بازم وقتی صدای در زدنش رو شنیدم نتونستم مقاومت کنم.
سلام/
من درو باز کردم.
نه چون نمیفهمیدم کی پشتشه.
اتفاقاً خوب میدونستم. همونقدر که از صدای در زدنش خسته شده بودم، از خود حضورش هم خسته بودم.
اینقدر پشت در موند که آخرش گفتم خب، بیا تو.
اولش فکر میکردم شاید اگه راهش بدم، آروم میشه. شاید اگه یه جا براش بذارم، دیگه لازم نباشه هی خودشو به در بکوبه.
شاید اگه ببینمش، اگه بشناسمش، اگه کنارش بشینم، همهچی کمتر ترسناک بشه.
اشتباه میکردم.
_
"باز اومدی؟"
"آره. بالاخره خسته شدم از پشت در موندن."
هیچی نگفتم، فقط کنار رفتم.
من همونطور که باید میترسیدم، نترسیدم. همونطور که باید فرار میکردم، نکردم.
نشست روی مبل، پاهاش رو انداخت روی هم.
"پس بالاخره فهمیدی؟"
"فهمیدم چی؟ "
"اینکه بعضی چیزا رو نمیکُشی. فقط براشون جا باز میکنی."
بعد خندید. یه خندهی آروم، کج، و خیلی آشنا.
من رفتم سمت آشپزخونه، همونطور که قهوه آسیاب میکردم، صدای چرخِ قهوهساب با حرفهاش قاطی میشد.
دونهها زیر تیغهها خرد میشدن، مثل فکرهایی که سالها توی سرم مونده بودن و حالا فقط داشتن له میشدن.
"قهوه هم درست میکنی برام؟"
"اگه بخوای."
"تو خیلی مهربونی برای کسی که منو راه داده تو خونهش."
قهوهساز رو روشن کردم.
بخار که بالا رفت، خونه یه لحظه شبیه آرامش شد. یه آرامش دروغین.
از اون آرامشهایی که فقط روکشِ یه خرابیه.
"راستش، دیگه برام مهم نیست."
از توی پذیرایی بوی سکوت اومد.
"این بدترین چیزی بود که میتونستی بگی."
لیوان رو برداشتم، برگشتم سمتش.
"میدونم."
نگاهم کرد. نه با پیروزی. نه با تهدید.
فقط با همون نگاهی که انگار سالهاست این خونه مالِ اونه و من تازه فهمیدم.
اون، همونجا نشست، بیدعوت، بیعذرخواهی، بیاهمیت.
انگار نه انگار اهریمن بود.
انگار فقط یکی بود که یه مدت طولانی در زده بود
و من،
یه روزی،
حوصلهم سر رفته بود
و در رو باز کرده بودم.