eitaa logo
Звезда✮
90 دنبال‌کننده
145 عکس
72 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
درست همان موقعی که همه چیز به خوبی پیش می‌رفت ، همه چیز طبق روال خود بود و مشکلات خاصی وجود نداشت ؛ ناگهان با خود گفت:«اگر برای او کافی نباشم چه..؟ اگر نتوانستم به او حس خوبی منتقل کنم چه ؟ اگر نتوانستم به او بگویم که چقدر دوستَش دارم چه ؟ اگر اورا از خود زده کردم چه ؟ اگر...اگر...اگر...» اگر ها مدام در ذهنش پرسه میزدند ، اشخاصِ درون ذهنش هم هرکدام اگرِ دیگری به آنها اضافه می‌کردند ، آنها بحث می‌کردند و او همانند کودکی که هم سن و سالانش به او زور میگویند آرام دو زانویش را بغل گرفته بود و به اراجیفِ آنها گوش می‌سپرد . اشک آرام از گونه اش سر می‌خورد . فریاد می‌زند ، رو به تمام آنها فریاد می‌زند . بس کنید . تمامش کنید . هوار میزند اما صدایش درون هزاران صدایی که در مغزش می‌پیچد ، می‌پیچد و گم میشود . صداها از قبل بلندتر می‌شنود . احساس خفگی به او دست میدهد . تند تند نفس می‌کشد و تلاش میکند از دست آنها فرار کند . کمک می‌خواهد . مدام میخواهد از آن اشخاصِ درونش فرار کند . اذیتش میکنند . همه چیز تقصیر آنهاست . تا به حال چندین باری گفته است که مرا از دستشان نجات دهید اما نمیشود کاری کرد . آنها ، در آغوشش کشیده ند ؛ محکم و عمیق . در خود حلش کرده اند . نفس می‌کشد ، پشت سر هم . با همان افکاری که در مغزش می‌چرخد بلند می‌شود و به کار های روزمره اش ادامه میدهد . همانطور که با صدای بلند سر او فریاد می‌کشند و با یکدیگر جر و بحث می‌کنند . به کار هایش می‌رسد و زندگی اش را میکند ، اما امواج افکارش آرام آرام تکه ای از او را کنده و با خود می‌برد . کار های روزمره اش را میکند و اشک می‌ریزد . چرا فقط دهانشان را نمی‌بندند ؟ چگونه میتواند برای کسی توضیح دهد که در مغزش چی میگذرد . چگونه بگوید که آنها کنار یکدیگر می‌نشینند ، میز گرد تشکیل می‌دهند و برنامه می‌چینند برای کشتن او ، به او پیشنهاد هایی می‌دهند که چگونه میتواند خودش را به کشتن بدهد و چگونه آن را برای آن کار تشویق می‌کنند و به سمت آن کار می‌کشند . هیچ‌جوره نمی‌تواند آن را توضیح دهد ، هیچ‌جوره نمی‌تواند بگوید که چقدر خسته شده است . اصلا بگوید هم کسی هست که متوجه حرف هایش بشود ؟ کسی هست که به او کلمهٔ دیوانه را نبندد ؟ او دیوانه نیست . به خدا که او دیوانه نیست . او هم از خودش خسته شده است ، او هم از صداهای مزاحمِ درون مغزش خسته شده است . او هم میخواهد زندگی کند ، می‌خواهد با حال خوب ادامه دهد ، او هم امید به زندگی دارد . اما آنها اجازه نمیدهند ، هیچ نمی‌داند از کجا آمده اند . هیچ نمی‌داند نخستین باری که سخن گفتند چه زمانی بود . از کجا آمده اند و چرا به جای کمک به او میخواهند تمامش کنند . او میخواهد زندگی کند ، میخواهد در کنار انسان های مورد علاقه اش بماند و زندگی کند ، می‌خواهد برای خودش وقت بگذارد ، می‌خواهد انسان شاد تری باشد او فقط میخواهد یک انسانِ زنده باشد و زندگی کند.. اما چرا آنها فقط دست از سرش بر نمی‌دارند و گورشان را گم نمیکنند . از سر و کله زدن با آنها خسته شده است ، خسته شده است و متوجه این است که آنها دارند موفق می‌شوند ، چیزی تا برنده شدنشان باقی نمانده است . او قرار نیست پا پس بکشد و تسلیمشان شود اما میدانید هر بازی ای یک برنده و یک بازنده دارد و اگر او همان بازنده باشد چه ؟ حتی همین ناامیدی هارا هم آنها ذره ذره وارد وجودش میکنند و اگر او واقعا کسی باشد که می‌بازد چه.. ؟ ~ نجاتم دهید ؛ یازدهمِ خردادماهِ چهارصد و پنج .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از  ꯭ꨵ 𐇽ᩘꩌdαɠɠᥱr^᪲فور/لف‌نده
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ρꪮ𝘴𝓽: dαɠɠᥱr^᪲
نفس بکش
تورس، نذار کسی ذوق و شوقت رو خراب کنه عزیزم.
بارانکم.