صبح به صبح جون میکنم برای تکون دادن این حجم عظیمی که مقابلمه و شبا نظاره میکنم که همهچیز به نقطهی اولش برمیگرده، که هیچچیز تغییر نکرده، هیچچیز تغییر نمیکنه.
من نرسیدم واسه غمم عزاداری کنم، جمع شد یه گوشه، خاک گرفت، از یاد رفت و بعد به شکل احساسات دیگه بروز کرد، به شکل خشم، به شکل نفرت، به شکل عصبانیت. موند یه گوشه، بعد شد استرس، شد کمالگرایی، شد ترس، شد عقدهی آزادی، شد طرحوارهی فلان.
"Cause i don't wanna die, and then i start to cry. I wish that i could take it all back; 'Cause i just went to heaven and back."
انسانها هر از چندگاهی میافتند؛ از پا، از نفس، از این ور بوم، از عرش، و در مورد بنده، از لبهی پرتگاه.