eitaa logo
Звезда✮
91 دنبال‌کننده
147 عکس
72 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
می‌دونی عزیزم من ترجیح میدم با راست گفتن دعوامون بشه تا اینکه با دروغ حالمون خوب باشه .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فرشته.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
درست همان موقعی که همه چیز به خوبی پیش می‌رفت ، همه چیز طبق روال خود بود و مشکلات خاصی وجود نداشت ؛ ناگهان با خود گفت:«اگر برای او کافی نباشم چه..؟ اگر نتوانستم به او حس خوبی منتقل کنم چه ؟ اگر نتوانستم به او بگویم که چقدر دوستَش دارم چه ؟ اگر اورا از خود زده کردم چه ؟ اگر...اگر...اگر...» اگر ها مدام در ذهنش پرسه میزدند ، اشخاصِ درون ذهنش هم هرکدام اگرِ دیگری به آنها اضافه می‌کردند ، آنها بحث می‌کردند و او همانند کودکی که هم سن و سالانش به او زور میگویند آرام دو زانویش را بغل گرفته بود و به اراجیفِ آنها گوش می‌سپرد . اشک آرام از گونه اش سر می‌خورد . فریاد می‌زند ، رو به تمام آنها فریاد می‌زند . بس کنید . تمامش کنید . هوار میزند اما صدایش درون هزاران صدایی که در مغزش می‌پیچد ، می‌پیچد و گم میشود . صداها از قبل بلندتر می‌شنود . احساس خفگی به او دست میدهد . تند تند نفس می‌کشد و تلاش میکند از دست آنها فرار کند . کمک می‌خواهد . مدام میخواهد از آن اشخاصِ درونش فرار کند . اذیتش میکنند . همه چیز تقصیر آنهاست . تا به حال چندین باری گفته است که مرا از دستشان نجات دهید اما نمیشود کاری کرد . آنها ، در آغوشش کشیده ند ؛ محکم و عمیق . در خود حلش کرده اند . نفس می‌کشد ، پشت سر هم . با همان افکاری که در مغزش می‌چرخد بلند می‌شود و به کار های روزمره اش ادامه میدهد . همانطور که با صدای بلند سر او فریاد می‌کشند و با یکدیگر جر و بحث می‌کنند . به کار هایش می‌رسد و زندگی اش را میکند ، اما امواج افکارش آرام آرام تکه ای از او را کنده و با خود می‌برد . کار های روزمره اش را میکند و اشک می‌ریزد . چرا فقط دهانشان را نمی‌بندند ؟ چگونه میتواند برای کسی توضیح دهد که در مغزش چی میگذرد . چگونه بگوید که آنها کنار یکدیگر می‌نشینند ، میز گرد تشکیل می‌دهند و برنامه می‌چینند برای کشتن او ، به او پیشنهاد هایی می‌دهند که چگونه میتواند خودش را به کشتن بدهد و چگونه آن را برای آن کار تشویق می‌کنند و به سمت آن کار می‌کشند . هیچ‌جوره نمی‌تواند آن را توضیح دهد ، هیچ‌جوره نمی‌تواند بگوید که چقدر خسته شده است . اصلا بگوید هم کسی هست که متوجه حرف هایش بشود ؟ کسی هست که به او کلمهٔ دیوانه را نبندد ؟ او دیوانه نیست . به خدا که او دیوانه نیست . او هم از خودش خسته شده است ، او هم از صداهای مزاحمِ درون مغزش خسته شده است . او هم میخواهد زندگی کند ، می‌خواهد با حال خوب ادامه دهد ، او هم امید به زندگی دارد . اما آنها اجازه نمیدهند ، هیچ نمی‌داند از کجا آمده اند . هیچ نمی‌داند نخستین باری که سخن گفتند چه زمانی بود . از کجا آمده اند و چرا به جای کمک به او میخواهند تمامش کنند . او میخواهد زندگی کند ، میخواهد در کنار انسان های مورد علاقه اش بماند و زندگی کند ، می‌خواهد برای خودش وقت بگذارد ، می‌خواهد انسان شاد تری باشد او فقط میخواهد یک انسانِ زنده باشد و زندگی کند.. اما چرا آنها فقط دست از سرش بر نمی‌دارند و گورشان را گم نمیکنند . از سر و کله زدن با آنها خسته شده است ، خسته شده است و متوجه این است که آنها دارند موفق می‌شوند ، چیزی تا برنده شدنشان باقی نمانده است . او قرار نیست پا پس بکشد و تسلیمشان شود اما میدانید هر بازی ای یک برنده و یک بازنده دارد و اگر او همان بازنده باشد چه ؟ حتی همین ناامیدی هارا هم آنها ذره ذره وارد وجودش میکنند و اگر او واقعا کسی باشد که می‌بازد چه.. ؟ ~ نجاتم دهید ؛ یازدهمِ خردادماهِ چهارصد و پنج .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از  ꯭ꨵ 𐇽ᩘꩌdαɠɠᥱr^᪲فور/لف‌نده
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ρꪮ𝘴𝓽: dαɠɠᥱr^᪲