Звезда✮
امروز و یادم میمونه
تا ابد و یک روز سومِ بهمنماهِ چهارصد و چهار و به خاطر میسپارم)))))))
اگر درست بخاطر داشته باشم امروز شانزده سال و یک ماه و چهار روز است که پا به این دنیای احمقانه گذاشته ام ، دنیایی که نامردی نگویم اکثر روز هایش فقط تیره و تار بوده است .
پا گذاشتم به این جهانِ پر از آدمیزاد ، این جهانِ پر از افکار و اعمالِ پوچ و بیهوده ، این جهانِ دودوزه باز و...
از حق نگذریم گاهی اوقات هم خوبی های خودش را دارد ، گاهی خوبی های خودش را دارد و چیز هایی جلوی پایم میگذارد که با خود میگویم انگاری که آنقدرها هم پیش خالق فراموش شده نیستم ، کفر نمیگویم اما میدانید گاهی دنیا با آدمی طوری رفتار میکند که فقط میخواهی به گوشه امنِ خودت پناه ببری ، کز کنی و برای دقایقی فقط به دیوار های اتاق چشم بدوزی و چشم بدوزی و چشم بدوزی... و آنقدر محوِ آن دیوار صاف و ساده شوی تا فقط زمان بگذرد بلکه پایان یابد آخر میگویند این نیز بگذرد ، میگذرد ها اما چه فایده که عمر مرا هم با خود همسفر میکند و میبرد ، ذوق مرا ، خنده هایم را ، اشک هایم را ، خوشحالی هایم را تمام وجودم را ذره ذره با خود میبرد تا بالاخره در پیری چیزی از من باقی نمانده و فرسوده شده و زمانی که دیگر چیزی از من باقی نماند دیگر جسمی هم نخواهد ماند و همه چیز تمام میشود.
اما نمیدانم چگونه است که حال هم چیزی از من باقی نمانده است ، چگونه است که اکنون هم تنم خوابیدن را فرا میخواند...
بیخیال... میگفتم ، از آن خوبی هایی میگفتم که دنیا را برایم قابل تحمل میکند ، میدانید اتفاقات خوب زود از یاد ها میروند و کافی است اتفاق ناگواری بی افتد تا دیگر تمام حس های خوب از مغزت بپرند .
اما آخ از آن انسان هایی که میآیند و میشوند خوبی های دنیای تو ، آخ از آن کسی که چهار ماه و شش روز است که شده است تمام خوبی و خوشی های جهانم ، در کنار او جای زخم هایم درد نمیکند یا زخم هایی که اکنون هم دنیا به بدنم میزد را حس نمیکنم . او التیام درد هایم شده است ، نورِ دنیای سراسر تاریکم ، امیدِ روز های نا امیدی ام ، آرامشِ دنیا و شب و روز های پر هیاهو ام و....
در آغوش اوست که فارغ از دنیا تمام حس های خوب را با خود دارم ، زمانی که دستانم را به دور گردنش حلقه میکنم درست همان زمان که سفت و سخت به آغوش میکشَمَش و عطر گیسوان و گردنش را تنفس میکنم در ذهن خود هزاران بار خدا را شکر میکنم از داشتن او . با خود میگویم چطور است که یک نفر حتی آغوشش هم پرستیدنی است؟
تا صبح و از صبح تا آخر دنیا میتوانم همچنان از او بگویم ، از صدای گوشنوازش ، از چشم های مست کننده اش ، از دریای مواج موهایش که مرا در خود غرق کرده از.. از بند به بند وجودش بگویم و خسته نشوم و تمام نشود ، آخر میدانید او توصیف نشدنی ترین مخلوقی است که دیدم !
درکل در کنار تمام این اتفاقات عذاب آور و آدمیزدار های انزجار آور من اورا دارم و در کنار او انسان هایی را دارم که حتی اگر دیگر در زندگی ام هم نباشند از آنها به خوبی یاد میکنم پس شاید از دست دنیا و کارهایش فقط باید به آغوشِ پناهِ امنم بگریزم و بگذارم که این نیز هم بگذرد..
"
این نیز بگذرد ؛
نهمِ خردادماهِ چهارصد و پنج .