مهربونی چیزی نبود که تو وجودم مونده باشه، فقط نقشی بود که سالها انقدر خوب بازی کرده بودم که دیگه هیچکس نمیتونست مرز بین بازی و واقعیت رو تشخیص بده.
Nexus
من فقط یهنفر نبودم که "یه اتفاق بد براش افتاده" من از قبل هم با فقدان، آسیب و بیرحمی دنیا روبهرو
تروما منطق ساده نداره. آدمی که سالها با یه زخم زندگی کرده، حتی اگر طرف مقابل تغییر کرده باشه یا چیزی یادش نباشه، لزوما نمیتونه احساساتش رو خاموش کنه.
فقط میخواستم ببینم چقدر میتونی برای چیزی که اصلاً وجود نداره، بجنگی، اما حالا دیگه حوصلم سر رفته.
وقتی تموم احتمالات رو حذف کردی، هرچیزی که باقی میمونه، هرچقدر هم که بعید به نظر برسه، قطعاً حقیقته.